جمعه ۸ خرداد
آب دهانت را، همیشه قورت نده
بعضی اوقات
باید،
مجبوری،
تف کنی،
توی صورت آدمها
1خیلی وقت است ننوشتهام و واقعن ذهنم یاری نمیکند این روزها تا چیزی بنویسم. موضوع فقط همین است.
2اتفاقهای جالبی برایم میافتد. تازهگیها، یعنی دو سه شبی میشود که مزاحم تلفنی پیدا کردهام. از بعد از تعطیلی نشریه و حتی قبلترش مزاحم تلفنی داشتم که زنگ میزدند و الکی فحش میدادند. یا مثلا الکی زنگ میزدند و قطع میکردند. خب برایم یک موضوع عادی بود. اما این یکی خیلی عجیب و جالب است. نمیدانم شمارهام را از کجا پیدا کرده. شبهای اول ساعت دو و سه نصفه شب زنگ میزد و قطع میکرد. یکبار که زنگ زدم و گفتم: شما؟ گفت: شما تماس گرفتهاید و بعد میپرسید شما؟ دیدم راست میگوید. عذرخواهی کردم و دیگر توجهی به میسکالهای بعدیاش نکردم. تا اینکه یک شب دهبار پشت هم زنگ زد و بار آخر قطع نکرد و حرف زد. من هم آن شب اصلن اعصاب درست و حسابی (بابت اتفاق جالب دیگری که برایم افتاده بود) نداشتم و بهشدت عصبانی و بودم. خلاصه سرتان را درد نیاورم. خانم گفتند که میخواهند مخ بنده را بزنند!!! آن هم همینجوری و الکی! فکرش را بکنید! آدم قحط است مگر؟ گفت: شمارهات را از دوستدختر! یکی از دوستهایت گرفتهام و بیشتر از این نپرس! و داستان هنوز ادامه دارد و ایشان هنوز در تلاش... شبهای اول قضیه روی مخم بود و میخواستم ته و توی این یکی مزاحم را دربیآورم. اما حالا، در این روزهای خوشاقبال، برایم شده مثل پیام بازرگانی و باعث خنده. واقعن دستش درد نکند که من را دچار احساس بچه مدرسهای و دبیرستانیها کرده. هنوز جواب تلفنش را نمیدهم و به اساماس راضیاش کردم!!! دربارهی هلو بودنش و هندوانه در بسته و... صحبت میکند و من هنوز متعجب این موضوعم که آن کسی که شمارهی بنده را به ایشان داده، من را ندیده و نمیداند که بهتر از من برای اینکه مخش را بزنند خیلی زیاد است؟! اینجوریا!
3قصد دارم دربارهی انتخابات مفصل، آن هم در روزهای آخر بنویسم. الآن بازیها و حرفها و رفتار طرفداران و مخالفان و... را نظارهگر هستم و بعد از بهنتیجهی قطعی رسیدن، مینویسم. نمیدانم دوستانم در این بلبشوی انتخاباتی که در این دوره بازیها و سیاسیبازیهای مرموزانهاش به اوج رسیده، در زمانی که ابتدا باید روایط اصلی و... را کشف کرد و... چهطور و روی چه منطقی همهشان یکهو و یکطرفه به قاضی میروند و حکم صادر میکنند و بیانیه میدهند و... و این هم خودش جای تعجب دارد و جزو همان بلبشوییست که گفتم. شاید آنها هوش سیاسیشان از من بالاتر است،نمیدانم، ولی من فعلن صبر میکنم تا برای خودم به نتیجهی معقول و محکمی برسم.
4یک شعر قدیمی. فکر کنم مال یکسال پیش باشد و خودم از بین ورقپارهها تازه کشفش کردهام. دوستش داشتم. با اینکه شاید خیلیها دوستش نداشته باشند.
استغفرالله َ ربی و اتوب و... همین؟
من پستم و به خودم میرسم ببین...
از واژهها نترس و منُ جاودانه کن
سیر سلوک دود و... قرص لرُاتادین
سردرد و منگ و کجا رفت گریههات؟
سطر دو از پاراگراف حکم یقین؟!
هی! پابرهنه نپر توی حرف من
لااقل بخر یه جفت... بند پوتین-
بند و بپیچ دور گلو و... هآی و هــآی
تا پاره شه امشب چُرت لنیــــن!
استغفرالله و چیزی عوض نشد...
چسبیده عکس مبارز روی کمد
هی مینویسه و خط میزنه، ولی
پر رنگتر نمیشه همیشه نوک اتود
استغفرالله َ ربی و اتوبو دود و دود... انگار پشت در خانهتان کسی نبود...
(رضا صدیق)
5چند وقتیست که "گل پیچک" توی اتاقم را بیشتر رسیدگی میکنم. بزرگتر شده و شبها برایم آواز میخواند و دور تنم میرقصد. آبش میدهم و با دستمال خیس روی برگهایش میکشم و نوازش میکنم و برایش از اتفاقات میگویم. بعد از سیگار، دومین چیزیست که خوب به حرفهایم گوش میدهد وجوابهای درست و دقیق را بهجا تحویلم میدهد. گل دوست داشتنیست. خیلی وقت بود که برای تزیین اتاقم خریده بودمش. اما تازهگیها کشفش کردم و هی بزرگتر میشود
6 اولین شاعرانگی من سیگار بود و...
حالا که خوب نگاه میکنم میبینم پدرم راست میگفت. همهچیز از سیگار شروع میشود؛
اگر سیگار نمیکشیدم، هیچ گاه لذت رژ لب صورتیات را روی فیلتر سیگار سفیدم نمیچشیدم و هیچگاه آن مزهی عصارهی دود لبهایت، اینطور گیج نمیکرد.همهچیز از سیگار شروع شد. وقتی در آن شلوغی آدم و فریاد، گوشهای ایستاده بودم و سیگار خواستی. برایت روشن کردم و سیگار را توی مشتت قایم کردی، تا کسی نبیند. ـ اینجا کسی حواسش نیست. میتوانی راحت باشی. خندیدی و ابروهایت را بالا انداختی. هیچوقت نپرسیدم منظورت چه بود. رفتی گوشهای. پشت ستون، جایی که کسی نبیند. بوی عطرت جلوی صورتم مانده بود و توی سینهام پر میشد از تو. عطر تو، و گودی گونههایت هنگام خندیدن و ابرو بالا انداختن. پدر راست میگفت، همهچیز از سیگار شروع میشود. از همان شروعها که پایان ندارد. سیگار پل بود از من به تو، اعتیاد به تو و تمام سیگارهایی که رژ لب صورتی دارند. از همان رژها که فقط روی لبهای غنچهای و خندان هست. از پشت ستون بیرون آمدی، خندان بودی، و سر بههوا و سرحال. از همان حالهایی که وقتی با هم توی باران و کوچههای دربند میدوئیدیم، از همانهایی که وقتی برایت شعر میخواندم دچارش میشدی، از همانهایی که وقتی اذیتت میکردم زیرلبی فحش میدادی و لبت را با دندان گاز میگرفتی و با مشت توی بازویم میزدی. سرحال بود، مثل تمام اینها و آنها. به سمتم آمدی. تشکر کردی ـ سیگار مال شماست و پیش من امانت. خندیدی و ـ گفتم هــا! سیگار توی جیبم بود. نگو دست شماست. رد کن بیاد پسر. و با هم خندیدیم. انگار تمام آدمهای توی سالن محو بودند و ایستاده، بیصدا و بیتحرک. انگار فقط من بودم و تو و بوی سیگار و عطرت. چهقدر خندیدنت را دوست دارم، وفتی شیطنت گل میکند در وجودت و خانموار ابرو تکان میدهی و چشمانت را ریز میکنی. بله، گوش کن! پدرم راست میگفت... همهچیز از سیگار شروع میشود. شروع شد همان شب. چهطور؟ نمیدانم و نمیدانی. من معتاد سیگار بودم و تو سیگار میکشیدی و "سیگار"، اولین شعر رومانس من و تو بود. هیچوقت شبهایت را فراموش نکردهام و مخصوصن یک شب را. یادت هست آن شبی را که سیگارهایمان تمام شده بود و با هم یک نخ سیگار میکشیدیم؟ تو همیشه داد میزدی ـ سیگار را خیس نکن! و من هم بهجای رژ لبهای صورتیات دود را توی صورتت فوت میکردم و تو جیغ میزدی و میخندیدم... فصل مشترک تمام خاطرههای ما "سیگار" بود و شعرهایمان. شعرهایی که نمینوشتیم و از خطهای کف دستمان روخوانی میکردیم. شعرهایی که از توی چشمهای هم میدزدیدیم و دودش را در سینه حبس میکردیم. شعرهایی که نگفته رها کردیم و رفتیم... خوب گوش کن. با تو هستم. پدرم راست میگفت... همهچیز از سیگار شروع میشود...
7یک عکس از تفرش، جایی که دوهفته مهمان دوستانم بودم و سر فیلمبرداری و ساخت فیلم یکی از دوستان. مهتاب میرفت و خورشید طلوع میکرد. صبح بود و طبق معمول خوابم نمیبرد. برای همین بهترین کار را عکس گرفتن دیدم که برای روحیه خودم هم خوب بود: به امید طلوع خورشید...
پینوشت1: به "وهاب گایینی" دوست عزیزم، بابت موفقیت دو فیلم کوتاهش "خواب تلخ" و "برشهای کوتاه" که خوشبختانه توی هردوی آنها هم بازی کردم، تبریک میگویم. به امید موفقیتهای بعدیات هستم وهاب جان.
پینوشت2: پست طولانی شد. بهجای اینهمه ننوشتن این روزها. الکی برای سهنقطهام نوشتم. انتظار ندارم کسی بخواند. خواستم دل بلاگ همیشه منتظرام سهنقطه را بهدست بیاورم. همین.
پینوشت۳: امیدوارم این تایمر خداحافظی دکتر!!! را با ریاست جمهوری چهار سال دیگر زل زل نگاه نکنم...
دوشنبه ۵ اسفند
شُک میدهد به تنم این هوای دود
اسفند خوب: بهار مثل سکته بود
خیلی وقت بود که سهنقطه به خودش شعر ندیده بود. بعد از مدتها چیزی نوشتم که خودم دوستش دارم. با کلمه کلمهی این شعر، لحظه لحظه زندگی کردم و بعد، روی ورق سرازیرش کردم.
"سیمهای.. سوختهی عزیر"
سیمهایم دوباره متصلند لعنتی میپرد فیوز سرم
توی چاه گرفتهی توالت مثل سیفون همیشه منتظرم
پلکهایم بههم نمیچسبند بین فحشای زشت ناموسی
شرشر آب و ریتم پوتینها توی خط رعشههای سینوسی
سیمهایم بههم گلاویزند توی شبهای نکبت موذی
مارش میزد دوباره رادیوها جنـــــــگ... جنـــــــــــــگ... تا پیروزی؛
بوی مرداب میدهم انگار سوت سوت و صدای ریل قطار
بچهها خستهاند یا دشمن؟ بچهها میروند سوی مزار
میزند زنگ توی گوش چپم عقدههای صدای خمپاره
خستهام هی رفیق! سیمچین کو؟ ـدست من نیست دست سرداره!
سیمهایم دوباره عریانند تو همین خاک خونی وطنی...
بچهها فحش و تیر میخوردند از همین آدمای شهر منی!
خط به خط شد دوباره مشترکم توی نارنجکی که در دست است
بچهها تیکه پاره برگشتند توی این کوچهای که بنبست است
سیمهایم دوباره میسوزند بچهها توی دود میســـــــوزند
توی ذهن تمام خاطرههات نعشهایی که زود میســــوزند
آب رفته لباس این کلمات لعنتی! من برای تو هستم...
خاک تو سرمهی دوچشممنو به پوتینت دخیلمو بستم؛
سیمهایم بههم گرفتارند توی شبهای نکبت موزی
مارش زد باز رادیوام ... جنــــگ... جـــــــــــــــــنگ... تا پیروزی!*
پینوشت*: علت بهم خوردن وزن این مصرع، این است که قصد داشتم، عین عبارت بکاربرده شده در شعار را استفاده کنم.
همیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن !
دوشنبه ۱۰ دی
بازی میکنم؛ پس هستم!
هستم؟
هســــــــــــــــــــــــــــــــتم!
میثم توی یک بازی وبلاگستانی دعوتم کرده. خب مگر میشود دعوت میثم را رد کرد؟ من که نمیتوانم. بازی اینچنین است که باید یکداستان مینیمال 100 تا 150 کلمهای بنویسی و بعد پنج نفر از دوستانت را دعوت کنی. من هم یکی از مینیمالهای نهچندان قدیمیام را با پردازشی جدید دوباره نوشتم که ۱۱۵ کلمه شد:
*****
"حرفهای صورتیـ سرپایی"
صدای زنگ تلفن عصبیاش، عصبیام میکند. نمیخواست، نمیخواستم گوشی را بردارد، بردارم.
: سلام!
: مثل همیشه گوشیو دیر جواب دادی؟
: خوبی؟
: نه! میخوام ببینمت، "حرف" بزنم!
: الآن؟
: چی؟
: دیروقت نیست؟ مثل همیشه؟
: فرقی میکنه؟
: نمیکنه؟
: پیرهن حریر صورتیامو...
: خب؟
: اونو پوشیدم!
:آها.
: راه بیافتم؟
: کجا؟
: یهجا که بیمزاحم بتونیم "حرف" بزنیم!
: نمیدونم.
: مثل همیشه؟!
: شاید، مثل همیشه!
: باشه!
: چی؟
: سر پایی "حرف" میزنیم.
: !
: خداحافظ.
توی گوشی صدای بوق ممتد میپیچید و روی جدارهی مغزش، مغزم پشت به پشت خط میکشید. همیشه از این صدا بیزار بود، بودم، مثل حرف زدنهای سرپایی.
*****
برای این بازی من هم دعوت میکنم؛
سینا حشمدار عزیز
محمد کریم زادگان مقدم عزیز
امیرحسین دانشور عزیز
هانیه بختیار عزیز
امیرحسین بهبهانی نیا عزیز
را.
پنجشنبه ۲۱ آذر
باغ فردوس و پارک و نیمکتها
میدوییدیم تا پل تجریش
اساماس زدم: چه گونهای؟ اساماس داد: خوب نیستم، داغونم! اساماس زدم: واس چی؟! اساماس زد: تجریش بودم کلی از خاطرههام زنده شده... حالم خوش نیس... اساماس زدم: حالش رو ببر، تجریش خوبه... مخصوصا بستنی اکبر مشتی و بازارچه و بوی دود قلیون و گنبد امامزاده صالحش که دل آدمو حالی به حالی می کنه...
برای فَلسفی ِ همیشه شاکی!
بی تو تنها، سر پل تجریش کوچهها باز هم مرا دیدند
از کنارم گذشت خاطرههات از کنارم تو را که دزدیدند...
منگ میزد کنار هر قدمم جای پاهای عابری دیوث
چرخ میزد دوباره دوره سرم شعرهای رکیک و بیناموس
توی عصری گرفته و ابری توی تجریش و خندههای قدیم
توی صحن امامزاده و تو توی بازارچه، هوای حلیم
توی جیبت همیشه کشمش بود دستهایم دوباره یخ کردند
دستهایم که توی دستت بود دستهایم بدون تو سردند
توی پاییز و سوز باد و خیال باز پاییز و برگهای زرد
باز پاییز و ساعت دیدار! باز پاییز و خندههای سرد
باز بوی عصارهی ترشی طعم سیگار خیس و نمخورده
بوی عطر زنانهای مشکوک لمس لبهای خشک و دلمرده
طعم ذرت گرفته تنهائیم تاول خاطرات پف کرد است
بی تو تنها، سر پل تجریش بی تو تنها هوا چقدر سرد است...
(رضا صدیق)
بهشدت از آلبوم جدید کیوسک لذت میبرم. بهنظرم بهترین آلبومشان است. آرش سبحانی واقعن موجود معرکهیست. آهنگی را که محسن نامجو همخوانی کرده هم که عالیست. در کل این آلبوم شان را دوست میدارم، اساسی!
صفحهی فیلمکوتاه را در این شمارهی هفتهنامهی سینما (شمارهی 14 دورهی جدید) راهاندازی کردم. شمارهی بعد هم یک گفتوگوی خواندنی با فرزاد موتمن دارم که دربارهي فیلم کوتاه بهعنوان داور جشن مستقل فیلمکوتاه خانهی سینما حرفهای جالبی زده. راستی، از بچههای فیلمساز کوتاه، هرکدام که علاقه دارند فیلمهایشان نقد شود، برایم بفرستند. این هم از این!
توی اینروزهای گند، کافهسینما واقعن نعمتیست. وقتی حوصلهام از نشریه و کارهای ...اش سر میرود یکراست میآیم توی کافه و می نشینم و با خودم خلوت می کنم و "امید" برایم دلستر تلخ میآورد و هی تیکه میاندازد که؛ رضا پس کی حسابترو صاف میکنی... و می خندیم... خلاصه کافهسینما اینروزها تنها پاتوقیست که میتوانم تحملش کنم.
یک شنبه ۲۱ مهر
خواب دیدم که عصر ور افتاد
از تمامی روزهای کثیف
آب میرفت ذهن خاطرههام
گم شدم لای پردههای لطیف
عصرها همیشه دلگیرتر و دلگیرتر میشوند. وقتی در امتداد خیابان قدم میزنی و خورشید خودش را پایین میکشد. سیگار میکشی و آسمان اینقدر بالای سرت فشار میآورد که دوست داری زیر آواز بزنی. عصرها همیشه دلگیرند، حتی اگر خوشحال باشی. ساعت را نگاه میکنی و آفتاب دقیقه به دقیقه تندتر و تندتر پایین میرود. هر روز برزخ را میتوانی ببینی. بلاتکلیفی را میتوانی حس کنی. عصر یعنی برزخ. حدی میان روز و شب، که نمیدانی روز است یا شب! نمیدانی هوا روشن است یا تاریک. عصرها، رنگ همهچیز درحال تغییر است. همهچیز سیاهتر از قبلش میشود. وقتی به صورت آدمها نگاه میکنی نمیشناسیشان و یا شاید این دروغ روز است که فکر میکنی میشناسیشان. عصرها دلگیرند و دلگیرند و دلگیرند و دلگیرند و... عصرهای پاییز ذلگیرتر و دلگیرتر و دلگیرتر میشوند وقتی نمنم بارانی بزند و باد سوزناکی بوزد. نمیدانی سرد است یا گرم. عرق میکنی و آسمان بیشتر روی دلت فشار میآورد. نمیدانم، دوست دارم روزی عصرنامهای بنویسم و فقط از عصرها بگویم. بگویم و دلتنگیهایش را بلند بلند با کلمات به سیخ بکشم.
عصرها... دلگیرند، دلــــــــــــــــــــــــــــــــــ گیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ر ... کـــــــــــــــــــــــــــــــ ی...
"عصرهای دیوس"
عصرهای همیشه تکراری عصرهای همیشه دلمرده
من همیشه تلو تلو خوردم در همین عصرهای افسرده
پینوشت کدام قانون است منع نفرین عصرهای گناه؟
پس چه تقدیر روشن و گندیست درک تاریخ سالهای سیاه؟
فکر میکردم از خودم بودم وقت شلیک و جیغهای بلند
توی آن عصر و مشتهای سمج یکنفر روبروی من جانکند
عصرهایم همیشه کابوسند وقت دلشورههای اجبــاری
عصرها بمب ساعتی هستند وقتی به زندگی بدهکاری
وقتی از عصرها نمیپرسی شرح قبرهای دستهجمعی را
بوی حلوا گرفته هر روزم بوی کافور و... گم شدم گویا
گمشو از قبرهای تک نفره گمشو از قصهای که مجهول است
توی عصری که فعلها گم شد فاعل من همیشه مفعول است
دست بردار و لعنتی بس کن من ازین شعر گند بیزارم
کرمها میخورند روحم را چرک کرده تمام افکارم
تف به این واژههای بی ناموس تف به این عصرهای بیسیگار
تف به سرگیجه و دیاسپوکساید تف به عصر و من و تو و تکرار...
عصرهای همیشه تک نفره
حامله میشوم ازین کابوس
مردن از جنس تکه تکه شدم
بـــــــــــــــــــــــــــــامب... عصری گرفته و مایوس.
(رضا صدیق)
شنبه ۷ مهر
آفتابه را پر کرد و روی سرش ریخت
مدتها بود، بوی گـــْــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
...میداد
از سه تا نقطه روی اندامت از دل وزنهای بیمعنا
از تمام حروف تکراری از من و شاید و تو و اما
کشف میکنم تمام تو را میکشم طرح سورئالت را
توی نقاشی نگاه تو میخورم سیب سبز کالت را
مینویسم خزعبلاتم را از تمام کسوفهای خمار
مینویسم دوباره با طعنه میروم من برای تو بردار
آفتابه را بگیر و بشور فحشهای رکیک ذهنم را
عاشفانه دروغ تاریخ است کذب بوده حکایت ریرا
کرم خورده تمام روحش را توی کابوس خوابهای عجیب
میپزد روی آلت مردی مغز یک دختر بلوند نجیب
مانیفستی نوشت با انکار تف به این زندگی با تردید
بعد سوزاد کاغذش را چون... مرد از مرگ و خودکشی... ترسید!
سیفون شعر را بکش و نخوان منگی و گنگی کلامم را
رد شو و بیجواب بگذارش تلخی و سردی سلامم را...
(رضا صدیق)
چهارشنبه ۱۳شهریور
مرا حق از مي
عشق آفريد است
همان عشقم اگر مرگم بسايد
همیشه ماههای رمضان، برایم فرار از شلوغیها و تلاش برای کسب آرامش بوده. انگار دکمهی استپ را میزنند و همه چیز را فراهم میکنند که کمی به خودت نگاه کنی. رمضانها حال و حس دوستداشتنی و غریبی برایم دارد. حس نوستالژیک خاصی را برایم ایجاد میکند. بین خودمان باشد، دوست دارم ده روزی غیبم بزند. بروم جایی که نه موبایل آنتن بدهد و نه هیچ کسی باشد. دوست دارم کمی به خودم فکر کنم. کمی خودم را بسازم. خیلی وقت است به فکر خودم نبودهام و خودم را رها کردهام. بعد از اینکه کارها را انجام دادم و کمی از فشارشان کم شد، تلاش میکنم بروم. همهچیز فراهم است تا کمی خودم باشم و خودم. یک تنهایی ناب، از جنس خلسه. جای دنجی را سراغ دارید که کسی نباشد و بشود ده روزی را تنها بود؟
"سرگیجهای کوتاه"
این شعرها تسکین افکار تهی نیست
می خوام بسوزونم تموم کاغذامُ
شاید یه مرد هیستریک شعرش همینه
از تو اتاق ذهن من مرتیکه گمشو
از هرکدوم واژههایی که نوشتم
می ترسم و پس میزنم از مهملاتم
مثل شبادراری بچه توی خوابش
بوی تعفن میدم و خیلی کلافم
دارم سرگیجه میگیرم تو این پس کوچهی بن بست
برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست
هر بار که دستم قلم بود و یه کاغذ
از حال هذیونیم و رویاها نوشتم
از اینکه فروردین بد ِ توی خیالم
من زادهی یک روز از اردیبهشتم
ازاینکه بوی تند کافور میفهمم
از اینکه مردی تو اتاقش خودکشی کرد
ازاینکه می ترسم بمیرم بی نگاهت
ازاینکه نقاشی بی تصویر... برگرد
دارم سرگیجه میگیرم تو این پس کوچهی بن بست
برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست
ازبس که ارضا میشم از حس کلمات
انگار مدتهاست که چشمامُ بستم
حال تهوع دارم و سردرد دارم
از بسکه با این شعرها از تو گذشتم
میخوام بسوزونم تموم کاغذامْ
این شعرهای یاغی و بیآبرورو
دستام میمالم بهم گرمم شده باز
از خنده و اشک و صدای مبهم تو
دارم سرگیجه میگیرم تو این پس کوچهی بن بست
برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست
(رضا صدیق)
پنجشنبه ۳۱ امرداد
بهشدت هرچه تمامتر ...
دلم پایــــــــــــــــــــــــــــــــیز میخواهد.
میفهمی؟
شبها چه زور میگذرند و خواب روز چقدر کسل کننده شده. چند شبیست که صدای اذان را از پنجرهی اتاقم نمیشنوم٬ شاید کمی حواس پرت شدهام. به هر حال، چند شبیست که بیهوده، درست مثل یک چوب خشک کنج اتاق مینشینم و یک آهنگ از اسپیکرهای کامپیوترم تکرار میشود. باور میکنی اگر بگویم نمیدانم چه آهنگیست و اصلا چه میگوید؟ البته زیاد جای تعجب ندارد و این اتفاق هم تکراریست. روزها میخوابم. تا هرجایی که بشود و تا هر زمانی که رختخوابم مرا در آغوشش بگیرد. مهم نیست چند ساعت... چند خیال... و یا چه کارهایی را از دست میدهم. فقط میخوابم. نه راحت بلکه به سختی و با کرختی زیاد. بدن درد میگیرم و سرم منگ میزند. چند شبیست که تعداد سیگارهایی که میکشم شمارهشاش از دستم در رفته و لیوانهای آبی که پر میکنم گوشه و کنار اتاق نیمه پر جمع شدهاند. درست یادم نیست کدام شب بود که سرآغار این بیداریهای مدام شد. درست یادم نیست خاکستر اولین نخ سیگاری که دراولین شببیداریام دود کردم کجا چکاندم. درست یادم نیست از کجا شروع شد . پایانش هم... مگر مهم است؟ فعلن بیدارم. روز خواب و شبها زود میگذرند هنوز. دلم برای سردی شبهای زمستان تنگ شده. تنگ شده؟ چهقدر ازین کلمه بیزارم. تنگ شده! چهچیز یارای تنگی دارد، وقتی که باز و باز در پهنای زندگی تاب میخورم؟ چند شبیست که نه شعری مانده و نوشتهای. فکر میکنم باز در حال غرغر کردنم. چه میشود کرد رفیق. اگر غیر از غرغر کردن چیز دیگری برای گفتن داشتم ، مطمئن باش دریغ نمیکردم. حالا بیا و بشین. برایت چای ریختهام. تا من میگویم چایت را بخور. سرد میشود ها! چای سرد مثل سیگار خاموش میمانند. داشتم میگفتم. شبها زود میگذرند و خواب روز...
(نوشته شده در شبی مزخرف. نوشته شده در شبهایی مزخرف. نوشته شده در همین شبهای مزخرف. نوشته شده در تمام شبهای گه و مزخرف. نوشته شدهی همین شبها...)
-
دستهایم دوباره میلرزند خط خطی میشود تمام تنم
-
خواب دیدم که منفجر شدهام باید امشب دوباره جان بکنم
-
بالش و رختخواب میدانند حال و روز بد و خرابم را
-
میکشم روی کاغذ ذهنم مارهای عجیب خوابم را
-
خواب دیدم دوباره حاملهام مثل زنهای فاحشه انگار
-
نطفهای خون من را خورد بعد کامی گرفت از سیگار
-
بچه سرفه ... بچه؟ و دود بچهای روی گاز میجوشید
-
پخت گویا تمام رویاها... قل زد و باز، باز میجوشید
-
منبسط میشود تمام تنم وقتی از خیسی عرق منگم
-
خوابهایم شبیه کابوسند خواب دیدم دوباره میجنگم
-
با تو و خوابهای نامفهوم با تو و بچه و زنی مفلوک
-
گم شدم بین روز و شب گویا گم شدم توی قصهای مشکوک
-
گم شدم توی خواب و بیخوابی شکل تولید مثل اردکها
-
مثل جیشی که سیل شد امشب مثل مامی خیس کودکها
-
خواب امشب نمیکند من را راهی رختخواب تکراری
-
دستهایم دوباره میلرزند خستهام، خسته از شبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــیداری
(رضا صدیق)
آرش افشار رفیق عزیزم دوباره وب نویسی را شروع کرد. حالا در جامعه مجازی هم چهار ضلع مربع تکمیل شد. من٬ میثم٬ آیدا٬ آرش.
دوشنبه ۱۴ مرداد
تو گفتی و حالا نوبت من است... پس بخوان:
تقدیم به میثم و رفاقت همیشگیاش، به میثم و دلتنگی هایش، بیتفاوتیهایش، مهربانیهایش، به میثم جادههای یکطرفه، به میثم و خلبازیهایش، خربازیهایش، حواسپرتیهایش، به میثم کودکیهایش، صداقتش، خجالتهایش، دلبستگیهایش به میثم و جنونهایش، به میثم و سوژهی شعرهایش، به میثم در هر حال بودنهایش، به میثم خاطراتش، به میثم تکبعدی بودنش، به میثم و... برای خندههای مشترکمان، برای بغضهای مشترکمان، برای دیوانهبازیهای همیشگیمان، برای ولنجکها و قیطریهها و سیگارها و سوژهها و...ی مشترکمان٬ برای به..خممهای همیشهگیمان، برای دعواهایمان، برای فحشهای ناموسی که به زندگی میدهیم، برای دنیایی که خودمان(من، آرش، میثم) برای خودمان داریم٬ دور از نامردیها و نارفیقیها و... برای آینده و روزهای حتما، بهتر از این...
من هنوزم برای گفتن شعر از چشای تو وام میگیرم :
باز تو کافهی سپید و سیاه جای پاهای ما ورم کرده
توی ذهنم دوباره، لبخندت جا گرفته، هوات دم کرده
بام تهران، ولنجک و با تو انقلابی شدن بهزور سرود
میدویدیم و باز جاموندی گول خوردن همیشه کارم بود
به آدمای نحس فحش رکیک بده هی با تواّم رفیق حکم شلیک بده
اولتراها هنوز چسدودن قیطریه شبیه کابوسه
منو اردیبهشت ترسو کرد بس که این روزگار دیوسه
ویسکی و پیکهای توخالی خاطرات چموش اسب سفید
خاطرات هنوز... نامردی واژههایی همیشه با تردید
امشب از من کمی عقب موندی نه.. نمیشه بیا ببین مْردم
تو همیشه عقب عقب رفتی حتی وقتی که من زمین خوردم
به آدمای نحس فحش رکیک بده هی با تواّم رفیق حکم شلیک بده
من هنوزم کتاب میخونم وقتی مرد از هنوز بیزاره
وقتی تو از خودت نمیپرسی نارفیقی؟... اهمیت داره؟
زن نبودی و مرد هم هرگز من ورقهامو رو نمیکردم
زندگی بازی و قماره، ببین... من تو رو هم بهوونه میکردم :
تو هنوزم شبا نمیخوابی؟ من هنوزم شبا نمیخوابم
آبی و صورتی و زرده هنوز رنگ خوابا... خواب...
خواب بودی؟ ... خواب دیدی؟ خوابیدی؟ خا... ر...
به آدمای نحس فحش رکیک بده هی با تواّم رفیق حکم شلیک بده
چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاکریم ... خودتی :دی
چای٬
سیگار٬
خواب٬
قلم و کاغذ و...
با این ها می شود آسوده زیست!!! . . . عمرآ!
فرقی نمی کند قصد نوشتن چه چیزی را داری. یعنی کلا چیزی آن قدر مهم نیست که خیال می کنی مهم است. حالا می خواهی بنویسی، خب بنویس. دیگر چرا این قدر فکر می کنی. اتفاقا نوشتن بدون فکر حرف های بیشتری برای گفتن دارد. باور نداری؟ خب حق داری...! ببین، بیا و دست از سر این نوشتن بردار. به جان تو نباشد به جان خودم، با این کار خدمت بزرگی به جامعهی فیلسوف نمای نویسندگان می کنی. آخر این هم شد نوشتن؟ این هم شد... با من یحث نکن... می فهمی؟ من هیچ اهمیتی به تو و یا نوشته هایت نمی دهم. فقط خواستم چرندی بگویم تا شاید دیگر این قدر از من سوال نپرسی که بنویسم یا نه! اگر خواستی٬ بنویس٬ نخواستی هم خب٬ ننویس. به جان تو٬ نه به جان خودم هم نه٬ اصلا به جان بچههایم که گویا در راهند٬ هیچ فرقی نمیکند. همین خطهایی را هم که الآن مینویسی٬ نخوان٬ فقط ازشان بگذر. شورش را درآوردیها!
شدنها را
آزمودم
نشدنها را
هرچه زور زدم
نمیشوند.
جمعه ۱۰ خرداد
به هیچکس هیچ چیزی
مربوط نیست،
جز مرگ...
دلم برای ترانه تنگ شده بود. خیلی وقت بود که در اینجا ترانهای ننوشته بودم. پس لای نوشتههای قدیمی گشتم و انتخاب کردم. همین.
"شبها همیشه برمیگردم"
صمیمی باش با مردی که دوریتْ نمی فهمه
نمی خواد حس کنی دنیا چقدر نامرد و بی رحمه
وحشی و بی رقیب می رقصی
روی موجی که بسترش خوابه
روی لب های سرخ ماهی ها
زیر نوری که غرق مهتابه
با تو بودن فقط تمنا نیست
وقتی دور تنم پر از مار ِ
توی رویا، همیشه زیبایی
وقتی که زندگیم یه تکرار ِ
صمیمی باش با مردی که دوریتْ نمی فهمه
باید باورکنی دنیا، هنوز نامرد و بی رحمه
لمس دستای محرم و نابت
مثل کشف یه راه باریکه
زل بزن توی چشم مبهوتم
چون که چشمات یه روز تاریکه
وحشی و رام و شب مث چادر
میپوشونه همیشه این خوابْ
باید امشب دوباره برگردم
تا ببینم دوباره مهتابْ
(رضا صدیق)
جمعه ۲۰ اردی بهشت
همه
از مرگ میترسند،
من از زندگی سمج خودم*
چه بخواهی چه نخواهی، بیخ ریشت است. بالا بروی پایین بیایی، پشت سرت است. خودت را به درو دیوار هم بزنی فایدهای ندرد. همین چیزیست که میبینی. یک آش شلهقلم کار با تمام مخلفات لازم. اگر ازین موضوع ناراحتی، فقط میتوانم یکراه را معرفی کنم. خودکشی، آقا خودکشی کن و خیال ما و خودت را راحت کن. طوری حرف میزنی که اگر کسی نداند فکر میکند چه خبر است. چیزی نیست برادر من، کمی فشار مورد نظر بر بعضی از قسمتهای بدنت زیاد شده. این هم که موضوع تازه و غیر قابل حلی نیست. میتوانی حواله کنی به همان قسمت معروف بدنت. اگر هم میبینی که این دواها چاره ساز نیست، بزن زیر همهچیز و از بلندترین نقطهای که سراغ داری، بهسلامتی همهی روزهای خوب، خودت یک پرش آزاد مهمان کن. برای ما که بد نمیشود، کلی خبر و تیتر و یادداشت و ازین مزخرفات برایت مینویسیم و خلاصه کلی معروف میشوی.
ایبابا باز هم حرف خودت را میزنی؟ پس من تا الآن یاسین تلاوت میکردم؟ نمیشود آقا، نمیشود. همین است که میبینی، یک بازی خر تو خر که تهاش را هیچ کس نمیداند. پیش نهاد میکنم تا اطلاع ثانوی حالش را ببری و آه و ناله را بیخیال شوی. همین. دیگر با من بحث نکن که اعصاب ندارم و یک وقت دیدی کاری دستت دادم که کمپلت از زندگی سیر شوی. افتاد؟ پس دستت را زیرش بگیر که نشکند. بارکلا...
* صادق هدایت.
هیچ کدام از شعرهای این روزها را دوست ندارم... شاید بخاطر این است که دیگر دغدغه ام شعر گفتن نیست... نمی دانم. فقط دوست دارم هنوز بنویسم. امیدوارم این دوست داشتن تمام نشود....
"سرگیجهای کوتاه"
این شعرها تسکین افکار تهی نیست
می خوام بسوزونم تموم کاغذامُ
شاید یه مرد هیستریک شعرش همینه
از تو اتاق ذهن من مرتیکه گمشو
از هرکدوم واژههایی که نوشتم
می ترسم و پس میزنم از مهملاتم
مثل شبادراری بچه توی خوابش
بوی تعفن میدم و خیلی کلافم
دارم سرگیجه میگیرم تو این پس کوچهی بن بست
برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست
هر بار که دستم قلم بود و یه کاغذ
از حال هذیونیم و رویاها نوشتم
از اینکه فروردین بد ِ توی خیالم
من زادهی یک روز از اردیبهشتم
ازاینکه بوی تند کافور میفهمم
از اینکه مردی تو اتاقش خودکشی کرد
ازاینکه می ترسم بمیرم بی نگاهت
ازاینکه نقاشی بی تصویر برگرد
دارم سرگیجه میگیرم تو این پس کوچهی بن بست
برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست
ازبس که ارضا میشم از حس کلمات
انگار مدتهاست که چشمامُ بستم
حال تهوع دارم و سردرد دارم
از بسکه با این شعرها از تو گذشتم
میخوام بسوزونم تموم کاغذامْ
این شعرهای یاغی و بیآبرورو
دستام میمالم بهم گرمم شده باز
مثل یه مرد پیر وقت رقص تانگو
دارم سرگیجه میگیرم تو این پس کوچهی بن بست
برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست
(رضا صدیق)
پی نوشت: اسم فیلم "منطق سقوط" به " سقوط در هشت دقیقه و نه ثانیه" تغییر یافت. صداگذاری فیلم را ایرج شهزواری و موسیقی را امیر توسلی می سازند. مرحله ی تدوین به خوبی تمام شد و این روزها مرحله ی نهایی ساخت فیلم را سپری می کنم.
پی نوشت: روی هیچ کسی حساب باز نمی کنم٬ جز رفیق های نزدیکم که بارها بودنشان را ثابت کرده اند و نبودشان برایم عذابی سخت است. اما بعضی از دوستان هستند٬ که علی رغم دوری مسافت و آن ور دنیا بودنشان دلم آن قدر برایشان تنگ می شود که غیر قابل تصور است. ولی گویا این دل تنگی یک طرفه است و آن ها درگیری هاشان اجازه نمی دهد که حتی حالی از من بپرسند. دروغ چرا٬ از دستشان دلگیرم...
جمعه ۶ اردی بهشت
سقوط در سه روز،
زیر نور مستقیم آفتاب
بعد از سه روز کار فشرده، از هشت صبح تا هفت بعدازظهر بالاخره مرحلهی فیلمبرداری "منطق سقوط" به اتمام رسید. روز سهشنبه (۳ اردی بهشت) کار کلید خورد و تا عصر پنجشنبه (۵ اردی بهشت) فیلم برداری طول کشید. لوکیشن فیلم تماما، پشتبامی در منطقهی قیطریه قرار داشت و همهی پلانهای فیلم خارجی بود.
"منطقسقوط" بر اساس طرح مشترکی از من و آرش افشار بود که مرجلهی اول و دوم نوشتن فیلمنامه را با هم نوشتیم. بازنویسی و مرجلهی سوم نوشتن فیلمنامه را با کمک حامد ذبیحی انجام دادم. بازیگرهای فیلم مسعود بهارلو، بهاران بنی احمدی، کاوه قائمی و علی ظهوری بودند. فیلمبرداری را حامد مقدم و صدابرداری را علیرضا کریمنژاد انجام دادند. منشی صحنه آرمان خراطها و دستیارکارگردانیام هم اوشان دلنوازی بود. تهیهکنندهی "منطق سقوط" آرش افشار است٬ میثم یوسفی هم مدیر تولیدی را عهده دار بود و عکاسی پشت صحنه را زهره صادقی انجام می داد. تدوین فیلم را مسعود بهارلو انجام میدهد و به احتمال بسیار زیاد موسیقی تیتراژ اول و پایان را امیرتوسلی میسازد.
تنها چیزی که برای ساخت و کارگردانی این فیلم برایم مهم بود تطبیق نوع نگاه و حرکت دوربین (که تماما رو دست فیلم برداری می شد) با روند شلخته و منطق گریز داستان بود . بعد از دیدن راشهای گرفته شده (که در دفتر مجلهی رویش با آرش افشار و رضا رشیدپور و چند دوست حرفه ای دیگر صورت گرفت) فکر کنم تا حد نسبتا خوبی (نه صد در صد) به این ایدهآل نزدیک شدهام. البته بعد از تدوین نهایی و رسیدن به نسخهی آخر نمیشود کامل مطمئن بود.
"منطق سقوط" را٬ از داستان و کاراکترهای مالیخولیئیش گرفته، تا عوامل و دوستان و رفقایی( خودشان میدانند) که برای ساخت این فیلم کمکم کردند (و سهروز تمام زیر نور مسقیم آفتاب سوختند)، همه و همه را با تمام خنده ها و عصبیت ها و کلنجار رفتن هایش٬ از تهدل دوست دارم.
بعد از مدتها شعری نوشتم که خودم کمی دوستش دارم. شاید کمی گیج و گنگ باشد که دلیلش را هنوز خودم نمی دانم اگر شما فهمیدید مرا هم در جریان بگذارید. دوست دارم نظرتان را در موردش بدانم حتی اگر مثل بعضی از دوستان عزیز فحشهای زیبا باشد.
خوابگردی در ساعت نه دقیقه مانده، از صفر بهوقت ... انقراض ایسمها !
باورکـن ایـن هـذیـون مث پاییز ســرده
هر جمله از ایـن شـعر قـانـون نـبـرده
مثل یه متـن خودکـشی تو وان حــموم
وقتی که بوی خون هوا رو مسخ کرده
شکل عجـیـب هـنـدسـی از حس تــکرار
مثل یه نُه ضلعـیــه تودرتو کـف دست
مثل لبای روی هم، خیس از یه شهوت
صورت به صورت کنج یه کوچهی بن بست
تک مصرع اول، همینجا خودکشی کرد سیر تناوب دوره یک خط خیالی
این شعر هم میترسه از تکرار تکرار
همخوابـــگی با واژهی اجبار و انکار
تو مغز پوسیده، هـنـوزم رد پا هسـت
از سرفههای چرکی و از خلط سیگار
این خاطرات انگار بازم جون گرفتن
توی همین لحظه، کنار سایهی من
مثل یه تانــــگو روی خط خط یه دفتر
یا صفحهای خالی از برامس و شوپن
تک مصرع دوم، جدایی، پردهی شک حرفای پیچیده مث جیغ یه کولی
میترسم از اینکه یه روز از شعر گمشم
توی شعـــار و مرگ و نــاقوس کلیــسا
بین غرور و مــرد و فریـــاد یه شلیک
بین یهودا و عروج روح عیسی
باورکن این شعر از خودش بالا میآره
وقتی که هر جملهش پر از ایراد محضه
یک ژورنالیست مبعوث فحشای رکیکه
شاعر یه موجود کثیف و پوچ و نحسه
تک مصرع سوم، گمونم شعر پس زد این پرده از شعرْ میشه حتی نخوند و
بايد پي حرفي بگردم که نگفتم
از قصههاي کهنه با "ايسمـ"هاي موهوم
از مکتباي خاک خورده روي طاقچه
از فکرهاي روشن ِ توي لجن گم
باورکن این حرفــا مث پُتکِ تو مغزم
با همهــمه از بحـث بـا حرفای مردم
مـثـل یـه اسپرم بلاتــکلـیـف و بـودار
وقتی که مونده بین کیشلوفسکی و یانگوم
تک مصرع چهارم، برای روح این شعر یک فاتحه، یک شمع با یک عود ... خاموش
ایـــن شعر یـا هذیون مث یه خودنمایی
حکمی جدید از ذهن درگیره یه مَرد ِ....
که شعر رو ول کن، ببین حالت چطوره؟!
راستی، چرا امسال بهار، انقدر سرده؟!
ساعت درست از صفر نه دقیقه عقب موند
حالا دوباره بند اول/ خوابگردی...
چهارشنبه ۱۴ فروردین
با چشمان بسته
در خلاء تاب می خورم
و با چشمان باز
در خلا* درست و پا می زنم
درست وقتی که فکر می کنی همه چیز مرتب است، چیزی تو را متوجه این موضوع می کند که همه چیز بر عکس است و در نامرتب ترین اوقات زندگیت بسر می بری. شاید این قانون طبیعت باشد و مثل تمام جزئیات دیگر همه چیز بر اساس یک پارادوکس از پیش تعیین شده اتفاق می افتد. درست وقتی که فکر می کنی رسیده ای، دستی سرت را بالا می آورد تا ببینی که تازه اول راهی. راهی که شاید هیچ وقت به انتها رسیدنش ممکن نیست . درست وقتی فکر می کنی صاحب چشمانی شده ای که با دیدنشان همه چیز را فراموش می کنی، می فهمی که کور شده ای. این روزها ذهنم با عجیب ترین متن هستی درگیر است. چیزی که فکر درکش سخت ترین سختی ست. این روزها به "هیچ" فکر می کنم. نهیلیست نیستم و از پوچ گرایی چیزی نمی دانم، اما خودم را در یک دایره ی "هیچ" می بینم که جز "هیچ" چیزی نیست. از دوران مدرسه علامت تهی برایم عجیب ترین علامت بود. دایره ای خالی که خطی ممتد قطرش را قطع می کند و تا بینهایت می رود. درست وقتی که فکر می کنی برایت تهی بودن جالب است، می فهمی که دردناک ترین اتفاق برایت رخ داده و از شرحش بی اطلاعی. همیشه انتظار کشیدن عذاب آورترین شکنجه است. و وقتی انتظار "هیچ" را می کشی سخت ترین و عذاب آور ترین اتفاق زندگیت را تجربه می کنی.
همین حالا که این خط ها را می نویسم و فکر می کنم که دچار این اتفاق شوم هستم لحظه ای بعد می فهمم که "هیچ چیز" آن طور که من فکر می کنم نبوده است. چند خط بالاتر که گفتم، زندگی پارادوکسی از پیش تعیین شده است و حتی حالا که درگیر "هیچ" هستم شاید برایم "هیچی" وجود نداشته باشد و همه چیز برعکس شود.
نفس کشیدن و گذران زندگی، دست مثل همان علامت تهی ست، دایره وار. دایره ای تو خالی و خطی که نشان از پارادوکس و نقض هر قانونی ست که فکر می کنی وجود دارد. قطعا هیچ چیز قطعی نیست. حتی قطعی نبودن قطعیات هم قطعی نیست. دایره، دایره، دایره و من دوره حجم این دایره می چرخم و می ترسم از زمانی که دستی روی شانه ام بخورد و بلند بگوید ... : بتمرگ.
درست وقتی فکر می کنی همه چیز ...
وقتی که همین هستی٬ از چه چیزی باید فرار کنی که پناهت بدهد و دیوانگی هایت را آرام کند؟! ها؟!
حس جنون دارم و از خودم فراری شدم
زمین نخورده مُردم و دچار حاری شدم
فقط می خوام که پشت هم با سر برم تو دیوار
یسه دیگه دستت از روی شقیقم بردار
سیگارم‘ آتیش بزن دیگه طاقت ندارم
این روزا هی پایین میفته بی دلیل فشارم
سوت می کشه گوشم فقط تو کوچه های بن بست
نمی دونم چه ساعتی، کی اومد و پامُ بست
حالم بده،تکراریم ،سرخورده و شکسته و فراری
تو هم دیگه حوصله ی دیونگی های منُ نداری
امشب و با من از خودم نگو دلم گرفته
خون از سرم میاد رفیق چقدر سر تو سفته
دچار هذیونم و می لرزه تموم جسمم
واقعا نمی دونم کیم، چیه نشون و اسمم
سیگارم‘ آتیش بزن، بمون، بفهم جنونُ
نترس ازم، بازم ببین سرخی لخته خونُ
حس روانی شدن و دندون قرچه کردن
از من بگیر تا بقیه مردا همه نامردن
حالم بده،تکراریم ،سرخورده و شکسته و فراری
تو هم دیگه حوصله ی دیونگی های منُ نداری
انگار که خیلی وقته گم شدم توی یه چاه عمیق
وقتی می ری درم ببند پشت سرت، هی رفیق !
این شعر را به "محمد عزیز" و "رفیق ( ... )" تقدیم می کنم.
* : دستشویی یا همان مستراح!
دوشنبه ۶ اسفند
"میان بر" بالاخره کلید خورد... آن قدر که جان ندارد!!!
امروز فیلم "میان بر" کلید می خوره. احتمالا ۵ روز سر فیلم برداری هستیم. محل فیلم برداری هم آن طرف تر از کُردان جاییه به اسم برغان. فیلم نامه ی کار رو آرش افشار و علیرضا پوریوسف و من نوشتیم. داستانش بسیار جذاب و به نوعی می شه گفت تازه ست. تیمی که برای ساخت این کار دور هم جمع شدن واقعا حرفه ای هستن و کارشون رو بلدن. فیلم بردار کار "بایرام فضلی" کارگردان فیلم "بازم سیب داری"٬ صدابردار "مازیار شیخ محبوبی" صدابردار فیلم "خواب زمستانی"٬ کارگردان خود علیرضا پوریوسف٬ بازیگر مرد٬ رضا رشید پور و بازیگر زن هم لیلا زراع٬ مدیر تولید مسعود بهارلو، مجری طرح میثم یوسفی و تهیه کننده آرش افشار. من هم که دستیار کارگردانم. خلاصه جمع رفقا جمع شده دیگه. مطمئنم که فیلم خوبی می شه. یعنی پتانسیل یه فیلم خوب شدن رو قطعا داره. تا ببینیم چی پیش میاد و چی میشه. بعد از فیلم برداری و یا شاید تدوین٬ بیشتر دربارش صحبت می کنم.
دیشب همین جور که داشتم با قلمم روی ورق خط خطی می کردم٬ یه چیزی نوشتم که دوستش داشتم. با اینکه هنوز خامه و هیچ کاری روش نکردم اما میگذارمش اینجا.
" فقظ برو٬ گریه نکن "
واسه دلخوشیه تو همیشه همرام
تو لباسم یه دونه قرآن جیبی دارم
وقتی روبه روم نشستی و می خندی
نمی فهمم تو سرم یه ترکش قدیمی دارم
همه چی خوبه برام تا وقتی یاد
شیمیایی و هوای سمیه مجنون می افتم
وقتی شب روشن شد و هوا سیاه بود
یاد بوی تازه از فواره های خون می افتم
یاد شب های جدایی ساختمونای دوکوهه
یاد هم سنگریام که تیکه پارن
وقتی باز صدای خمپاره میاد و
می بینم رفیقامْ، که سر ندارن
دستامْ وقتی می لرزم بگیر و گریه نکن
همه چی درست می شه فقط بخند، گریه نکن
اگه دیدی نمی تونی بمونی کنار من٬ گریه نکن
برو و تنهام بذار، درم ببند، گریه نکن
این اتاق مثل یه سلول و من قربونیم گریه نکن
حالم از دنیا گرفته و دیگه مردنیم گریه نکن
وقتی حتی آینه ها دارن بهم دروغ می گن
می تونم حدس بزنم که وقتشه٬ رفتنیم گریه نکن
تو با من خوبی و جز دستای تو
هیچ کسی نمی دونه چی می کشم
هر کسی رد می شه با یه حس بد
خیره می شه به من و بغض چشم
واسه دلخوشیه تو نمی تونم
جلوی رعشه هامْ هی بگیرم
دست من نیست به خدا، برو نمون
واسه خوش بختیه تو خیلی دیرم
وقتی کلمْ به دیوار می کوبم
یا هوا توی گوشم سوت می زنه
نمی خوام فدای حال من بشی
جلو چشمات شوهرت جون بکنه
دستامْ وقتی می لرزم بگیر و گریه نکن
همه چی درست می شه فقط بخند، گریه نکن
اگه دیدی نمی تونی بمونی کنار من٬ گریه نکن
برو و تنهام بذار، درم ببند، گریه نکن
(رضا صدیق) سروده شده در : ۶ اسفند ماه ۸۶
پی نوشت : دوستم هم نداشته باشی ... دوستم داری!*
سه شنبه ۳۰ بهمن
پیراهنم از حفظ مرا می پوشد!*
خیلی وقته اون طوری که دوست دارم٬ هیچ شعری ننوشتم. این شعریم که الان این جا گذاشتم٬ فقط یه درد و دل بود٬ با کسی که همیشه هست و هیچ وقت نیست. خودم این شعر رو دوست ندارم٬ چونکه به سلیقه ی شخصیم اصلا نزدیک نیست. اما گفتم بعد از مدت ها سه نقطه رو با شعر به روز بکنم. فکر کنم دل سه نقطه برای این طوری به روز شدن تنگ شده.
دوره ی خاطرات من، یعنی ...
مث روزایی که خواب بچه گیم
فتح دنیا با دوتا بستنی بود
مث اون حال و هوای بی دلیل
که واسم غرور، نشکستنی بود
همه چی رو دوره کردم و فقط
به خودم دوباره زل زدم ببین
دیگه جز خودم کسی روُ ندارم
اگه هستی پای حرف من بشین
مث لی لی بازی کردن توی کوچه های سرد
مث پا دوچرخه های بی دلیل و با نشاط
مث خنده های سرخوشانه از بودن تو
مث بوسه های بعد خوردن یه آب نبات
همه چی خاطره شد رفت و من و تنها گذاشت
همه چی مثل یه رویا شد و بی خنده گذشت
همه چی رو از خودم گرفتم و نشستم و
بی دلیل خواب شدم، خواب یه بانو توی دشت
کم نیار با من بیا تا قصه ام و برات بگم
کم نیار بیا تا باز بگم که من فقط یه کولی ام
من و بشناس و بگو نمی شه عاشق تو شد
کم نیار طاقت بیار تا بت بگم پیه چیم
یادمه روزایی که گره می زد مشتامون ُ
یادمه جسور و پر صدا و بی خیال بودم
یادمه دنیا برام یه بچه ی دردونه بود
که منم فقط واسش آرزوی محال بودم
همه عمرم پای بازی یه مشت بچه گذشت
همه چیزم شده بود شعار و مشت و عربده
پی بحثای سیاسی توی کوچه های شهر
راه میافتم بگم که چی خوبه یا چی بده
مث روزایی که خواب بچه گیم
فتح دنیا با دوتا بستنی بود
مث اون حال و هوای بی دلیل
که واسم غرور نشکستنی بود
پرم از عربده و جیغ و هوای دم مرگ
پرم از بهانه هایی که نمی شد بگیرم
پرم از بچه ای که یهو باید مرد می شد
می خوام امشب روی دستات بمیرم
تو منُ بردی به روزای غریب بچه گیم
تو منُ بردی تو حال گریه های بی صدا
تو بامن خودی شدی ولی چرا باید بری؟
دیگه این مصیبتُ چطور بگم بهت خدا؟
دیگه خستم از رفیقای رفیق و نا رفیق
دیگه خستم از زمین خوردن و باز مرد شدن
دیگه من نمی تونم تورُ ببینم که می ری
همه برگای وجودم پشت هم زرد شدن
کاشکی می شد که فقط یه بار می دیدمت تورو
کاشکی می شد که همیشه محرم دلم بودی
کاشکی می شد توی روزای سیاه خستگیم
با نگاهت، تو فقط مرحم مشکلم بودی
مث روزایی که خواب بچه گیم
فتح دنیا با دوتا بستنی بود
مث اون حال و هوای بی دلیل
که واسم غرور نشکستنی بود
همه چی رو دوره کردم و فقط
به تو زل زدم که خواب خالصی
دیگه جز تو، من دلیلی ندارم
چهره ی نجیب وقتی بی کسی
(رضا صدیق)
رفیق کارگردان و روزنامه نگار عزیزم مسعود بهارلو٬ با وبلاگ خرده خوابهای خراب ٬ رو به وبلاگ نویسی آورد.
* مصرعی از رباعی جلیل صفربیگی
چهار شنبه ۲۸ آذر
ازمن فاصله بگیرید٬ من جذام دارم...
از من فرار کن من طاعون دارم...
من را تحمل نکنید من جنون گاوی دارم...
هر رابطه، هر سلام وهر خداحافظ، می تواند حسی تازه با خود داشته باشد. وقتی به پشت سرم نگاه می کنم جز جنازه ی بو گرفته ی انسان هایی که نتوانستند مرا تحمل کنند هیچ چیز دیگری نمی بینم. همیشه هیچ چیز و یا هیچ به معنای نبودن و تهی بودن نیست. گاهی هیچ، تفسیر دیگر بی نهایت است. بی نهایتی که هیچ وقت، هیچ انسانی به آن نمی رسد. بی نهایت انسان، پشت سر من هستند که شاید می توانستند، تحمل کنند مرا. ولی انگار بود و نبودشان برای من فرقی ندارد و فقط هستند تا معادلات مرا بهم بریزند و افکارم را دچار تناقض کنند. همیشه با خود فکر می کنم که در دور ترین نقطه ی ذهنم کسی هست وانتظار می کشد تا مسرانه همه چیز را از آن خود کند. هر رابطه می تواند بهانه ای باشد که تمام اعتقادهایت بهم بریزد و انسان ها را همانطور که هستند ببینی و باور کنی که فراتر ازین نمی توانند باشند. این روزها و در عصری که نفس کشیدن ثمره اش سرطان ریه و سرفه های چرکی ست، همه به هم نگاه می کنند. رفتارهای هر آدمی برداشتی ناخودآگاهست از طرف مقابل رابطه اش. همه به هم پشت می کنند و زیر چشمی رفتار هم را کپی بر می دارند. من همین هستم و به هیچ وجه درگیر هیچ کدام از شما نمی شوم. تا زمانی که فکر کنم رفتاری درست است آن را ادامه می دهم حتی اگر منجر به از دست دادن همه چیز شود.
توجه کنید... توجه کنید... شما به منطقه ی مین نزدیک می شوید. این جا آدمی هست که خطرناک است. زیرا می تواند دوست داشته باشد و تمام خودش را بدون انتظار و دریغ برای کسی فنا کند. باید بفهمید که این خطرناک است و برای شما مضر پس بترسید و دور شوید و اینجا نمانید. کمی بیشتر فکر کنید در می یابید که چه می گویم. این جمله ها را دیشب، قبل خواب با خود زمزمه می کردم و به این مسئله می اندیشیدم که بعید می دانم کسی طعم گس و تلخ و شیرین زندگیم را بچشد و درک کند.
تنها نتیجه ای که می توانم بگیرم این است که شما درگیر خودتان هستید آقا. یعنی بیشتر به رفتارهای خودتان فکر می کنید و آنالیزتان بیشتر معطوف به تفکرات خودتان است. که این خطر است، خطر. مگر ایرادی دارد؟ مگر به شما ضرری می رساند؟ من دنبال چیزی می گردم... دنبال چیزی می گردید؟ بله- دنبال چیزی می گردم. چه چیزی می تواند این قدر مهم باشد که شما را درگیر هذیان گفتن های مدام کند؟ هذیان؟ شما به این ها می گویید هذیان؟ هر چیزی که با گفتار روزمره ی جامعه و انسان های دیگر فرق داشته باشد هذیان به حساب می آید. به حرف ها و نوشته هایتان اگر نگاهی بیندازید به خوبی می فهمید که هیچ کدام از حرف هایتان هیچ سنخیتی با گفتار روزمره ندارد. من حرف نمی زنم. بالا می آورم. این را می فهمید؟ برای نوشتن هیچ کدام ازین نوشته ها تلاش نمی کنم. شما وقتی حالت تهوع دارید فکر می کنید که بالا بیاورید یا نه؟
آقا شما لابه لای حالت های تهوع ات دنبال چه چیزی می گردی؟ به خودت رحم کن. این جا چیزی نیست که شما مجبور به این همه تلاش باشید. مثل بقیه آدم ها باشید و به این تفکرات بی پایه و اساس بها ندهید. هر رابطه چیزی تازه با خود دارد! این چه ربطی به حرف های من داشت؟ اگر خوب دقت کنید می فهمید که هر رابطه حسی تازه با خود دارد. بله- این را می دانم اما شما انگار متوجه سوال من نشدید. من از شما چیز دیگری پرسیدم. دنبال چه چیزی هستید؟ با من راحت باشید و بگویید ! من حالت تهوع دارم و وقتی به پشت سرم نگاه می کنم هیچ چیزی نمی بینم که مرا مجاب کند به این که کسی می تواند مرا تحمل کند. من موجود غیر قابل تحملی هستم زیرا به خودم فکر نمی کنم و تمام کسانی که روزی در رابطه هایم قرار گرفته اند فقط و فقط به خود فکر کرده اند. پس می بینید که این تناقض دچار حسی می شود که در پایان نمی شود مرا، تحمل کرد. دنبال هیچ چیز می گردید؟ هیچ چیز، تنها چیزی ست که می تواند مرا تحمل کند. شما باز دارید هذیان می گویید آقا. حالتان خوب است؟ نه ، احساس می کنم حالم از همه شما ها بهم می خورد.
پشت سر من، پر است از بی نهایت. پر است از هیچ. پر است از خودم و لحظه هایی که هیچ کدامشان را نمی شناسم و از تمامشان می ترسم. هر رابطه حسی تازه با خود دارد. برایم مهم نیست که آن حس ویرانی ست یا آبادی. من انسان منطقی نیستم و همیشه به احساساتم پناه می برم. پشت سر من پر است از رابطه ها. رابطه هایی که نفهمیدمشان.
تو حرف هایت از جنس منطق بود و من حرف هایم از جنس احساس. تو مرا تا مرز افکار متناقض ذهنیم بردی و همانجا رها کردی و من ماندم تا باشی. تو همان بودی و من نبودم. زیرا گذر سال های زندگیم از تو کمتر بود. تو تمام معادلات مرا بهم ریختی و بدون هیچ خداحافظی رفتی و من همینجا که همیشه هستم، نشسته ام و به این فکر می کنم که پشت سر من پر است از آدم هایی که هیچ کدامشان نتوانستد مرا تحمل کنند.
پی نوشت: متن های طولانی خواندنشان حوصله می خواهد. خودتان را برای خواندن این مزخرفات به زحمت نیندازید. چیزی دست گیرتان نمی شود.
آمدی بی خبر... بودی بی خبر ... گفتی بی خبر ... رفتی بی خبر ... کاش می ماندی ...
دقت کن !
دوشنبه ۱۲ آذر
" انسان ها از چیزهای ناشناخته می ترسند.
حتی اگر یک لبخند باشد. پس لبخند بزن٬
شاید از تو ترسیدم. "
موج ها راهی بجز برخورد با صخره ها ندارند و من هم نگاهشان می کنم. صدای موج ها وقتی با هم گلاویز می شوند دیدنی ست و شنیدنی تر می شود آن هنگام٬انتزاع سیاهی شب.
ومن هنوز روی سکویی که ارتفاعش نامعلوم است نشسته ام و یک به یک به انتحار موج ها نگاه می کنم. می بینم موجی را که من است و به سرعت به صخره ای که شبیه توست حرکت می کند. می گویند صدای دریا آرامش بخش است پس نترس و بلند بگو٬ بلند بلند٬ بگو... خداحافظ .
ترک خورده ... مثل ... کلافگی
کلافم مثل دوکی که، نخاش پوسیده و پاره ست
مث دستی که یک هو اومد و چشمای مارو بست
کلافم مثل دلتنگی، مث گرمای شهریور
مث شرم از نگاهی که، نمی دونی چی شد آخر
کلافم از خودم از حال و روزسرد و تب دارم
دیگه خستم ازین اوضاعی که هر روز و شب دارم
کلافم مثل بی ربطی، مث دستایی که خوابن
مث ترس ازفراموشی، تو عصر آنتن و آهن
کلافم من، کلافه از همه چیز و تموم رسم این دنیا
کلافه از همه کابوس هایی که منُ هل می ده تا فردا
مث دستای نامرئی، همه مضحک شدن این جا
یکی میشه آدولف هیتلر، یکی میشه چگوارا
یکی لورکاست و باخون، ترانه می گه از مردم
یکی هم مسخ کافکا می شه و گم می شه تو کاندوم
دلم خونه، دلم تنگه، دلم مثله یه بمب ساعتی منگه
ببین این جا جنون مشقش هنوز بی رنگه بی رنگه
کلافم مثل این شعرِ، پریشون و پر از ایراد
مث تیغی که می بُره، گلو رو تا خوده فریاد
کدوم اسطوره جرات داره با من هم صدا باشه
کدوم مرد ِ که می خواد با یه کولی پابه پا باشه
کلافه بودن ُ دیگه چطور باید بگم امشب ؟
ترک خورده ترین، رویامُ بشنو از همین مطلب
(رضا صدیق)
پنجشنبه ۱ آذر
" وقتی آینه را از زن ها بگیری
تازه می توانی درباره ی آزادی با آن ها صحبت کنی. "
(چارلز بوکوفسکی)
اگر غر نزنم مجبورم بمیرم... می فهمید حضرات "اَن" تلکتوال؟
قصد غرغر کردن ندارم. اما کمی حالت تهوع دارم و کمی هم سرم درد می کند. صدای زر زر باران هم بیرون پنجره ی اتاقم به گوش می رسد. عجب آش شعله قلم کاری شده است. با خودم فکر می کنم اگر زیر باران بالا بیاورم چه صحنه ی رمانتیکی رقم می خورد و می شود از حس لطیفش برای جفت و جور کردن کلمات کنار هم استفاده کرد. قصد غر غر کردن ندارم ها، اما نمی دانم چرا هیچ کدام از آدم های اطرافم دیگر در هیچ زمینه ای هیچ چیزی به من نمی گویند و هیچ کدام از حرف های هیچم را به هیچ چیزشان حساب نمی کنند. باور کنید قصد غرغر کردن ندارم و حوصله ی نوشتن هم ندارم. اگر به جای نوشتن راه دیگری پیدا می کردم مطمئن باشید همان کار را می کردم. اتفاقا چند بار هم به سمت کار های مختلف رفتم اما اعتیادم به نوشتن من را دچار بدن دردهای ویروسی کرد و باز برگشتم به خانه ی اولم. به جان شما نباشد به جان خودم هم که نباشد به جان نمی دانم چه کسی، قصد غر غر کردن ندارم. فقط کمی حالم خوب است و کمی حالت تهوع دارم که به امید تمام آرزوهای آرزو مانده بر طرف می شود. قصد غر زدن ندارم اما دیگر چشم و ابروی هیچ کدام از فاحشه های مو زرد و فاحشه های مشکی پوش فرقی به حالم نمی کند و تر جیح می دهم نیمه های شب که کسی نیست و تنهایی، تنها راه فرار است، خودم را در آغوش بگیرم و فکر کنم که بوسیدن هوا لذتش از درک ذهن های نامفهوم این فاحشه گان پاپتی بهتر است. باور کنید اگر غر نزنم دق می کنم و فکر نمی کنم هیچ کدام از شما ناراضی باشید که من دق نکنم. از نق های همیشگی که بگذریم حرفی برای گفتن نمی ماند، چون ما هستیم، تا غر بزنیم و گیر بدهیم به هر چیزی که هست یا نیست. رسالت امروزی ما را اینگونه تعریف کرده است، مدرنیته. اصلا به عقیده ی من تمام غر های من و ما شکل میم اول مدرنیته است و انگار اگر نباشد معنی خودش را از دست می دهد. به جان تمام فرزندان خوابیده در رحمم قسم که قصد غر غر کردن ندارم. مخصوصا که می دانم تمام خواننده های نوشته های مسخره و بی معنایم از دست غر هایم خسته شده اند و منتظرند تا سوژه ی جدید خاله زنک بازی را، از بین خط خطی های نوشته هایم پیدا کنند اما می دانید که کاری به جز این ندارم و راستش را بخواهید سوژه ی جدیدی هم به ذهن احمقم نمی آید. اگر شما یافتید به من هم بگویید تا با هم غر بزنیم که مزه ی خاله زنکه به دوره هم بودنش است که مدرنیته این دوره هم بودن را سال هاست از من و ما گرفته است. من به کتاب پیامبران مدرنیته تف می کنم و با افتخار می گویم من یک مرد مدرن امروزیم و دوست دارم غر بزنم. باور کنید قصد غر زدن ندارم ها، فقط دوست دارم کمی درد و دل کنم که به ناچار می شود غر زدن که اصلا قصد غر زدن ندارم و به جان حضرت مدرنیته از آن فراریم. حالا در این گیر و دار و وسط این حرف های مهم خاله زنکی نمی دانم چرا صدای زر زر عاشقانه ی باران قطع نمی شود و حالت تهوعم بیشتر می شود و سرم هی دور می زند دوره اندامم را. فکر می کنم باید سری به دکتر بزنم و از او بخواهم تا چند قرص آرام بخش قوی برایم تجویز کند تا خواب خودم را ببینم که خیلی وقتی می شود به من سر نزده است. دکتر، من حالم خراب تر از خرابه های تخت جمشید است. لطفا کمی آرام بخش به من تزریق کنید و من را رها کنید در غر هایی که حتی در حالت هذیون دست از سرم بر نمی دارند. دکتر شما که بهتر من را می شناسید من اصلا اهل این حرف های نیستم. من مرد سر به زیری هستم و دنبال کلمات دست نخورده می گردم تا فاحشه شان کنم. خودتان بهتر می دانید من شغل شریفی دارم و اصلا دنبال دردسر نمی گردم. آخر شما که نمی دانید من مجبور هستم، مجبور. اگر غر نزنم انگار مرده ام. پس شما به این ها بگویید که من قصد غر زدن ندارم و شغلم ایجاب می کند که به عالم و آدم فحش بدهم و اگر به کسی برخورد به خاطر تمام بچه هایی که در رحمم خوابیده اند مرا ببخشد و باور کنید حالم دیگر بهم خورده است پشت پنجره و زیر باران، که غر نزنم و راحت گم بشوم در خوابی که بهتر است، خفه بمیرم...
*** *** *** *** *** *** *** *** !!!
پی نوشت : راستش را اگر بخواهید این روزها تنها نوشتن این دست مطالب است که آرامم می کند. هیچ چیز برایم مهم نیست٬ نه تعریف های آن چنانی و نه فحش های این چنانی. راستش را اگر بخواهید فقط می خواهم آرام شوم و تا زمانی که با نوشتن این گونه مطالب به احساس خوبی می رسم این گونه می نویسم. چون واقعا مثل همین نوشته های مزخرف و بی معنی٬ با خودم درگیر هستم... در همین حد کافی ست...نه؟
پنجشنبه ۲۴ آبان
بهترين راه رهائي
از دردهائي که طرفهاي صبح دل انسان را پر ميکند
بيرون پريدن از پنجره است. *۱
دست از سرم بردارید. من نمی خواهم مثل شما نگاه کنم، حرف بزنم، بخندم، داد بزنم، دعوا کنم، بنویسم، دوست داشته باشم، لباس بپوشم، فکر کنم، پیر شوم و بمیرم. دست از سرم بردارید. من کاری با هیچ کدام از شما ندارم. اصلا مگر شما مسئول اتفاق ها و رفتارهای زندگی من هستید؟ من هیچ کدام از شما را نمی شناسم. نمی شناسم محبت های با رنگ و لعاب فضولیتان را. نمی شناسم حرف های روشنفکرانه و امروزیتان را. من همین هستم، همین.روی صحبتم با شماست وشمایی که حالم از صدایتان بهم می خورد و به حرف هایتان گوش نمی دهم.اصلامن دوست دارم بشکنم، بسوزانم، خراب کنم، به جای عربده، جیغ بزنم، به خودم بلند بلند فحش های رکیک بدهم و آب دهانم را به صورت خودم تف کنم. دست از سرم بردارید. باورکنید من حتی به خودم هم نیاز ندارم، تا چه برسد به شما. این جا، در محدوده ای که برای زندگی من تعریف شده است، هیچ چیز جای خودش نیست. مردمش هر کدام، وقتی به هم نگاه می کنند، برهنه ی هم را تجسم می کنندو رویای هم خوابگی اش را می بینند. این جا٬ جایی که من محکوم به دیدن هستم، هیچ کدام از شما هیچ چیز نیستید. هیچ کدام آدم نیستید. هیچ کدام اصلا نیستید. دست سرم بردارید. می خواهم آن قدر سیگار بکشم تا سینه ام منفجر شود. آن قدر آرام بخش های مختلف بخورم تا مثل جنازه، بی حرکت روی زمین بیفتم. آن قدر بغض هایم را بخورم، تا گلویم باد کند و با یک تیغ، سیل ببرد، تمامی نوشته های خود ارضاییم را. شمارا به مقدس ترین چیز زندگیتان، که میان دوپایتان است، قسم می دهم، دست از سرم بر دارید. من یک آنارشیست هستم. یک خراب کار. یک موجود خودخواه که جز کلمات به هیچ چیز فکر نمی کند. یک... از سرم بردارید. بردارید دستتان را از روی شقیقه ام که دیگر حالم از حرف های تکراریتان بهم می خورد. من آن جور که فکر می کنم درست است٬ زندگی می کنم. آن جور که دوست دارم. آن جور که راضی هستم. پس بفمید که خودآزاری دارم و دوست دارم، تمامی آزارهایی را که می بینم. من راضیم به رضای هر آن چیز که نیست و شاید باشد و می جنگم با هرآن چیزی که هست و شاید نباشد. دست از سرم بردارید. حالم خوب است. خوبِ خوب. دقیقا مثل یک چریک که در لحظه اعدام با نام بلند اعتقادش را می خواند. درست مثل یک کولی که از سر بی حوصلگی آوازهای محلی می خواند. درست مثل شاعری که با لختیه ی واژه هایش می خوابد و با آینه ی نوشته هایش ارضا می شود. درست مثل تمام اسطوره های خائنی که جز رویا مرا به هیچ جا نرساندند. درست مثل تاریخی که متناوب است و مرا دچار سر گیجه می کند. درست مثل خودم که هیچ وقت مرا نشناخت... دست از سرم بردارید. نمی خواهم مدرنیته ی شما را بشنوم و در جنگ شما با سنت دخالت کنم که نه به مدرنیته شما ایمان دارم و نه به سنت آنها اهمیت می دهم. نمی خواهم هیچ کدام "ایسم"هایتان مرا در خود بگیرد و زیر پرچم توری رنگ زنان فاحشه تان سینه بزنم. نمی خواهم دست هیچ رهبر بزرگی را به نشانه ی پیمان بستن بفشارم و زیر لب٬ به خودش و اعتقادش فحش ناموس بدهم. این را بفهمید که دوست دارم از شما و مکتب هایتان آزاد باشم و مثل تمام کسانی که آن قدر آزاد بودند که در دریاچه ی خون ِ آزادی طلبانه تان شنا کردند و غرق شدند٬ غرق نشوم. شما را به فاحشه خانه های مجللتان قسم، دست از سرم بردارید. خوابم می آید و می خواهم بخوابم. می خواهم بخوابم و خواب مبعوث شدن ببینم. خواب بعثتی در هاله ی دود سیگار و دست نوشته هایی که شاید روزی به کارم بیایند. دست از سرم بردارید بگذارید سیگار آخرم را راحت بکشم که زیر سیگاری سال هاست به من عادت کرده است و از همه بهتر حرف هایم را می فهمد. دست از سرم بردارید... بردارید دست مرمری و تمیزتان را که بوی ادکلن حرامزاده تان حالم را بهم می زند... دست از سرم بردارید...
بخواب هیلا دیراست. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس، بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ ها رویای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج می گذرند پاره می کنند. شب از من خالی ست هلیا...
هر آشنای تازه اندوهی تازه است... مگذار که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست...*۲
۱- کافکا.
۲- از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم٬ از نادر ابراهیمی.
سه شنبه ۱۵ آبان
به نام و یاد روزهایی که نیامد یا روزهایی که گذشت...
زمان را گم کرده ام، یادم نیست، عقب افتاده بود یا جلو.چیزی نمی فهمم، از عقربه هایی که بی مکث و با عجله از هم سبقت می گیرند،
زمان را گم کرده ام، یادم می آید ساعتی بود، که به مچ چپ دستم یا شاید راست می بستم و از عقربه ها و فرم ایستادنشان، که گاهی به پهلوی چپ می خوابیدندو گاهی به راست هنوز چیزی نمی فهمم،
زمان گم شده است، باید لابه لای اوراقی که مدت هاست خاک خورده اند،پیدایش کنم.
این روزها، زمان را نیاز دارم ویا شاید زمان نیازم دارد، تا تخمین بزنم، چقدر عمر رابطه های بی مقصدم مانده٬ گذشته و می آید،
زمان را گم کرده ام، کسی از من زمان می خواهد. می خواهد تا سرعت سبقت گرفتن عقربه ی کوچک را که همیشه عقب می ماند، برآورد کنم،
زمان گم و گور است، نه، می شناسمش و نه، علاقه ای به سرشاخ شدن با او دارم.او حاکم تمام رابطه هاست. چه بخواهی و چه نخواهی٬ چه هم آغوشش باشی و چه... فرقی می کند مگر؟ او گم شده است در شماره های معکوس. در تابلویی که بر عکس حرکت می کند مرا. با جلو رفتن از شماره هایش می کاهد تا بفهمم، که
زمان را گم کرده ام و با هر تیک تاکش در رابطه مان، هر رازی را که در ابعاد پیچ پیج درونم پنهان کرده ام، آشکار می کند.تو هم گم شو، مثل من.
زمان را تنها، باید شنید.دیدنش تنها، انتظار را بیشتر و بیهودگی تنفس را عیان تر می کند، مرا زمان، گم شده است شاید.
کسی چشم دوخته به باز و بسته شدن لب هایم، تا آوایی را از ابدیت بشنود.چه بگویم؟ چطور بگویم؟ که برای من، زمان از شروعش، فحش ناموسی رکیک بوده است. از روبرو شدن با او هراسانم، می ترسم، آخر، زمان، گم و گور ترین بُعد طرح خیالم بوده و هست.
سال هاست، به تعداد گذر هر روزی که از رحم مادرم فارغ می شوم، می فهمم که راهی جز تسلیم ندارم. اما کسی از من، از درون بی مرز از زمانم، جمله ای را می خواهد. جمله ای که که کلماتش هر کدام، هم خوابه لب های گذرای زمان هستند و یا فاحشه هایی معصوم و باکره که با هر تیک تاک ساعت، که پرچم زمان است خونآبه بالا می آورند و قرمز می کنند، تفکرات کپک زده ام را.
کسی از من زمان می خواهد، زمان گم و گور است. گم شده روی پُرزهای زبانم. باید پیدایش کنم. کسی به لبانم چشم دوخته است. زمان می خواهم، تا زبانم لکنت گرفته و افکارم زیر آوار سال ها گم شدگی، خود را پیدا کند.
زمان گم و گور شده است، چه باید بکنم؟ها تو بگو ...
عزیزم،
به من مهلت بده، تا لابه لای اوراق پوسیده دیدگانم و افکار مالیخولیاییم، زمان را برایت صفر کنم، تا معنی ابدیت را برای همیشه از دیدگانت ببینم. مهلت بده، تا با زمان گم و گور شوم و پیدا کنم خودی را که هیچ گاه، من نبود و از من بودن می ترسید.
عزیزم،
دیدگانت را عکس شمارش معکوس زندگی، بلند بلند می خوانم، تا این بار، شاید پیدا کنم این زمان لعنتی و حرامزاده را.
پ ن :
دوشنبه ۲۲ مهر
سال هاست پلک،
نزده ام
تا نکند،
لحظه ای از دیدنت جا بمانم
چند وقتی ست که درگیر دو سوژه ی ذهنی شده ام. بیشتر نوشته هایم به این دو سوژه گرایش دارد. "یک نسل تردید" هم نمودی ست برای یکی ازین سوژه ها. این روزها افکارم به شدت متشنجند و افسار گسیخته٬ خدا رحم کند...
"یک نسل تردید ... "
عین لبهاي خسته وقتي که هي سيا ميشه از لب سيگار
عین اشکاي مَرد مغرور و ناخوني که کشيده رو ديوار
دوباره نستالژیِ یه حس غریب
منُ از خودم می ترسونه
توی تیک تاک ساعت ذهنم
دلقکی بی دلیل می خونه
عین لب های خشک و نا آرام عين دلواپسيه از يه گناه
عين لکنت گرفتنه دم مرگ لای اوراق خاطرات سياه
کنج تنهائیُ قدم می زنم
تا که شاید دوباره پیدا شم
از تشنج رها بشم این بار
مثل اسطوره ها محیا شم
عين وقتي که از زمين و هوا زيره باره يه نسل ترديدي
عين احساس اولين فرياد وقتي از حکم مرگ ترسيدي
دوره دستامُ بند می پیچم
تو اتاقم برهنه می خوابم
تا تو سلول سرد تنهائیم
پر شه انگیزه ی یه مش آدم
عين مشتاي خورده تو ديوار عين عکساي کهنه رو طاقچه
عين خاکي که رو تنه قابه از چگوارا گرفته تا نيچه *
دوره کردم دوباره تاریخُ
توی شب های امتحانِ نبرد
خیلی دوره خیال تا امروز
خیلی سخته که بشکنه یک مرد
عين هر واژه ي سرود و شعار وقتي دستا بهم گره مي شد
عين دسته گلي که با هر مشت زير پاي رفيق له مي شد
هر چی بود و نبود خاطره شد
پشت هم دیدن یه مشت مُرده
خیلی وقته نمی شه عاشق شد
خیلی وقته خدا زمین خورده
عین راهي که آخرش مرگه بیست و چند ساله که رو دست خوردم
عین روزی که هم صدا بودیم موندم و گوله خوردم و مُردم ...
* : پیشنهاد دیگری برای این مصرع : ( از گواراییه چه تا نیچه )
(رضا صدیق)
مرد در پیاده روی افکارش قدم می زد و از کنار هر عابری رد می شد٬ صداهای مبهمی می شنید ...
ــ غلط کرده٬ مگه دست خودشه از حلقومش ...
ــ الو الو٫ صدات قطع و وصل میشه ... جات عوض کن ...
ــ نه بابا٬ پسر بدی نیست٬ اما نمی خوام بهش زیاد رو بدم ...
ــ حواسم هست٬ بابا فک کردی من الکی به کسی باج می دم٬ ما ختمشیم ...
ــ مستقیم ...
مرد٬ سیگاری از جیبش در می آورد٬ روشن می کند. به جلوی پایش نگاهی می اندازد. مکث می کند و همانجا می نشیند و به هیچ کس توجهی نمی کند.
ــ اینو نگا٬ مردم خوشن ها ...
ــ اوه اوه اینا ازون برژواهان که خوشی زده زیر دلشون ...
ــ کسخو...
ــ آقا واسه جلب توجه جا گیرآوردی ... مسخره ...
ــ حیونی ...
ــ هه ...
ــ آره داشتم می گفتم خیلی خوشگله٬ اگه پا بده ... اینو بپا ... گداست یا کم داره ؟ ...
مرد سرش پایین است و صدای مبهمی از رهگذران را می شنود که می گویند٬ پول می اندازد٬ لگد می زنند٬ مسخره می کنند و ... می روند.سیگارش به نیمه رسیده. چشمانش را بسته و زیر لب آوازی را می خواند که مفهوم نیست.دختری از کنارش می گذرد. موهایش را با تیغ زده و شالی سبز رنگ روی سرش انداخته است. هیج آرایشی در صورت ندارد و در پیاده رو در حال راه رفتن سیگار می کشد. کوله پشتی مشکی روی شانه ای انداخته. او هم سرش پایین است. پسر سیگارش به فیلتر رسیده است و دیگر وقتش رسیده که سیگارش را خاموش کند. دختر بادیدن پسر می ایستد٬ لب هایش را روی سیگار می گذارد و پک سنگینی می زند. به پسر نزدیک می شود. پسر سیگارش می اندازد. سیگار جلوی پای دختر می افتد و آرام پایش را روی سیگار می گذارد و زیر پا لهش می کند. پسر چشمانش را باز کرده و به پاهای دختر نگاه می کند. انگار تمام شهر ایستاده اند و فقط این دو در حرکتند. پسر با نگاهش از پای دختر سرش را حرکت می دهد ... به صورت دختر می رسد. نگاهش در چشمان دختر میخکوب می شود. دختر می خندد. بلند بلند. قهقه می زند و پسر فقط تماشاچی این اتفاق است. دختر بلند تر و بلند تر می خند و پسر بهتش بیشتر می شود٬ عصبی می شود. پسر بلند می شود و به سمت دختر می رود. دختر هنوز می خندد. پسر صورت به صورت دختر ایستاده و در چشمانش زل زده است. دستانش را بالا می آورد و گلوی دختر می گیرد. دختر هنوز می خندد. پسر فشاد می دهد... بیشتر فشار می دهد... صدای خر خر خنده ی دختر می آید... اما هنوز قطع نشده ... پسر با تمام قوا فشار می دهد... فشار می دهد ... فشار می دهد ... فشار ... فشا ... فش ... ف ... صدای خنده ی دختر قطع شده است و باز صدای همهمه ی مردم به صورت مبهم می آید...
ــ بنده خدا شاید حالش بد شده ...
ــ نه بابا اینا دارن آدا در میارن که مثلا بگن هنر مندن ...
ــ اوه ... چه حرکت آوانگاردی ...
ــ من از این پسرا خوشم میاد ... نگا هیچی براش مهم نیست ...
ــ پریشان حالیم را از که جویا می شوی امشب ...
ــ عجب زمونه ایه ... ای بابا ...
ــ ... ... ... ... ... ...
... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
... ... ... ... ... ...
... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
... ؟!
هذیون های یک دیوانه ... یا همان بیانکو ... بعد از مدت ها به روز شد ...
شنبه ۱۴ مهر
فرصت خیلی کم است ... سیگارت را پک بزن رفیق !
خواب آینه ...
باز به تصویر خودم زل زدم
بدون احساس به مَرد ِ مُرده
درست در وقت حلول ساعت
باکره ای دست منُ فشرده
حواس هر ثانیه٬ یک ساعتُ
کنار عمر هر نفس جا گذاشت
وجود اضطراب این اتفاق
اتاق ذهن مردُ تنها گذاشت
حکایت از وجود من شروع شد
وقت تکون دادن ناقوس مرگ
وقت نگفتن حقیقت از ترس
تو خواب آشفته و کابوس مرگ
***
باز به تصویر خودم زل زدم
تو آینه ای که تیکه تیکه شده
بدون پوششی که خیلی ساله
بود و نبودش واسه من بی خوده
رنگ جنون گرفته روبروم ُ
دقیقه ها سوت می کشن تو گوشم
باکره ای دست منُ فشرد و
دست هوا سر می خوره رو دوشم
قصه ازون روز سیاه شروع شد
وقتی که سایمُ ندیدم این بار
وقتی که جسمم پشت هم جون می داد
وقتی که عکسمُ دیدم رو دیوار
حس تو از ظهور من بد تره
یه چیزی ما بین غرور و مردن
با هر نفس که می کشم این روزا
جونورایی جسم من رو خوردن
***
باز به تصویر خودم زل زدم
مثل همیشه با چشای بسته
چیزایی از خاطر من می گذرن
که یادشون قلب منُ شکسته
***
درست در وقت رسیدن مرگ
باکره ی غریبه از راه رسید
حکایت از یه حس تازه بودُ
ظهور تو٬ سکوت مردُ درید
(رضا صدیق)
خیلی وقت بود که بجز برخی از شعرهای سپید٬ شعر سپید خوبی که به دلم بنشیند نشنیده بودم و نخوانده بودم. دیشب تقویمی به دستم رسید٬ از یک دوست قدیمی٬ که در آن پاره هایی شعر سپید بود. قسمتی از یکی از شعرهایش بسیار به دلم نشست و لذت بردم...
اگر در انزوای کابوس دیشبی
برخیز٬
هستی بی محاباتر از آن ست
که به رویاهای ما رحمی کند
ارابه ای که روح تورا با خود می برد
و دستانت را زنجیر می زند
از جنس آشنای عاطفه و عشق و هزار نیرنگ خاکستری دیگر است
دیگر فرصتی نخواهد بود
آخرین پک را به سیگارت بزن
زمان دیگر باز نمی گردد ...
***
اگر گفتند در تکاپوی یافتن همسفری ـ چون تو! ـ
همه منظومه های عالم را گشته اند
باور کن !
بگذار از حس لزج فریب دادنت لبریز شوند
آنها حقیرتر ار آنند که دریغشان کنی
از حسی که نداری به آنها نیز بده
آخرین پک را به سیگارت بزن !
که زمان به تندی در حرکت است ...
(مریم اوراشت زاد )
جالب است که برخی شاعرها وقتی دچار خودباوری می شوند به خود زنی می افتند و قبل از این خودزنی به چیزهای دیگری گیر می دهند که آدم هاج و واج فقط باید نگاه کند و بگوید ... عجب !!!
آقای شاعر فرمودند ... نیما و شاملو شاعر نبوده اند ؟!!!!!!
البته من این جا بگویم که نه به شاملو علاقه مندم و نه به نیما. که آن هم کاملا بحث سلیقه ای و بحث این است که من از اشعارشان لذت می برم یا نه. وگرنه هم اشعار نیما را می خوانم و هم شاملو٬ چون شاعرم و باید بخوانم و تلاش کنم که تکنیک های زبانیشان را یاد بگیرم. اما این نوع حرف ها را نمی فهمم !!! و متاسفم که ما هنوز راه مطرح شدن را توهین به فردی که بالاست و مطرح ست می دانیم .... !!!
البته این موضوع فقط در رابطه با شاعرها نیست و کلا فضای هنر برای بعضی ها این موضوع را ایجاب می کند که این گونه شوند ... علی رغم علاقه ی بسیار فراوانی که به محسن مخملباف دارم*٬ مقاله ی محمد قوچانی در شهروند امروز را اگر بخوانید تا حدی منظورم را متوجه می شوید.این مقاله زا اینجا می توانید مطالعه کنید. البته حسین معززی نیا هم در این شماره٬ یادداشت خوبی در این رابطه نوشته است.با این که این پرونده٬ به موضوع مخملباف (چه درست و چه غلط) تخصصی نگاه نکرده است و آن تعریف ها و کف زدن ها تبدیل به فحش و ناسزا شده اند٬ اما از نظر من در چند یادداشت از این پرونده مطالب خوبی می شود یافت.
* : می شود گفت مخملباف را واقعا دوست دارم٬ هم خودش را هم سینمای تا قبل سکس و فلسفه اش را. زیرا از تک تک فیلم ها و اخبار آن موقعی که همه به دامنش چنگ می زدند خاطره دارم و به عنوان یک کارگردان و آدمی که روزگاری موج سینما و سیاست را با هم داشت می شناسم و هر چه که باشد باز هم دوستش دارم٬ چون دست خودم نیست. اگر صادق باشم باید بگویم که پرونده مخملباف را در شهروند امروز با موضع این که حرفتان را قبول ندارم خواندم. اما اعتراف می کنم که حرف های محمد قوچانی٬ حسین معززی نیاو امیر پویا را واقعا قبول دارم...و توصیه می کنم که حتما بخوانید)
واقعا عاقبت مار را خدا ختم به خیر کند ... همین !
جمعه ۲۳ شهریور
وقتی رفتم تازه شب بود ... !
سیگارُ روشن کن بذار آروم بگیرم
اصرار کن شاید برات امشب بمیرم
اصرار کن، فرقی نداره مهربون باش
هم واژه ی شعر و لبای این و اون باش
امشب فقط سیگار می خوام لب به لب دود
چیزی نگو، آتیش بیار، فندک کجا بود؟!
راستی ببین آتیش از جنس یه مرده
امشب چقد آشفته ای ؟ دستات چه سرده !
چیزی شده ؟ راحت بگو، با من خودی باش
مثله همون تصویر که عاشق شدی باش
محکم بگو، چیزی شده؟ باشه تو بردی
بس کن ببین ! لیوان آبم رو تو خوردی؟!
خندیدن دیوار، منگی های لحظه
بوسیدن لب های یک هم خواب هرزه
بی تابیه ساعت برای درک فردا
خرناس مردی از هوای سرد دریا
تق تق صدای کارد روی میز تحریر
هر دود هر سیگار با هر سرفه درگیر
چرخید یا چرخاند سیلی را تو خوردی
دیوار خندید و نترسیدی و مُردی
سیگارِ روشن کن کمی حالم خرابه
راستی چرا این ساعته بی چاره خوابه ؟!
دوره سرم چشمات می چرخن بچرخون
دوره سرم اسفند٬ دود و شاهرگ و خون
فوراه می زد / آب از بطن وجودم
امشب چرا از لب شدن گاهی کبودم ؟!
شاید برای شعر امشب زود بودم
گاهی برای شعر گفتن غرق دودم
گاهی نمی خوابم برای حسی از مرگ
از له شدن تا سبزی و لبخند هر برگ
سیگار روشن کن بذار آروم بگیرم
اصرار بی خود نه، بذار امشب بمیرم
فرق منُ و تو لحظه ای خواب و جنون بود
دریای من غرقابه ای از شط خون بود
شکل من و تو چند ساعت لب زدن بود
احساس مرگی که نگاهش شکل من بود
اون حرف هایی که باید امشب بگم کو؟!
هی زن کمی تو مرد باش و ... فندکم کو؟!
امشب فقط سیگار میخوام، لب به لب دود
فک می کنم وقتی که رفتم تازه شب بود
لرزید از سنگینیه هر کام سیگار
خندید با بغضم یکی از پشت دیوار
انگار ساعت سالها فکر جنون داشت
تصویر من در آینه سرخیه خون داشت
تق تق صدای کارد توی ذهن درگیر
تصویر زن مرده کناره میز تحریر
خون از کنار چشمهایی تازه افتاد
هی پنجره می خورد بر دیوار از باد
راستی ببین آتیش از جنس یه مرده
امشب چقد آشفته ای ؟ دستات چه سرده !
سیگارُ روشن کن بذار آروم بگیری
اصرار بی خود نیست می خوام آروم بمیری
امشب فقط سیگار میخوام، لب به لب دود
فک می کنم وقتی که رفتم تازه شب بود
(رضا صدیق)
حرف برای گفتن زیاد است ... اما حوصله ی گفتن نیست ...
فعلا ... فقط همین !!!
چهارشنبه ۷ شهریور
رفیق بن بست ... خداحافظ *
کجا باید برم امشب ، ته هر کوچه بن بسته
رفیقم بی خبر رفته ، درم پشته سرش بسته
دوباره این توهم پا گرفته ، تو ذهنی که پر از تشویش و شکه
کجا باید پی ِ راهم بگردم ؟ چرا باز پیرهنت خونی و لکه ؟
کجا رفتهن گلای سرخ لاله ؟ کجا میشه یکیش ُ باز بو کرد ؟
من امشب گم شدم تو خواب و هذیون ؟ کجا میشه یه آینه جست و جو کرد ؟
ببین ، امشب کمی حالم خرابه ، مث شعری که اسمش موج نو شد
چرا می خندی ؟ دارم راست می گم ! گمونم مرگمون امشب وتو شد !
کجا باید برم امشب ، ته هر کوچه بن بسته
رفیقم بی خبر رفته ، درم پشته سرش بسته
ولش کن من چرا هی قصه می گم ؟، چقدر مضحک شدم ، هه ، مرد ِ و درد !
همش نق می زنم از منگیه خواب ، همش داد می زنم ، هی مرد ، برگرد !
ببین راستی نگفتی پیرهنت باز ، چرا لکه ؟ پر از بویی غریبه ؟
رفیقم بی خبر رفت و گمونم ، که این بازی خودش یک جور فریبه
چقدر امشب دلم آغوش می خواد ، حریفم صوفی و درویش و رنده ؟
بذار راحت بگم فرقی نداره ، رفیقم شاعری زن بود ، جنده !
کجا باید برم امشب ، ته هر کوچه بن بسته
رفیقم بی خبر رفته ، درم پشته سرش بسته
گمونم اشتباهی پیش اومد ! ، کمی نرمال و راحت نیست حالم
ببین تو اون گل سرخ ّ ندیدی؟ میشه از حس تو بالا بیارم ؟
هنوز این شعر مشکوکه، ببین باز ، دارن پشت سرت صفحه میذارن
تموم واژهها میترسن اما، یه جور این ترسو خیلی دوست دارن
رفیق این جا کمی اوضاع خرابه ، برو دست از سر این شعر بردار
برو اون جایی که هر شب می خوابی ، بکش سیگار، پشتش باز سیگار
کجا باید برم امشب ، ته هر کوچه بن بسته
رفیقم بی خبر رفته ، درم پشته سرش بسته
ببین شوخی ندارم ، راست می گم ، می گن اکسیژن مغزم کمه ، کم
می دونی ؟ یعنی خل وضع و دیوونم ، برو آروم ، مثله بچه آدم !
چرا لحنم برای از تو گفتن ، کمی تغییر کرده ، مثله حسم
بذار از روسریت بازم بخونم ، بذار توی توَهم باز گم شم
تو خط خط تموم منطق تو ، همین یک مصرع ُ من دوست دارم
تا مثل مرد و میگرن، شعر و سیگار ٬ توی رویای تو هی کم بیارم
کجا باید برم امشب ، ته هر کوچه بن بسته
رفیقم بی خبر رفته ، درم پشته سرش بسته
دلیل میگرن و قرص و شبای سوزش سیگار ... خداحافظ
طلوع پنجم مهر و حروف مانده بر دیوار ... خداحافظ ... خداحافظ
رضا صدیق / دوشنبه / 5 شهریور 1386
* این شعر را به رفیق عزیزم امیر حسین عشقی ٬ مخصوص و بی مناسبت ٬ به خاطر حس های مشترکمان ٬ تقدیم می کنم . از لحاظ دیگر و هم فکریی های که با میثم یوسفی عزیز داشتم ٬ به او هم این شعر را تقدیم می کنم .
** یک بیت ایراد قافیه دارد و به این مسئله آگاه هستم ٬ اما به خاطر مفهوم و حرف شعر دلیلی در رعایتش ندیدم .
ــ این مشکل اساسی تر از آن است که فکرش را می کنید ٬ می شود گفت ساده تراز آن چیزی ست که همه فکر می کنند ...
ــ یه مقدار بیشتر توضیح بده ٬ یعنی چی ؟
ــ ببینید ٬ هیچ کس نیست که بتواند برای من این اتفاق را ایجاد کند . یعنی به محض اینکه وارد قضیه می شوم ٬ همه چیز از چشمم می افتد و مسخره به نظر می آید .
ــ مممم ٬ یعنی همه چیز برات هوسه ؟
ــ نه ٬ نه . اصلا این طور نیست . هر اتفاقی باید به دست شخص مورد نظر خود بی افتد . قبول دارید ؟
ــ تا حدی ٬ آره . البته بعضی وقتا این طور نمی شه . اما با کلیت حرفت موافقم .
ــ خوب ٬ اشخاصی که سر راه من قرار می گیرند ٬ اشخاصی نیستند که مسبب آن اتفاقند . یک جورهایی انگار همه ی آنها تاریخ مصرف دارند . دیده اید روی خامه و تخم مرغ تاریخ مصرف می زنند ؟ وقتی از تاریخ مصرفش می گذرد ٬ دیگر فاسد می شود .
ــ آقا شما ٬ آدما رو تاریخ مصرف دار نگا می کنی ؟ یا اینکه به چشم ابزاری ؟ این جور یه کمی ضایع نیست ؟
ــ نه ٬ نه ٬ نه ... من اصلا به آدم ها توجه نمی کنم .
ــ یعنی چی ؟ مگه کوری ؟ ضایع ست بابا . اصلا ببینم شما حالت خوبه ؟
ــ بله به مرحمت عالی خوب هستم . فقط چند روزی ست دچار سردرد و حمله های عصبی شدید هستم . شما حالتان چطور است ؟ خانواده خوب هستند ؟
ــ نه فکر می کنیم اصلا حالیت خوب نیست . این چرت و پرتا چیه می گی . مگه اصلا خونواده ی من رو می شناسی که احوال پرسی می کنی ؟ اصلا به تو چه ؟
ــ یعنی چی ؟ شما حال مرا پرسیدید ٬ من هم دیدیم خلاف ادب است که نپرسم .
ــ آخه فدات شم ٬ اون مخت رو یکم کار بنداز ٬ من ازون لحاظ نگفتم که . منظورم این بود که ... یعنی چی به آدما نگا نمی کنم ؟
ــ آها آلان منظورتان را متوجه شدم ...
ــ خسته نباشی ... حالا بگو ببینم ٬ یعنی چی ؟
ــ شما خیلی بحث را پیچ می دهید . من خیلی واضح عرض کردم . کسی مرا به مرحله ای نمی رساند که راحت و آسوده کنارش نگذارم و قصد به لجن کشیدنش را در درون خودم نداشته باشم .
ــ خوب این رو از اول می گفتی . فهمیدم مشکل از کجاس ...
ــ از کجا ؟
ــ ازین جاس که شما فکر می کنی باید کسی پیدا می شه که همچین حالتی بهت دست بده که نتونی راحت ولش کنی و یه جورایی بگی نگی پا بندت کنه که زمین گیر شی که تو همه حالتی بهش فکر کنی که ...
ــ اوه ٬ آقا بایست ٬ چقدر تند تند و بدون مکث حرف می زنید . بعد هم چرا این قدر " که " بکار می برید ...
ــ د ِ قربونت برم مگه همین رو نمی خوای ؟
ــ ... بله ! همین را می خواهم .
ــ زرشک .
ــ یعنی چی ؟
ــ یعنی زرشک دیگه ... مشکلت همینه !
ــ مشکلم زرشک است ؟
ــ اَه ٬ شما خری یا خودت ُزدی به خریت ؟
ــ اِ آقا زشت است ٬ درست صحبت کنید ...
ــ نه دیگه ٬ آقا من واضح تر ازین بهت بگم ؟
ــ چه چیز را ؟
ــ این که ... مشکلت اینه که فکر می کنی می شه یه همچین آدمی سر راهت سبز بشه ...
ــ یعنی نمی شود ؟
ــ نه قربون شکل ماهت . چه آشی چه کشکی ...
ــ آش و کشک ؟
ــ اَه ٬ بابا توام مارو سرویس کردی هاااا ...
ــ متوجه نمی شوم ؟ می شود واضح تر بگویید ؟
ــ ببین ... بذار رک بگم بت . درد منم یه عمره همینه . که کلا ٬ شکر خدا همچین موجودی تو این دوره زمونه تنفس نمی کنه . یعنی همه رفتنین . رفتنشون به جهنم ٬ آخه با رفتنشون اتفاقی نمی افته ...
ــ عجب ٬ پس به قول شما ... زرشک .
ــ راه افتادی آقا هااا ...
ــ من را بگو که فکر کردم این موضوع فقط برای من است . پس انگار این یک جور اپیدمی ست .
ــ چی چی دمی ؟
ــ اپیدمی ٬ یعنی فراگیر است . یعنی همه دچار این موضوع هستند .
ــ البته همه ی همه نه ها ... بعضیا اداشو خوب در میارن .
ــ ادا ؟
ــ آره آخه تو جَوَن ٬ جَوَ . البت خیالی ام نیست ها . اونام تا چن وقت دیگه به همین نتیجه می رسند .
ــ عجب ...
ــ عجب چیه دیگه این وسط ؟
ــ دلم گرفت ...
ــ واس چی ؟
ــ ناراحت کننده است . بنظر شما نیست ؟
ــ ولمون کن بابا سر جدت . چه ناراحتی ؟ چه غصه ای ؟
ــ فکر کنم شما مشکل داری ؟
ــ بابات مشکل داره ... درست صحبت کن آقا ...
ــ نه منظورم این است که ...
ــ نمی خواد منظورت رو بگی . همون ... اپیدمیه ...
ــ مرسی ٬ راه افتادید ها ...
ــ چاکریتیم داداش .
مرد کروات زده به دختری که کنار خیابان ایستاده نگاه می کند و آه می کشد .
ــ چی شد یهو آقا ؟
ــ چیز خاصی نیست . به این فکر می کردم که بدون عشق ٬ زندگی چقدر فرتوت و خسته کننده است .
ــ عشق ؟ هه ٬ آقا بابامون از بچگی بمون می گفت : عشق ماله بچه گربست .
ــ مگر آن ها هم عاشق می شوند ؟
ــ چمی دونم بابا . دوزاریت در قابلمست هاااا . منظورش این بوده که ٬ وقتی پول آب و برق و کرایه خونت عقب بی افته ٬ یا وقتی ... ببخشید ااا ٬ معذرت می خوام ٬ شاش داشته باشی ٬ عشق و این جور حرفا مفتی شم گرونه .
ــ عجب ...
ــ باز می گه عجب !
ــ آخر شما برای عشق میزان و مبلغ تعیین کردید ... نه ؟
ــ هه ... مبلغ ؟ قیمت ؟ تو جنسش رو پیدا کن ٬ ما تخفیفم می دیم آقا ...
ــ جنس ؟
ــ آره دیگه . من میگم نره ٬ تو می گی بدوش .
ــ چه جیز را باید بدوشید ؟
ــ وای خدا . شما کمپلت تعطیلی هاااا . منظورم اینه که وقتی چیزی نیست ٬ چرا باید بهش فکر کنی ٬ یا بحث کنی ٬ یا پی اش بگردی ؟ بذا هر وقت که پیش اومد یه کاریش می کنیم .
ــ یعنی پیش می آید ؟
ــ چمی دونم بابا . بعید می دونم ... ببین ٬ از من به تو یه نصیحت ٬ فعلا حالشو ببر .
ــ حال چه چیزی را ؟
ــ همین کسایی که میان و می رن رو دیگه ... شیطون ٬ نکنه داری می زنی زیرش ؟
ــ زیر چه چیز ؟
ــ همین دخترایی که میان و میرن رو دیگه ... فعلا حالشو ببر ... عشق می خوای چی کار ؟
ــ نفرمایید . زشت است . من قصد سو ء استفاد و یا این دست مسائل را ندارم . من به دنبال محبتی هستم که قلبم را همیشه گی کند ...
ــ زرشک بابا .
ــ باز هم زرشک ؟ این بار چرا ؟
ــ چون خودتم می دونی داری چرت می گی عمو جون ...
ــ بعید می دانم . چون باور قلبی من است !!!
و مرد کروات زده ٬ سرش را از سمت مخاطب می چرخاند ٬ به بیرون نگاه می کند و آه می کشد .
ــ نمی دانم چه باید بگویم ...
ــ به هر حال از ما گفتن بود . دیگه ام چیزی لازم نیست بگی . خیلی رفتی تو مخ . اما من تجربه خودم رو گذاشتم پیش پات . می خوای قبول کن ٬ می خوای همین جوری مثل ننه مرده ها پی قلبت بگرد . خود دانی !!!!
...
و مردِ کروات زده با حالتی عبوس ٬ بهت زده و افسرده ٬ فریاد می زند :
ــ آقا من همین بغل ها پیاده می شوم . چقدر می شود ؟
ــ قابل نداره ...
ــ ممنون از لطفتان ٬ چقدر می شود ؟
ــ والا ...
ــ بفرمایید ٬ هر چقدر باشد می پردازم . مشکلی نیست !!!
ــ نفس آخرو بکش و چشمات رو ببند . اینه قیمتش .
ــ مرسی .
ومرد کروات زده در حالی که نفسی عمیق می کشد ٬ چشمانش را می بندد . از خواب می پرد و خود را در آغوش زنی بلوند با موهایی بلند ٬ بدنی برهنه و چشمانی بسته می بیند .
صحنه با نورهای قرمز و زرد تاریک و روشن می شود . صدای جیغ مرد همه جا را فرا می گیرد .همه چیز به اتمام می رسد و پرده ی صحنه برای همیشه بسته می شوند .
( رضا صدیق )
جریان بوجود آمده را دوست ندارم . اسم کارگردان های خوب را این روزها در شورا زیاد می بینم . اسم کسانی که فقط با سینما و پرده ای بزرگ که فیلمشان را نشان می دهد می شناسم . هجوم کارگردان ها به سمت تلویزیون و ساخت تله فیلم و سریال بد نیست . اما این که بوی زمین خوردن سینما و خالی شدن از کارگردان هایی که رونق سینمای ما هستند را می دهد ٬ اذیتم می کند . بعضی از اسم هایی که در شورای فیلم و سریال سیما دیدم آن قدر متعجبم کرد که باور نکردنی بود . یک سری شان که در حال ساختند و یکسری هم ٬ ساخت فیلم را تمام کرده و درمراحل پایانی به سر می برند . یک سری هم فیلم نامه شان را برای تایید به شورا فرستاده اند . در کل اوضاع حال حاضر سینما را اصلا دوست ندارم .
از آن طرف خبر بازی احتمالی رابرت دنیرو را در فیلم عباس کیارستمی خواندم که برایم جالب و دوست داشتنی بود .
درکل این روزها بهانه زیاد می گیرم . یا بقول دیگر به همه چیز گیر می دهم و نق نق می کنم . فعلا دوست دارم از این تعطیلات مبارک استفاده کنم . یا اگر شد کمی ٬ فقط کمی این اوضاع نچندان خوب روحی و احوالیم را میزان کنم . همین .
عید مبارک و تعطیلات خوش باشید ...
پنجشنبه ۴ اَمرداد
بعضی اوقات اصلا علاقه ای به حفظ وزن و ریتم ندارم . اصلا بعضی از کارها بر اساس محتوا و نوع سوژه نباید وزن و ریتم داشته باشند . علاقه ای به نوشتن شعر سپید و موج نو ندارم ٬ اما بعضی اوقات تنها چیزی که مهم است حس و مفهومی است که شاعر می خواهد بیان کند . وقتی حس و ذهنت هیچ هارمونی و وزنی ندارد ٬ به چه دلیل باید موزون بنویسی ؟! بعضی اوقات آنارشی گری و دادائیست ها را واقعا ستایش می کنم ... وفتی حس ویرانگری داری و از هر چه که موزون است فراری هستی ٬ دلیلی ندارد که بر سر وزن پا فشاری کنی ... همین !
کار از کار گذشته !
نیاز به معجزه نیست کار از کار گذشت
تمام وقت شُعرا با دود سیگار گذشت
نیاز به معجزه نیست انتقام مَردم شو
با احترام از نفس کشیدن برو و هی گم شو
نیاز به معجزه نیست چیزی نخواه از من
حالت احتضارُ باور کن و قبحم ُ نشکن
نیاز به معجزه نیست فقط دود سیگار ُ باور کن
با سکوت و این حرفا عمر رویاهام ُ کمتر کن
نیاز به معجزه نیست بسه !!! دلگیرم از مَردم
از خودم ٬ تو ٬ شُعارا و اسپرمی که جون داده تو کاندُم
نیاز به معجزه نیست میگن کارم دیگه تمومه
ببخشید که می پرسم اما راه برگشتن کدومه ؟!
نیاز به معجزه نیست قصه ی امشب طولانی شده
سخته این ُ بگم اما شاید این بی وزنی شعر هم ٬ یک جور مُده
نیاز به معجزه نیست کار بنده از این حرفا گذشته
چیزی برای گفتن ندارم جز یه چیز ٬ اونم اینه که :
تا اطلاع ثانوی ... نیاز به معجره نیست ... !!!
(رضا صدیق)
پنج شنبه ۲۸ تیر
این شب ها ... سی هشت ساعت را هر ثانیه جان می کنم ...
با فکر تو واژه واژه ارضا می شم
دنباله رُوی مکتب دادا می شم
با فکر تو ایدوئولوژی می بافم
تو چُرتم و هر روز زیر لاحافم
با فکر تو زندگیم کابوسه
این رابطه هم مثل همین شعر لوسه
با فکر تو روبروی آینه هر بار
گستاخ می شم تو انعکاس دیوار
باز از همه چی دلم گرفت و مُردم
هر روز نه ... هر ثانیه من گه خوردم ... !
باز از همه چی خالی و بی منطق شد
تصویر خودم مایه ی یاس و دق شد
باز از همه ی زمونه بی زار شدم
تو بند همین ترانه انکار شدم
باز اون همه یاد و خاطره خواب شده
تصویر بَدن بدون سر قاب شده
بازم من و هذیون و ... شب ادراری
دستای عرق کرده و قرص حاری
بازم همه چی فشار روی گُردم
من آبروی خودم رو اینجا بردم
با فکر تو باز از همه چی بی زارم
من جز یه قلم با یه ورق چی دارم ؟؟؟!
باز از همه چی دلم گرفت و مُردم
هر روز نه ... هر ثانیه من گه خوردم ... !
(رضا صدیق)
شنبه دوم تیر ...
که یک سال از اولین نوشته های سه نقطه گذشت ...
... ؟!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
" زن های میگرنی
اغلب ٬
روسریشان را از بغل
گره می زنند !!! "
روسریتُ از بغل گره زدی ٬ مثل حالت زَنای میگرنی
توی خط خط تموم منطقت ٬ این یه اصله که اصول ُ بشکنی
ته چشماتُ نگا کن و ببین ٬ که هنوز شبیه روبای زنی!
مثل تصویر خودت زل می زنی
به تموم آینه های منفجر
دیگه این اتاق و این حال خراب
پُره از صدای جیغ منزجر
مثل حالت زَنای میگرنی
دوتا دستاتُ فرو کن تو سرت
مغزتُ بکش بیرون و زل بزن
به تموم لحظه های آخرت
حالا ارنستو چگوارا و تو
مثل آلبرتی* دارین جون می کنین
مثل بی ربطی شلیک و رفیق
مثل دود و نیکوتین و کُدئین
گار فندکم دیگه تموم شده
هی رفیق ٬ سیگارم ُ آتیش بزن
مثل بندای همین ترانه باز
تُف شدم تو هارمونی های شوپن
مثل حالت زنای میگرنی
گم شدی توی سرنگ فلسفه
وقتی تنهائیتُ هی خط می زنی
عق بزن روی گلای ملحفه
یه دیاسپوکساید* یا سیگار و دود
می تونه چهان ُ زیر و رو کنه
درک عمق واژه های اروتیک
می تونه هر شعرُ تو در تو کنه
آره / نه / بن بست و تیغ و فلسفه
شعر و دود و قهوه و سیگار برگ
با تناوب دوره حجم دایره
هی بچرخ و هی بچرخ و ... بتمرگ
روسریتُ از بغل گره زدی ٬ مثل حالت زَنای میگرنی
توی خط خط تموم منطقت ٬ این یه اصله که اصول ُ بشکنی
ته چشماتُ نگا کن و ببین ٬ که هنوز شبیه رویای منی !
(رضا صدیق )
*کُلُرو دیاسپوکساید : قرص آرامش بخش .
* رافائل آلبرتی : یکی از شاعران مطرح و انقلابی اسپانیا که هم عصر و رفیق صمیمی لورکا بوده .
شنبه ۲۶ خرداد
از همین جا تا ناکجا ،
راهی نیست ...
برای کوتاهیه مسیر ...
چشمات رو بر عکس کن ...
معکوس کن !
از لُختیه واژه ها تنم لرزید و ـ
من با قلم شکسته هم خواب شدم
هی خط زدم و نوشتم از اول خط
هی گم شدم و گم شدم از شعر خودم
ترسیم فضایی که من جون کنده
ترکیب هوایی مه ای و خاموشه
جز دست همین بند که زنجیر شده
کی ، رخت عذا برای من می پوشه ؟!
از شهوت بوسه های تلخ قلمم
هر واژه ی این شعر عفونت کرده
برگرد و بفهم ناسزا یعنی چی ؟
چیزی نشده ، بترس ، من ؟ نامرده
هی دوره خودم بچرخ و هی نقش بزن
ایراد نداره دفترم خط خطیه !
این بیت چه ربطی به من و شعرم داشت ؟
بی ربط بگو ولی بگو درد چیه !
دستام و بگیر و مشت کن ، مشت بزن _
توی دهنم ، نگم فراموش شدم !
جایی که زبون سرخ رنگ علفه
من خام شدم که شکله یه گوش شدم
وقتی که منم کناره من میمیره
این لُختیه واژه ها چه بی ناموسن
وقتی که کلاغ شکل بلبل می شه
تفسیره نصاویر چهان معکوسن /
باز از سره خط ، خط زدم و اَخته شدم
این شعر مرض نیست ، یه جور کابوسه
وقتی که زمین سواره موجه خوابه
هر من ، توی چاه مستراح می پوسه !!!
واضح تر ازین ، نمیشه هی دید و ندید ...
دید و ندید ...
دید و ندید ...
ندید ... !
(رضا صدیق )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
نگاه کرد ... نگاهش کردم ... نگاهم کرد ٬ لبخند زد ... و از کنارم به آرامی گذشت ...
آرام ٬ آرام ٬ عضا زنان در کناره خیابان راه می رفت و سرش پایین بود ...
طاقت نیاوردم ... از ماشین پیاده شدم و به دنبالش راه افتادم ...
روی شانه اش زدم ... برگشت و لبخند زد ...
گفتم : سلام ... می ٬ می ٬ می شه ٬ یه عکس ازتون بندازم !؟
چشمهاش را خیره کرد به من و گفت : جوان ٬ دیر اومدی ... دیــــــر ... کاش از
جوانیم عکس مینداختی !
دوربینم را از کیفم درآوردم ٬ روشن کردم ... و روبروی صورتم گرفتم ... نگاهش را از
من دزدید و به آن طرف خیابان نگاه کرد و بعد زل زد به لنز دوربین !!!
عکس انداختم ... از پیرمردی ٬ با کلاه و عصا و دَستانی که فال حافظ را یدک می کشید !
گفتم : می شه یه فال به من بیدین !!؟
دستش را دراز کرد ٬ صدتومانی را از دستم گرفت و فالی را به من داد ...
و رفت ٬ رفت ... رفت و لابه لای ماشین ها گم شد ...
خیره خیره و زل زل ٬ نگاه می کردم ٬ به پیره مرد ٬ چراغ قرمز ٬ ماشین ها ٬ قهقه ی زنان زیبا رو٬
دوده سیگار ٬ و خودم ... که گیج می خوردم در کناره جوب ٬ کناره خیابان ... و پیره مرد
رفته بود !!! ... ... ... ؟
سحر سرشک روانم سر خرابی داشت گرم نه خون جگر می گرفت دامن چشم
نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت اگر رسد خللی خون من به گردن چشم
(خواجه حافظ شیرازی )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
این روزها را دوست دارم ٬ حتی اگر خیالی واهی و شادی بی سبب باشد ٬ همه
چیز خوب است تو هستی ٬ من هستم ٬ اتفاق های خوب و دلتنگی های دوست
داشتنی ...با خنده های موزیانه ی تو ... و نگاه های دوست داشتنیت !
حتی اگر قهوه ی تلخ هم ناسازگار باشد ٬ بعد خاموش کردن هر سیگار بودنت را
دوست دارم ...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
برای گذشته های ٬ خاطره شده ...
درجیب من چاقو تنها دستهی خودش را می برد!
در انزوای بسترش آرام،
ـ در گور جیب من ـ
خود را به دست خواب سپرده است ،
چاقو.
شاید که مرده است .
لب تشنه ،
سر به چاک گریبان ،
و سرد لب؛
چاقو.!
( قطعه ای از شعر چاقوی نصرت رحمانی )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
هیچ وقت نتوانسته ام تاریخ ِ اواخره زندگی فاطمه ی زهرا را تا آخر بخوانم ٬
درک اتفاق هایی این چنین برای زنی ٬ مثله ایشان برایم سخت است ...
سخت ... سخت ...
و به قول دکتر علی شریعتی :
خواستم بگویم فاطمه دختر محمد است٬ اما دیدم کم است ٬
خواستم بگویم زن علی ست ٬اما دیدم کم است ٬
خواستم بگویم مادر حسین و زینب است ٬
دیدم همه این ها است ... اما
فاطمه ٬ فاطمه است ...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -" سرقت در 60 ثانیه " مقاله ی دوست عزیزم مسعور بهارلو را در شماره ی امروزه
روزنامه ی " هم میهن " ٬ بخوانید ... :


