تبليغاتX
سه نقطه
سه نقطه

سه شنبه ۲۷ اسفند

یک پست طولانی... بدرقه‌ای طولانی... برای ۱۳۸۷

 

۱ خاصیت روزهای آخر اسفند همین است. دلتنگی... دلتنگی... دلتنگی... تا دیروز این‌طور نبودم. اما امروز از صبح دلم گرفته. همیشه اواخر اسفند همین‌طور می‌شوم. اما امسال سال عجیبی بود. قطعن دلم برای سال 1387 تنگ خواهد شد. سالی که برای من سال اتفاق بود. اتفاق‌هایی که به‌طور مستقیم روی زندگی‌ام تاثیر گذاشتند. سالی که برعکس سال‌های قبل برایم خیلی طولانی بود. سالی که درکل راضی‌ام می‌کند و حس بدی نسبت به‌اش ندارم...
توی این روزهای آخر اسفند، زیاد حواسم به اطراف نیست. خیلی وقت بود که این نوع دل‌تنگی و گرفتن دل سراغم نیامده بود. بعد از ماه‌ها جنس دل‌تنگی همیشه دوست‌داشتنی‌ام سراغم آمده و دوست دارم لذتش را ببرم...
روزهای لعنتی آخر اسفند. روزهای دوست‌داشتنی آخر اسفند. روزهای کش‌دار و نوروز جدید... باران بهار و فروردین و اردی‌بهشت... خاصیت‌ همه‌شان همین است. دل‌تنگی مطبوع. حزنی مطلوب و خودخواهی دوست‌داشتنی...
به سال 87 دل‌بسته، وابسته یا چیزی شبیه این‌ها شده‌ام. اما از قیافه‌ی عدد سال 88 بیشتر خوشم می‌آید. باید سال جالبی باشد. سال‌هاست که سال‌های زندگی‌ام بی‌اتفاق نیستند و 88 هم از این قاعده مستثنا نیست. سال جدید، می‌روم تا گاوبازی را تجربه کنم... 

۲ گفت ترجیح می‌دهم بیل بزنم، خیار و گوجه بکارم، شب‌ها کتاب بخوانم و برای خودم یادداشت بنویسم. گفت وقتی از هیاهوی شهر دوری وقت اضافه می‌آوری، انگار زمانت برکت دارد و روز و شب دیر تمام می‌شود. گفت این‌ها را نمی‌گویم که بگویم این‌ کارها خوب است یا بد، نمی‌گویم که تو هم شبیه من باش، نمی‌گویم بقیه اشتباه می‌کنند، فقط برایت بازگو می‌کنم، تا بفهمی چرا اعتقاد دارم پول نوشتن از نظرم حرام است.گفت تا به‌حال پول تمام حق‌التحریریه‌هایی که گرفته‌ام به‌روش خودم خرج مستمندی کردم و... گفت وقتی برای نوشته‌ات پول می‌گیری آلوده می‌شوی، قلمت بوی پول می‌گیرد و دیگر باکره نیست. گفت...
این‌ها را کسی می‌گفت که بیش از سه‌دهه در عالم مطبوعات به‌طور حرفه‌ای، نویسنده و منتقد است. از شاگردان شمیم بهار بوده و در روزنامه‌ی رستاخیز به‌طور حرفه‌ای می‌نوشته. این‌ها را کسی می‌گفت که کلماتش سند هستند و رفرنس خیلی‌ها. این‌ها را کسی می‌گفت که مستحق لقب استادی‌ست و من، مثل شاگرد جلویش نشسته بودم واو از سر لطف و بزرگ‌منشی‌اش مثل یک‌ دوست من را خطاب می‌کرد و بی‌ادعا و خاکی و رفاقتانه ـ نه از روی یاد دادن که از روی گپ و گفت دو رفیق برایم حرف می‌زد...
وقتی چشم‌هایم را بیشتر باز می‌کنم، وقتی بیشتر می‌گردم، می‌بینم هستند کسانی که – در زمینه شغلی‌وحرفه‌ایم – قلم‌شان را به‌ نان شب و پیتزا و بستنی اکبر مشتی نفروخته‌اند. هستند کسانی که زمین را بیل می‌زنند و عرق می‌ریزند، تا کلماتشان بوی تعفن خودفروختگی نگیرد. هستند هنوز کسانی که دوست‌شان بداری و از دوست‌داشتنشان روزی پشیمان نشوی...
گفت؛ قدیم‌ترها، زمانی که شهرنو برپا بود، کسانی بودند که مثل لیدر تورهای مسافرتی، دم شهرنو می‌ایستادند تا تازه واردها را با فضای آن‌جا آشنا کنند. شغل این آدم‌ها این بود که خواسته‌ات را می‌پرسیدند و بعد بر اساس سلیقه‌ات، زن‌های مختلف را در خانه‌های کوچک شهرنو به تو نشان می‌دادند. بعد زن مورد علاقه‌ات را انتخاب می‌کردی، تو را تا دم در مشایعت می‌کردند و منتظر می‌ماندند تا کارت تمام شود. وقتی از در خانه بیرون می‌آمدی از تو می‌پرسیدند؛ از انتخابت راضی بودی یا نه؟ از راهنمایی‌شان راضی بودی یا نه؟و تا وقتی که رضایتت را جلب نمی‌کردند پولی نمی‌گرفتند. یعنی این‌قدر در شغلشان اصول و مرام داشتند و به اصولشان پایبند بودند که تو با رضایت بروی و با رضایت پولشان را بدهی. همه‌ی این‌ها را گفت، مکث کرد و سیگارش را خاموش کرد. گفت؛ رضا! زمانی که دیدی قلمت از اصولت فاصله گرفته، بدان که سگ همان‌ها – که شغلشان بدنامی بود – به تو و قلمت شرف دارد.

۳ توی این روزهای آخر سال، شهر و خیابان‌ها و مغازه‌ها و آدم‌ها و... بوی "خایه" می‌دهند!

۴ هر چه با من اينجاست رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز گوشه چشمي هم بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطر من گريه مي‌انگيزد
ارغوانم آنجاست، ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي‌گريد چون دل من که چنين خون‌آلود هر دم از ديده فرو مي‌ريزد
ارغوان اين چه رازي‌ست که هر بار بهار با عزاي دل ما مي‌آيد؟
که زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان داغ بر داغ مي‌افزايد؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
کي بر اين درد غم مي‌گذرند؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها بر لب پنجره باز سحر غلغله مي‌آوازند
جان گلرنگ مرا بر سر دست بگير به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند...
" هوشنگ ابتهاج"

 ۵ بیا و مردانگی کن. بیا و در اردی‌بهشت پیدا شو. بیا و بیا. بیا و دست بردار. بیا و دقت کن. بیا و اگر خواستی، باز در اردی‌بهشت گم‌شو.

۶سیاست، خاتمی، انصراف٬ میرحسین٬ ترس٬ سال آینده٬ اقتصاد، مجلس، نشریه، سینما، آدم‌ها، دعوا، اجتماع و زرشک و... به‌قول رفیقی؛ توی این هاگیرواگیر، بیا زیر ابرومم بگیر!!!

 ۷ برای سفره‌ی هفت سین
هیچ سینی ندارم
جز سیگار
که هفت‌بار تکرارش می‌کنم
این‌هم برای تو!
سیگار
سیگار
سیگار
سیگار
سیگار
سیگار
سیگار
حالا دیگر چه‌می‌گویی؟
راضی شدی؟
بترکان آن بغض سال تحویل لامصبت را
می‌خواهم
حلولت کنم...
"رضا صدیق"

پی‌نوشت۱:  پیشنهاد می‌کنم؛ گفت‌وگویم را با اندیشه فولادوند و ترانه علیدوستی درباره‌ی نوستالژی و خاطره‌بازی در شماره‌ی نوروز هفته‌نامه سینما بخوانید. گفت‌وگوی جالبی شده...
پی‌نوشت۲: این پست آخر سال را توی دفتر نشریه می نویسم. بیرون صدای ترقه و نارنجک می آید و هی دستم خط می خورد. فکر کنم چهارشنبه سوری که می گویند همین باشد. ای توی روحه... زهر ترک شدم!!! این چیه آخه!!!

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


چهارشنبه ۱۴ اسفند

لباس گرم پوشید توی هوای آخر اسفند
و گفت؛ نگران نباش...

خیابان‌های شلوغ، ترافیک، صدای بوق ماشین‌ها، هم‌همه‌ی مردم، باد و سوز  اسفند و زورهای آخر زمستان، مغازه‌های شلوغ، چهره‌های خندان، گاه غمگین، آدم‌ها... این‌روزها این‌طور است. همه‌ جای شهر می‌شود همه‌ی این‌ها را دید. شهری که مردمش همه در ته وجودشان غم دارند، درد دارند، عصبی‌اند و شاکی. حتی این‌ها را می‌شود از چهره‌های گاه خندانشان فهمید. کنار خیابان بنشین. سیگارت را روشن کن. به دیوار پشت سرت لم بده. فقط برای دیدن، دیدن این همه اشتیاق. اشتیاقی دست‌ساز، از پایان زمستان و آمدن بهار. برای پایان اسفند و آمدن فروردین. تکیه بده و نگاه کن که چه‌ساده از کنار هم می‌گذرند، مردم. بدون این‌که به‌همدیگر نگاه کنند و اسم هم را بپرسند. بدون این‌که به‌هم سلام کنند، یا لبخند محبت‌آمیزی نثار هم کنند. فقط می‌روند. می‌روند آن‌جا که خیال آسوده دارند. آن‌جا که همه‌چیز برای‌شان آرام است و خودشان هم نمی‌دانند کجا. سیگارت که به‌نصفه رسید، چشم‌هایت را ببند. گوش کن. به این‌همه صدا و هم‌همه. دقت کن، سعی کن صداها را تفکیک کنی. بفهمی که این‌صدا چیست. آن‌صدا چیست. این‌همه صدا چیست. دستت سوخت. سیگارت به فیلتر رسید. هوا سردتر شد و عصرهای این شهر شلوغ، سردتر. کتت را محکم دوره خودت مچاله کن. شالت را دور گردنت بپیچ. و خودت را جمع کن. بلند شو. بلند شو و در این همه‌شلوغی، مثل بقیه‌ی آدم‌های این شهر، مثل من، خودت را گم کن. راه بیفت. دیر است و مسیر طولانی و ترافیک سنگین. برو که شاید کسی، در گوشه‌ی یکی از این پیاده‌روها، به دیوار تکیه داده، سیگارش را روشن کرده و می‌خواهد ببیندت، بشنودت و فکر کند که کجا می‌روی و در پی چیستی...


به‌این‌روزهای آخر اسفند دل‌بسته شده‌ام. دوست‌شان دارم و از بودن‌شان لذت می‌برم. تا به‌حال این‌قدر از اسفند لذت نبرده‌ بودم. حالا، بعد از این همه سال، دیگر دوست ندارم فروردین بهاری بیاید و اسفند زمستانی را هی کند به سال بعد. این حس را همیشه درباره‌ی اردیبهشت داشتم و حالا اردیبهشت و اسفند برایم یک طعم و عطر را دارند. اسفند، اردیبهشت، اسفند، اردیبهشت، اسفند، اردیبهشت، اسفند، اردیبهشت، اسفند، اردیبهشت...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 یکشنبه ۱۱ اسفند

چه کسی پاسخ‌گوست؟

جالب است. واقعن جالب است. یک نفر تلاش می‌کند. عرق می‌ریزد. سال‌ها کار می‌کند حتی جایزه می گیرد، تا زحمتش در یک فیلم به‌نمایش در بیاید. آن‌وقت دقیقن همان‌موقع، می‌بیند که نامی از او نیست. خبری نیست. یک نفر به‌هردلیلی، خصومت یا هر چیزی دیگری اسمش را حذف کرده است! واقعن جالب است.
برای حمایت از سینما و صنف، قسمتی از نامه‌ی اعتراض آمیز بابک حمیدیان را به آقای داروغه‌زاده رئیس موسسه‌ی رسانه‌های تصویری در شماره‌ی بیست هفته‌نامه سینما به‌چاپ رساندم و متن کامل این نامه را می‌توانید اینجا بخوایند:
"دوست ندارم شما حامی من باشید!" (خبرنگاران صلح)
"می‌خواستم نسخه‌ای از آن را برای پدر و مادرم بخرم، اما دیگر نمی‌توانم!" (سینمای‌ما)

مرتبط: یکشنبه 11 اسفند ماه، گفت‌وگوی بابک حمیدیان با خبرگزاری فارس

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


دوشنبه ۵ اسفند

شُک می‌دهد به تنم این هوای دود
                      اسفند خوب: بهار مثل سکته بود

 

خیلی وقت بود که سه‌نقطه به خودش شعر ندیده بود. بعد از مدت‌ها چیزی نوشتم که خودم دوستش دارم. با کلمه کلمه‌ی این شعر، لحظه لحظه زندگی کردم و بعد، روی ورق سرازیرش کردم.

 "سیم‌های.. سوخته‌ی عزیر"

سیم‌‌هایم دوباره متصلند                     لعنتی می‌پرد فیوز سرم
توی چاه گرفته‌ی توالت                        مثل سیفون همیشه منتظرم
پلک‌هایم به‌هم نمی‌چسبند                 بین فحشای زشت ناموسی
شرشر آب و ریتم پوتین‌ها                   توی خط رعشه‌های سینوسی
سیم‌هایم به‌هم گلاویزند                     توی شب‌های نکبت موذی
مارش می‌زد دوباره رادیوها                 جنـــــــگ... جنـــــــــــــگ... تا پیروزی؛
بوی مرداب می‌دهم انگار                   سوت سوت و صدای ریل قطار
بچه‌ها خسته‌اند یا دشمن؟                 بچه‌ها می‌روند سوی مزار
می‌زند زنگ توی گوش چپم                عقده‌های صدای خمپاره
خسته‌ام هی رفیق! سیم‌چین کو؟        ـدست من نیست دست سرداره!
سیم‌هایم دوباره عریانند                     تو همین خاک خونی وطنی...
بچه‌ها فحش و تیر می‌خوردند               از همین آدمای شهر منی!
خط به خط شد دوباره مشترکم           توی نارنجکی که در دست است
بچه‌ها تیکه پاره برگشتند                   توی این کوچه‌ای که بن‌بست است
سیم‌هایم دوباره می‌سوزند                 بچه‌ها توی دود می‌ســـــــوزند
توی ذهن تمام خاطره‌هات                  نعش‌هایی که زود می‌ســــوزند
آب رفته لباس این کلمات                   لعنتی! من برای تو هستم...
خاک تو سرمه‌ی دوچشم‌من‌و              به پوتینت دخیلم‌و بستم؛
سیم‌هایم به‌هم گرفتارند                    توی شب‌های نکبت موزی
مارش زد باز رادیو‌ام ...                      جنــــگ... جـــــــــــــــــنگ... تا پیروزی!*

 پی‌نوشت*: علت بهم خوردن وزن این مصرع، این است که قصد داشتم، عین عبارت بکاربرده شده در شعار را استفاده کنم.

همیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن !

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


جمعه ۲ اسفند

حتی شما دوست عزیز...

زیباست، خیلی بیشتر از آن چیزی که فکرش را می‌کنید. پر از راز و رمز و ابعاد پنهانی‌ست که تا تجربه‌اش نکنید، نمی‌فهمید. بله، زیباست وقتی که دوستانت، دست‌هایشان را زیر چانه‌شان زده‌اند و با لبخند رضایت، هی زیر لب دعا می‌کنند زودتر با مخ زمین بخوری. بعد بیایند بالای سرت و بگوین: دیدی... بله! خیلی زیباست و من از این احساس لذت می‌برم. زندگی جنگ است، جنگی نابرابر، بدون هیچ رحم و مروتی. دیگر هیچ‌کس و هیچ‌چیز و هیچ‌حرمتی، جز آن‌چیزی که برایش می‌جنگم مهم نیست. حالم خوب است. یعنی تا به‌حال این حال را نداشته‌ام و من اسمش را گذاشته‌ام "خوب بودن". باور کنید زیباست. این همان چیزی‌ست که باید باشد و از بودنش لذت می‌برم. زندگی تکرار می‌شود و باز درس‌هایی یاد می‌گیری که شاید برایت زود بوده و من، به این زودها دیگر عادت کرده‌ام.

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |