دوشنبه ۱۶ دی
دوستدارم
در بستری از خون شناور شوم؛
سرتا پا
خونی
تکه تکه
بدون سر، دست٬ پا...
وارد صحرای محشر شوم...
و من در تنهایی خودم. جدا از همه. دور از چشمها. دور از نگاههایی که تمسخر میکنند. دور از آدمها. تنهای تنها، به مردی مینگرم که برای عشقبازی عربا ًعربا ً شد. با دست راست سیگار میکشم و با دست چپ، اشکهایم را پاک میکنم. بهحال خودم میگریم و دوران و روزها و سالها و آدمهایی که حتی به موجودیت و درون و افکار خودشان اعتقاد ندارند... "السلام علی الاعضاء المقطعات..."
مرگنامهی چهار
مرگ نزدیک است. خیلی نزدیک. نزدیکتر از همین کلمات خودساخته. و من هنوز از مردن در رختخواب، خیابان، خانه و... میترسم. بارهای بار مرورش کردهام. آدمهای اطرافم را میبینم و خندهام میگیرد. تمام تلاشهایم را میبینم و خندهام میگیرد. تمام بیخوابیها و بهزور قرص خوابیدنهایم را میبینم و خندهام میگیرد. ادای خندیدن را در میآورم. همهی اینها بعد از مردن من ادامه پیدا میکند. انگار نه انگار که منی بوده ام. مگر "من" چهچیز را تغییر دادهام که بودن یا نبودنم فرقی کند؟ مگر آنهایی که خیلی چیزها را تغییر دادهاند نبودشان چهقدر فرق میکند؟ همیشه خاک تابوت آنهایی که چیزی را تغییر دادهاند بستر کاسبی بعدیهاست. بغض میکنم. گریهام میگیرد. اما گریه نمیکنم. گریه را میگذارم برای آنهایی که بالای سر تابوتم آبغوره میگیرند. ولی ولی ولی ایکاش تابوتی نداشته باشم. جسدی نداشته باشم. نباشد قبری و خاکی که رویش سنگ یادبود برایش بنا کنند. هیچکس برای ما بنای یادبود نمیسازد. هیچکس برایش مهم نیست هستی یا نه! هیچکس نمیفهمد کجایی و نبودنت هم عادت میشود. مثل عادات ماهانهی زنها که عادت تمام مردها و زنهاست.
و برای من تنها چیزی که باعث میشود با مرگ کنار بیایم و آغوشم را برایش باز کنم یکچیز است. یک آرزو. یک خواهش. یک... مرگ را فقط اینطور شیرین میبینم. دوستش دارم. برای فرش قرمز پهن میکنم و روی سرش گل میریزم. لبهایش را میبوسم و دست در دستش به این کثافت زندگی بدرود میگویم. فقط در یک حالت؛
انفجـــــــــــــــــــــــــــــــــــار. ترکیدن. تکهتکه شدن. پودر شدن و ریز ریز شدن. حالا: فکر کنید توی شلوغی مترو ایستادهاید. همه بههم چسبیدهاند و جای تازه کردن نفس نیست. بامب! توی مترو بمب گذاشتهاند و قطار مترو مفجر شود. یکلحظه، کمتر از ثانیه، همه چیز تمام میشود و منفجر میشوی. دیگر نه تابوتی در کار است، نه تشییع جنازهای، نه خاکی، نه سنگ قبری و نه... این کلیت موضوع است. حالا فکر کنید این مردن در راه چیزیست که قبول دارید. هرچیزی که میخواهد باشد. چهقدر شیرین و دلچسب است. نه؟
آرزو دارم در حالی که در مسیر اعتقادم حرکت میکنم، بمیرم. منفجر بشوم و مرگ را در آغو بکشم. اینروزها که اخبار غزه را میبینیم و میشنوم، به حال افراد حماس غبطه میخورم. چه شیرین منفجر میشوند و دست در دست مرگ میروند. جالب میمیرند و شاید خودشان هم ازین زیبایی بیخبر هستند!
مهم این است طوری بمیری که خودت دوست داری. هیچکس دیگری مهم نیست. چون فقط و فقط برای توست. برای خود خود تو.
شاید بعضیها بگویند چهنگاه احمقانهی ایدهآلیستیای، اما مهم نیست. من یک احمق ایدهآلیست هستم و تفکر و عقیدهی هیچکدام از شما در این زمینه برایم مهم نیست. در مرگنامههای بعد، دربارهی تکهتکه شدن بیشتر توضیح میدهم تا شاید ذرهای از لذتش را کشف کنید. شاید...
پنجشنبه ۱۳ دی
عین بقیهی اتفاقات، درست مثل توقیفها و بستنها و جلوگیری کردنهای دیگر... مهم نیست! یک روزنامه دیگر بسته میشود. حالا اسمش فرق میکند. کارگزاران یا تلاش! هفت یا هممیهن! فرقی نمیکند... دیگر واقعن فرقی نمیکند...
دوشنبه ۱۰ دی
بازی میکنم؛ پس هستم!
هستم؟
هســــــــــــــــــــــــــــــــتم!
میثم توی یک بازی وبلاگستانی دعوتم کرده. خب مگر میشود دعوت میثم را رد کرد؟ من که نمیتوانم. بازی اینچنین است که باید یکداستان مینیمال 100 تا 150 کلمهای بنویسی و بعد پنج نفر از دوستانت را دعوت کنی. من هم یکی از مینیمالهای نهچندان قدیمیام را با پردازشی جدید دوباره نوشتم که ۱۱۵ کلمه شد:
*****
"حرفهای صورتیـ سرپایی"
صدای زنگ تلفن عصبیاش، عصبیام میکند. نمیخواست، نمیخواستم گوشی را بردارد، بردارم.
: سلام!
: مثل همیشه گوشیو دیر جواب دادی؟
: خوبی؟
: نه! میخوام ببینمت، "حرف" بزنم!
: الآن؟
: چی؟
: دیروقت نیست؟ مثل همیشه؟
: فرقی میکنه؟
: نمیکنه؟
: پیرهن حریر صورتیامو...
: خب؟
: اونو پوشیدم!
:آها.
: راه بیافتم؟
: کجا؟
: یهجا که بیمزاحم بتونیم "حرف" بزنیم!
: نمیدونم.
: مثل همیشه؟!
: شاید، مثل همیشه!
: باشه!
: چی؟
: سر پایی "حرف" میزنیم.
: !
: خداحافظ.
توی گوشی صدای بوق ممتد میپیچید و روی جدارهی مغزش، مغزم پشت به پشت خط میکشید. همیشه از این صدا بیزار بود، بودم، مثل حرف زدنهای سرپایی.
*****
برای این بازی من هم دعوت میکنم؛
سینا حشمدار عزیز
محمد کریم زادگان مقدم عزیز
امیرحسین دانشور عزیز
هانیه بختیار عزیز
امیرحسین بهبهانی نیا عزیز
را.
جمعه ۶ دی
بهاینها عادت کردهام
همینها را میگویم
بالا و پایین روزگار؛
آنقدرها هم که تصور میکنیم سخت نیست. باید باور کنیم که زندگانی همین است. شاید ما کمی جدی گرفتیمش، یا شاید فکر میکنیم هیچ اتفاقی بدتر از این ممکن نیست. چرا... هر لحظه و هر جا و در هر رابطه و رفاقتی، امکان رخ دادن هر اتفاق سخت و غیرباوری هست. این را باید باور کنیم که آدمها بندهی موقعیت هستند. آدمها فقط و فقط شرایط خودشان برایشان مهم است. آدمها هیچ وقت آن چیزی که نشان میدهند، نیستند. هیچوقت... هیچوقت... آدمها را باید با همهی این خوردهشیشهها پذیرفت و هر لحظه منتظر بود. منتظر... منتظر هرچیزی. حتی از پشت خنجر زدن و حتی ... آدمها همین هستند و من، آدمها را با همین منتظر بودن میپذیرم...
مرگنامهی سه
دستش، دستم یخ بود. سنگین و کبود. تصور این صحنه همیشه برایم سخت بود و حالا که از خیال به تصویر واقعی بدل شده بود، سختتر. آنقدر سخت که میخندیدم. قهقه میزدم. نفسم، نفسش بالا نمیآمد. گویا باری به سنگینی تمام کاغذهای دنیا رو سینهاش، سینهام بود. حلقهی ماتمی دورش، دورم جمع شده بود. نگاه میکرد، میکردم و صدای جیغهایی که گوش آدم را آزار میداد مثل ملودی حزنانگیزی بود که روی مویههای سرزمین مادریم، مادریش زمزمه میکردند. بارها گفته بودم، بود که زیر سیگار و سیگار وینیستن لایت آبی را از کنار رختخواب همیشه پهن، برندارند. اما خبری نبود. هیچچیزی نبود. نه پاکت سیگار وینیستن لایت آبی و نه فندک زیپویی که روز تولدش، تولدم هدیه داده بودند. از بچهگی بوی حلوا را دوست داشت، داشتم. یادآوریاش کمی سخت است اما همیشه حلوای شیرین و قهوهای رنگ یاد آور لواشکهای ترش تابستانیست. این را بارها گفته بود، بودم که دوست دارد، دارم برایش، برایم حلوای قهوهای سوخته درست کنند...
اینقدر توی صورتم نفس نکش. گرمای نفست آزار دهنده است. مخصوصا وقتی هوا اینقدر سرد است و بخاری اتاق بیبخار...
همیشه از مرگ میترسیدم. اینرا میدانستی؟ نگفته بودم. اما حالا مینویسم. اگر مرگ از جنس حلوای سوخته هم باشد باز شیرین نیست. راستی؟ تا بهحال به طعمش فکر کردهای؟ من که نمیدانم! میگویند سخت است. مخصوصا زمانی که جان از بدنت خارج میشود. میگویند ترسش از جنس هیچکدام ترسهای اینجایی نیست. تازه، میگویند، شب اول قبر وقتی همه رفتند و تنهای تنها شدی، وقتی که باورت شد مردهای، وقتی... وقتی سنگهای لحدی که روی سینهات گذاشتهاند روی بدنت فشار میآورند، شیری که از مادر خوردهای را پس میدهی! میدانی یعنی چه؟! یعنی چارهای نداری، جز باور اینکه همهچیز تمام شده و فاتحهات را خواندهاند. ترسناک نیست؟ من که میترسم. اینرا بارها گفتهام. آدمها از چیزهای ناشناخته میترسند، حتی اگر یک لبخند باشد. مرگ مثل لبخند است؟ فکرش را بکن؛ مرگ روبرویت ایستاده و مهربانانه بهصورتت میخندد. از خندهاش نمیترسی؟! من که میترسم... این ترس خجالتآور است؟ مهم نیست. مهم این است که ترسناک و گنگ و ناشناخته است. آنقدر ناشناخته، که هیچ فیلسوف و محقق و... تا قبل مرگش نمیتواند مرگ را کشف کند. مردن کشف بزرگیست...
پینوشت: خطهای بالا، مرگنامه، اینبار کوتاه است. کوتاه است و اما توضیحش اشتباه. بیشتر از این اگر میشد، زیاده گویی بود. کاش متوجه میشدید که در همین چند خط چهچیزهایی را میخواستم بگویم... کاش... کاش...

