تبليغاتX
سه نقطه
سه نقطه

 شنبه ۳۰ آذر

دیدین فیلم خوب...
          وقتی حالت خوب نیست
                           واقعا نعمتی‌ست، زیاد!
 

1- يکشنبه به سراغم بيا
ازچشمان باز من در تابوت نترس
چشم‌هايم را نبستم تا يک بار ديگر ببينمت...
شعر بالا قسمتی از متن آهنگ "یکشنبه‌ی غمگین" است. چند وقت پیش فیلمی دیدم به اسم "Gloomy Sunday". فیلمی که راوی حکایت حال و هوای لهستان در جنگ جهانی دوم بود. دم دمای صبح این فیلم را دیدم و به‌شدت از دیدنش لذت بردم. توی این فیلم آهنگی بود به اسم "یکشنبه‌ی غمگین" چند بار تکه‌ی مربوط به آن آهنگ را دیدم و حال عجیبی پیدا کردم. چند روز پیش لینکی به دستم رسید که درباره‌ی همین آهنگ بود، آهنگ "یکشنبه‌ی غمگین". لینک مربوط به این بود که داستان این آهنگ واقعی‌ست و صدها نفر بعد از گوش دادن این آهنگ خودکشی کرده‌اند. از این‌که این آهنگ قاتل رمانتیکی‌ست که شنونده‌هایش را می‌کشد. خواستم فیلم را یک‌بار دیگر ببینم که یادم آمد فیلم را به بهاران داده بودم تا ببیند. الآن هم فرانسه است و چون عجله‌ای رفت، یادش رفته فیلم را پس بدهد (خوش می‌گذره اون‌جا بهاران؟!). اما باید یک نسخه‌ی دیگر از فیلم بگیرم و دوباره ببینمش. این‌بار با علم به این موضوع که داستانش حقیقت است... داستان جالبی‌ست. برای این‌که بیشتر با تاریخ‌چه‌ی این آهنگ آشنا بشوید، اینجا را حتما بخوانید.(لینک دانلود اجرای مختلف این آهنگ هم هست. دانلود کنید و گوش بدهید) فقط خودکشی نکنید... اگر خواستید این کار را انجام بدهید هماهنگ کنید تا در یک حرکت نمادین همه با هم منفجر بشویم.
اولین اجرای این آهنگ قاتل، یکشنبه‌ی غمگین... یا همان عصرهای جمعه‌ی خودمان


۲-
چند شب پیش منزل میثم٬ فیلم زندگی دیگران را دیدم... میثم در بارش روی بلاگش نوشته... با اینکه فیلم طولانی بود٬ اما اصلا احساس نمی کردی. ریتم فوق العاده خوب و درام کاملا فکر شده و درست٬ باعث می شد که لحظه به لحظه با فیلم همراه بشوی. شخصیت پردازی های فوق العاده٬نماهای درست و مرتبط با سیر حرکتی فیلم و... واقعا فیلم خوبی بود. حالمان را اساسی خوب کرد. عجب فیلمی بود میثم. 

3- تعریف فیلم "Thelma & Louise" را خیلی شنیده بودم. فیلمش را هم مدت‌ها توی آرشیو فیلم‌هایم داشتم و حوصله‌ی دیدنش نبود. چند شب پیش وقتی داشتم بین فیلم‌هایم را نگاه می‌کردم تا فیلمی را برای دیدن انتخاب کنم، چشمم به این فیلم خورد و گذاشتمش توی دستگاه. هر چه جلوتر می‌رفت، از این‌که چرا دیر برای دیدنش اقدام کرده‌ام به خود فحش می‌دادم. واقعا فیلم عجیب و دوست داشتنی بود. به‌شدت از دیدنش لذت بردم. نمی‌دانم چرا، اما با این‌که کاراکترهای اصلی فیلم زن بودند، به‌شدت با جفت‌شان هم‌ذات پنداری کردم. اگر ندیدید حتما بروید سراغش که به‌شدت از دیدنش لذت خواهید برد.

4- به‌شدت منتظر اکران فیلم "che" از سودربرگ هستم. گویا به‌علت تایم زیادش ( دقیقا چهار ساعت و 28 ) دو قسمت به "چریک" و "آرژانتین" ( "che: parte on" و "che: parte two") تقسیم شده. این دو قسمت درباره دو مقطع کاملا متفاوت از زندگی چه‌گواراست که سودربرگ دوست دارد به طور جداگانه اکران شود. این پروژه 60 میلیون دلاری که با سرمایه‌گذاری اروپایی ها ساخته شده، در اسپانیا با حضور گروهی از بزرگترین ستاره‌های آمریکای لاتین فیلمبرداری شده. قسمت اول فیلم؛ با سفر چه گوارا به کوبا در سال 1956 به همراهی فیدل کاسترو و 80 چریک برای سرنگون کردن ژنرال باتیستا٬ دیکتاتور آن زمان کوبا آغاز می‌شود. قسمت دوم؛ سال 1966 هفت سال پس از پیروزی انقلاب کوباست. یعنی زمانی که به چه گوارا پست وزارت را واگذار می‌کنند. ولی او برای صدور انقلاب کوبا به بولیوی می‌رود. از شواهد امر٫ فیلم بسیار خوبی به‌نظر می‌رسد. گریم بنیچیو دل‌تورو (که در پی‌نوشت عکس هایش را می بینید)طوری‌ست که یادآور خود چه‌گواری بزرگ است. با توجه به کارنامه‌ی بازی‌گری‌ دل تورو٬ او قطعا بازی فوق‌العاده‌ای توی این فیلم به‌نمایش گذاشته. خلاصه... برای اکران این فیلم و رسیدنش به تهران، روز شماری می‌کنم...

5- این هفته در شماره‌ی پانزدهم دوره‌ی جدید هفته‌نامه سینما، گفت‌وگوی جالبی با فرزاد موتمن دارم. موتمن صحبت‌های جالبی درباره‌ی سینمای‌‌کوتاه کرده که توصیه می‌کنم حتما بخوانید.

۶- حال شما خوب است ... احیانا ... آیا ؟!

پی‌نوشت: گریم فوق العاده‌ی دل‌تورو برای نقش چه گوارا در فیلم "che":

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


پنجشنبه ۲۱ آذر

باغ فردوس و پارک و نیمکت‌ها        
                             می‌دوییدیم تا پل تجریش

اس‌ام‌اس زدم: چه گونه‌ای؟ اس‌ام‌اس داد: خوب نیستم، داغونم! اس‌ام‌اس زدم: واس چی؟! اس‌ام‌اس زد: تجریش بودم کلی از خاطره‌هام زنده شده... حالم خوش نیس... اس‌ام‌اس زدم: حالش رو ببر، تجریش خوبه... مخصوصا بستنی اکبر مشتی و بازارچه و بوی دود قلیون و گنبد امامزاده صالحش که دل آدمو حالی به حالی می کنه...

برای فَل‌سفی ِ‌ همیشه شاکی!

بی تو تنها، سر پل تجریش             کوچه‌ها باز هم مرا دیدند
از کنارم گذشت خاطره‌هات             از کنارم تو را که دزدیدند...
منگ می‌زد کنار هر قدمم               جای پاهای عابری دیوث
چرخ می‌زد دوباره دوره سرم            شعرهای رکیک و بی‌ناموس
توی عصری گرفته و ابری                 توی تجریش و خنده‌های قدیم
توی صحن امام‌زاده و تو                  توی بازارچه، هوای حلیم
توی جیبت همیشه کشمش بود      دست‌هایم دوباره یخ کردند
دست‌هایم که توی دستت بود         دست‌هایم بدون تو سردند
توی پاییز و سوز باد و خیال              باز پاییز و برگ‌های زرد
باز پاییز و ساعت دیدار!                   باز پاییز و خنده‌های سرد
باز بوی عصاره‌ی ترشی                 طعم سیگار خیس و نم‌خورده
بوی عطر زنانه‌ای مشکوک              لمس لب‌های خشک و دل‌مرده
طعم ذرت گرفته تنهائیم                  تاول خاطرات پف کرد است
بی تو تنها، سر پل تجریش             بی‌ تو تنها هوا چقدر سرد است...
                                                                                                           (رضا صدیق)



به‌شدت از آلبوم جدید کیوسک لذت می‌برم. به‌نظرم بهترین آلبوم‌شان است. آرش سبحانی واقعن موجود معرکه‌یست. آهنگی را که محسن نامجو هم‌خوانی کرده هم که عالی‌ست. در کل این آلبوم شان را دوست می‌دارم، اساسی!


صفحه‌ی فیلم‌کوتاه را در این شماره‌ی هفته‌نامه‌ی سینما (شماره‌ی 14 دوره‌ی جدید) راه‌اندازی کردم. شماره‌ی بعد هم یک‌ گفت‌و‌گوی خواندنی با فرزاد موتمن دارم که درباره‌ي فیلم کوتاه به‌عنوان داور جشن مستقل فیلم‌کوتاه خانه‌ی سینما حرف‌های جالبی زده.  راستی، از بچه‌های فیلم‌ساز کوتاه، هرکدام که علاقه دارند فیلم‌های‌شان نقد شود، برایم بفرستند. این‌ هم از این!



توی این‌روزهای گند، کافه‌سینما واقعن نعمتی‌ست. وقتی حوصله‌ام از نشریه و کارهای ...‌اش سر می‌رود یک‌راست می‌آیم توی کافه و می نشینم و با خودم خلوت می کنم و "امید" برایم دلستر تلخ می‌آورد و هی تیکه می‌اندازد که؛ رضا پس کی حسابت‌رو صاف می‌کنی... و می خندیم... خلاصه کافه‌سینما این‌روزها تنها پاتوقی‌ست که می‌توانم تحملش کنم.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


چهارشنبه ۲۰ آذر

دست‌بردار و لعنتی بس کن!
                                 من از این شعر گند بیزارم!!!

حالا که حتی نوشتن به‌هیچ دردم نمی‌خورد و تاثیری روی حال و هوایم ندارد باید چه‌کار کنم؟! تازه! جدای این، دیگر فحش دادن هم هیچ تسکینی برایم نمی‌آورد!
چه‌کار می‌شود کرد توی این حال و روز؟! خشتک افکارم از بناگوشش جر خورده و آبستن این اتفاق‌های گند و گه هستم! به همین سادگی! باور ندارید؟! به تُ خ م م!

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


سه شنبه ۱۲ آذر 

باران
توی
خیابان‌ها
ترافیک
آدم‌ها
دل‌تنگی
زندگی سگی
کافه‌ای که
صندلی تو چشمک می‌زند
                                     ...دلچسب است
                                                          نه؟!

...

 

مرگ‌نامه‌ی دو

باران می‌بارد و قبرستان بوی خاک نم خورده گرفته. سیگار بهمن کوچکم را توی دستم می‌چرخانم و به اطرافم نگاه می‌کنم. درست یک‌متر و اندی پایین‌تر از این‌جایی که نشسته‌ام، چالم کرده‌اند. نفس جنازه‌ام بند آمده و توی پارچه‌ای دوخته نشده، وول می‌خورم.سنگ‌هایی که روی اندامم گذاشته‌اند به افکارم فشار می‌آورد و هیچ‌کاری نمی‌توانم بکنم. از همه طرف مورچه و موریانه و حشرات ریزی که شاید با چشم دیده نشوند به سمتم هجوم آورده‌اند. روی صورتم چند موریانه‌ی شاد راه می‌روند. توی گوش، دهان، بینی، روی چشم‌ها... همه پر شده از حشره. احساس می‌کنم پارچه‌ای که دورم پیچیده‌اند تکه و پاره شده. از پایین پا تا صورت در محاصره هستم. گازم می‌گیرند، تکه‌های اندامم را می‌کنند و می‌خورند و... سیگار را  زیر پایم می‌چکانم و کامی عمیق می‌گیرم. هوا خودش را گرفته و هرزچندگاهی برای اثبات وجودش نعره‌ای می‌کشد. بوی سیگار خیس و خاک نم‌گرفته در هم می‌پیچید. احساس می‌کنم دارم خفه می‌شوم. هیچ‌کاری نمی‌توانم بکنم. بدنم را تکان می‌دهم، وول می‌خورم می‌خواهم خودم را از دست این حشرات که جسمم را سیاه کرده‌اند خلاص شوم. دارم تجزیه می‌شوم و هیچ‌کاری از دستم بر نمی‌آید. بالای سرم کسی نشسته و سیگار می‌کشد. بوی سیگارش برایم آشناست. انگار صدایم را نمی‌شنود. صدای آسمان غرمبه‌ها وحشت تنهایی‌ام را بیشتر می‌کند. بدنم گز گز می‌شود و فریادم به‌هیچ جا نمی‌رسد. سردم شده. باران نم نم می‌بارد و احساس خوبی دارد. سیگار را روی سنگ قبر خاموش می‌کنم و ته‌سیگارم را آن‌طرف‌تر زیر نهال بالای قبر می‌اندازم. چه معصومانه به چشم‌هایم خیره شده و برگ‌هایش هنوز قوت ندارند. تنه‌اش نازک و نحیف و شکننده است. روزی بزرگ می‌شود و سایه‌اش روی سر قبر می‌افتد. بزرگ می‌شود؟! با تکه‌های اندام من! از عصاره‌ی جسم من تناول می‌کند و به برگ‌هایش می‌دهد. توی این هوا سیگار همیشه می‌چسبد. مخصوصن بهمن کوچک یا همان بهمن یتیم. بوی خاک نم‌خورده گرفته کل قبرستان را.  وقتی باران روی قبرهایی که سنگی ندارند می‌بارد، بوی نم‌خاک با بوی تند و تیز کافور قاطی می‌شود. بوی کافور مشامم را گرفته. از شیارهای بینی و دهانم تو آمده و کاسه‌ی سرم را پر کرده است. انگار دارد سرم منبسط می‌شود. از تو هوا گرفته و در حال بزرگ شدن است. باد می‌کند. باد می‌کند. باد می‌کند... دوست دارم بالا بیاورم. انگار دارد سرم منفجر می‌شود. چه‌کار می‌توانم بکنم؟ دور تا دور بسته است. هیچ راه فراری ندارم. دوست دارم روی پاهایم بایستم و به جسمم کش و قوس بدهم. احساس خفگی عجیبی دارم. توی این حال چه چیز از زندگی، می‌تواند کمک حالم باشد؟ چه‌قدر این‌جا تنگ است. هآی صدای من را می‌شنوی؟! من دارم این زیر پودر می‌شوم!... آقا! بفرمایید... خرما! می‌شود چندتا بردارم؟ احساس ضعف می‌کنم... فاتحه یادتان نرود. نه! یادم نمی‌رود... باید فاتحه اش را بخوانم. باید سیگار دیگری روشن کنم. تمام بدنم خیس شده. عرق کردم یا به خاطر باران است؟! از تو می‌لرزم و از بیرون داغ داغم! چرا پس هیچ‌کس این‌جا نیست؟ کسی نمی‌خواهد سر خاک بیاید؟! دست تنها، این‌جا! سخت است. با دست روی سنگ قبر می‌کشم. خیس خیس شده. هزار بار گفتم، دوست دارم روی سنگ قبرم یادگاری بنویسید، حالا آمده‌اند درشت اسم و فامیل و ... انگار سرم دارد منفجر می‌شود. توی مغزم پر از حشره شده. دارند مغزم را می‌خورند و از بینی و دهانم تکه هایش را می‌برند که انبارش کنند. کاش توی کفنم چند خشاب دیاسپوکساید و پرانول می‌گذاشتند. قرص‌ها توی این استرس و وحشت، کنار این حشرات و تکه تکه شدنم کلی به‌درد می‌خورد. چرا پس کر است! دارم عربده می‌زنم که این سنگ لعنتی را از روی صورتم بردارد. پس چرا این حشرات دست از سر اندامم بر نمی‌دارند. این همه جنازه توی این قبرستان است، بروید سراغ آن‌ها. نــــــــــــــــــــــــه! وآی زبانم را نه! این یکی را نه... ن..ه... ... ... ... چه‌قدر سیگار کشیدم. فکر کنم سرما خورده‌ام. زیر نهال جنازه‌ی بیست عدد فیلتر سیگار بهمن کوچک یا همان، بهمن یتیم کنار هم نشسته‌اند و خاطره‌ی لب‌هایم را تعریف می‌کنند. ا ًه... پس چرا این بوی گُه کافور تمام نمی‌شود... دلم بوی خاک نم‌خورده می‌خواهد. جیف نیست توی هوای دل، بوی کافور را استنشاق کنم! کلی راه مانده. باید زودتر بروم. گرسنه‌ام شده و ضعف کردم. پس چرا این بچه دیگر برایم خرمای بی‌هسته با گردو نمی‌آورد. باید سر راه چندتا تخم‌مرغ بخرم. هوس تخم‌مرغ آب‌پز کرده‌ام. از همه‌ی این‌ها مهم‌تر، سیگار می‌خواهم...
بوی خاک نم‌خورده توی قبرستان می‌پیچد. باید از بین قبرهایی که هنوز اسم صاحب‌شان معلوم نیست رد شوم. یادم باشد توی وصیت‌نامه‌ام بنویسم توی کفنم چند باکس بهمن کوچک، یا همان یتیم بگذارند... نه! باید آن زیر٬ سیگار را ترک کنم... باید بیشتر فکر کنم... باید چمدانم را برای رفتن آماده کنم. یک متر و نیم زیر پاهایم، آن‌جا کدام یکی از مرثیه‌های زندگی‌ام به‌درد می‌خورد... احساس می‌کنم حشرات روی بدنم را می‌روند... باید فکر دیگری بکنم... نباید بدنم را به‌دست حشرات بسپارم... باید توی سرم چیزی جاسازی کنم که حشرات و تاریکی و تنگی آن‌زیر را بترساند و فراری‌شان بدهد... دلم سیگار می‌خواهد. باید بروم سیگار بخرم... شاید این خیابان را که رد کردم٬ دکه‌ای٬ مغازه ای... آدمی باشد...


امروز شماره‌ات را می‌گیرم و با تو حرف می‌زنم. آیا فردا تو را خواهم دید؟!


پی‌نوشت: مرگ‌نامه ادامه دارد. به‌همین تربیت که می‌بینید. طولانی‌ست و  از حوصله‌ی خواندن خیلی‌ها دور. اما باید این‌ها را بنویسم. بعد از مرگ، جز همین کلمه‌ها چیزی باقی خواهد ماند؟!

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


جمعه ۷ آذر

فقط... همین و
                     همین و همین و...

آن‌قدر از تو و خاطراتت فرار کرده‌ام که فکر نمی‌کردم این‌قدر دلم برایت تنگ شده باشد. فکر نمی‌کردم این‌قدر مشتاق دیدارت باشم و بخواهم که باز ببینمت. نمی‌دانستم که توی کافه نشسته‌ای. نمی‌دانستم آمده‌ای. نمی‌دانستم... از ماشین که پیاده شدم ماریه به سمت آمد و گفت آمده‌ای. باورم نشد! فکرکردم شوخی می‌کند. از در که وارد شدم چشم چشم کردم. دیدمت. تو هم من را دیدی. رویم را برگرداندم. از در بیرون رفتم. سرم گیج رفت. دلم هوری پایین ریخت. دست و پایم لرزید و پاهایم سست شد. بیرون، پشت کافه روی زمین نشستم و به‌زور بغضم را خوردم. همان بغضی که یک‌سال و نیم نگه‌ش داشتم. نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم. حالم درست مثل کسانی بود که روح کسی را که دوست دارند بعد سال‌ها می‌بینند. چـــــــه‌قدر دلم ‌برایت تنگ شده بود و خبر نداشتم. سعی کردم خودم را جمع‌و‌جور کنم. توی آن شلوغی فقط دو سه نفر حالم را می‌دانستند... جلو آمدم و سلام کردم. بلند شدی و ... نمی‌توانستم به چشم‌هایت زل نزم. نمی‌توانستم سیر نگاهت نکنم. نمی‌تواستم توی کلمه کلمه‌ای که می‌گویی غرق نشوم. نمی‌توانستم... چه‌قدر سرحال بودی. خیلی وقت بود که این‌طور سرحال ندیده‌ بودمت. کنار بقیه‌ی دوستانی که سر میز بودند روبرویت نشسته‌ام. تو هم نمی‌توانستی نگاهم نکنی. تو هم نمی‌توانستی چیزی نگویی. پرسیدی از شعر چه خبر! چه‌ می‌توانستم بگویم؟! بعد از تو دیگر شعر گفتن برایم سخت بود... بعد از تو شعرهایم بی‌بخار شده‌‌ بود. بعد از تو شعر؟! هل شده بودم و سرم گیج می‌رفت. دلم می‌خواست گریه کنم. بی‌معرفت، دلم برایت تنگ شده بود. دلم می‌خواست باز برایت شعر بخوانم و تو گریه کنی... وآی، چه‌قدر سرم درد می‌کند و دلم به‌هم می‌خورد. انگار توی دلم رخت می‌شورند. انگار توی دلم زلزله آمده... سیگار نداشتم. روی میز فقط یک سیگار می توانست مال تو باشد. دانهیل قرمز. آخرین باری که دانهیل کشیده بودم کنار تو بود. گفتم: می شه یک نخ از سیگارتون را بردارم. خیلی وقته دانهیل نکشیدم... و فقط تو فهمیدی که چه می گویم... تو فهمیدی که منظورم چیست و سیگارت را تعارف کردی. مزه ی همان شب ها را می داد. حالا٬ حتی دلم برای سیگارت هم تنگ شده. چقدر خوش طعم بود... دلم سیگار دانهیل قرمز می خواهد... از همان سیگار ها که همیشه با هم می کشیدیم... چه قدر همه چیزت قابل دلتنگی بود و نمی دانستم...
 بعد از این‌که همه رفتند و تو هم رفتی. از در کافه تا خانه، راه رفتم و گریه کردم. دیگر نمی‌توانستم بغضم را بخورم. دیگر نمی‌توانستم جلویش را بگیرم. مگر من، چه‌قدر توان دارم؟!... می‌دانی؟! خیلی وقت بود که این‌طور نشده بودم. توی راه همه‌چیز برایم تازه و زنده شد. دوباره همه‌چیز را دوره کردم و... انگار همین دیروز بود! ۲ تیر ماه! سی و هشت ساعت... نوشته های روی دیوار... مهر... لعنت به این ذهن درگیر که هیچ‌وقت هیچ‌ خاطره‌ای را فراموش نمی‌کند. لعنت به این روزها... لعنت به تقویمی که حالا یک‌سال و اندی از آن‌ شب‌ها می‌گذرد. از آن شب‌هایی که برای هم شعر می‌خواندیم. فیلم می‌دیدیم. گریه می‌کردی و آرامت می‌کردم. دعوا می‌کردیم. شیشه می‌شکستیم. عربده می‌زندیم. لعنت به آن شب‌هایی که صدای کارت روی میز هی توی مغزم می‌پیچید و... چه‌قدر زود می‌گذرند. حالا تو توی کافه نشسته بودی. غیر مستقیم گفتی که برای چه آمدی.( ــ نمی دونستم که شما هنوزم تو سینما کار می‌کنی یا نه... گفتم بیام٬ شاید دیداری تازه بشه...) من هنوز هستم. من هنوز همان پسر یاغی و عصبی و... من هنوز هم برای تو شعر می‌گویم... من هنوز هم تو را می‌‌بینم... من هنوز هم... وآی چه‌قدر حالم بد است. خوش نیستم. دیگر من چه‌طور توی آن کافه بنشینم و چه‌طور تو را نبینم؟! دیگر چه‌طور به فکرت نباشم و از خاطراتت فرار کنم؟! دیگر چه‌طور به صندلی که امشب نشسته بودی زل نزنم؟! دیگر چه‌طور... بی‌معرفت چرا؟!
حالا که این خط‌ها را می‌نویسم، باز همان پیراهن قرمز را به تن دارم. همانی که عکس بزرگ چه‌گوارا را رویش چاپ کرده‌اند. یادت هست؟ یادت هست آن‌ شبی که پیراهنت را از تنت درآوردی و به تنم کردی؟! باور کن هنوز هم بوی تو را می‌دهد. بوی همان عطر تند و شیرین و گرم را. همانی که بارها گفتم از بویش سرم درد می‌گیرد. هنوز همان بو را می‌دهد... وآی... چه‌قدر دلم می‌خواهد دوباره ببینمت... چه‌قدر دلم می‌خواهد... نمی‌دانم! نمی‌دانم اگر دوباره من و تو جدا از شلوغی و چشم‌های مردم، روبروی هم بنشینیم و به هم نگاه کنیم و بخواهیم حرف بزنیم، چه می‌گویم. نمی‌دانم. نمی‌دانم... دوست دارم کل این یک‌سال و اندی که نبودی را برایت تعریف کنم. دوست دارم از آدم‌هایی که توی زندگیم آمده‌اند و رفته‌اند بگویم. دوست دارم تمام کارهایی که کرده‌ام و نکرده‌ام را برایت بگویم... دوست دارم دوباره برای تویی که مستمع همیشه‌ی شعرهایم بودی، شعر بخوانم. دوباره برایم شعر بخوانی و گریه کنی. دوست دارم دوباره از شنیدن شعرهایم و از سر ذوق آمدن به‌سمتم زیرسیگاری و گلدان و... پرتاب کنی. دوست دارم دوباره ضعف کنم و سرم را روی پایت بگذاری و توی دهانم تخم‌مرغ پخته بگذاری... یادت هست؟! با همان لحن دوست‌داشتنی‌ و مهربانت فحشم می‌دادی و لقمه دهانم می‌گذاشتی؟!... دوست دارم دوباره توی چشم‌هایت نگاه کنم و بگویم: تو خیلی قاطی‌ها... و تو دوباره از خنده ریسه بروی و با مشت توی بازویم بزنی... دوست دارم دوباره باهم "این گروه خشن" و "عشق سگی" ببینم. دوباره فیلم‌نامه بنویسیم. دوباره با هم آواز بخوانیم. دوباره بام تهران برویم. دوباره نصف‌ شب‌ها توی خیابان‌های تهران بچرخیم. دوباره سینما برویم و توی رودربایستی فیلم ببینیم... دوست دارم دوباره با هم به عالم فحش رکیک بدهیم و بخندیم... نمی‌دانم. نمی‌دانم اگر دوباره تنهای تنها هم‌دیگر را ببینیم به هم چه می‌گوییم... فقط دعا می‌کنم، به‌محض دیدنت، گریه‌ام نگیرد. هق هق نکنم...می‌دانی، مدت‌هاست که بغض‌هایت جمع شده و نبوده‌ای... می‌دانی که آدم مغرور و سگی هستم... هنوز همان آدمم. همان که تنها تو شناختی. تویی که دیگر، هیچ‌وقت در زندگی‌ام تکرار نمی‌شوی...

پی‌نوشت: دوست دارم تا صبح یک‌بند بنویسم. دوست دارم فحشت بدهم. دوست دارم گریه کنم. دوست دارم دوباره برایت شعر بنویسم... تو، بهترین و ناب‌ترین و تکرار ناشدنی‌ترین سوژه‌ی شعرهایم بودی و هستی. حیف... لعنت به ایامی که روزگار با تک تک‌مان بازی می‌کند... اجازه می‌دهی دوبار از نو، برایت شعر بگویم؟!

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


پنجشنبه ۷ آذر

زیر شمشیر غمش
                           رقص کنان خواهم رفت...

 

یادداشت من (در وبلاگ مزدک علی نظری) در ارتباط با حرف های آقای حمید داوودآبادی و دفاع ایشان از آقای مسعود ده نمکی .

قسمتی از یادداشت:

"فکر می‌کنم جمعه بود، روبروی دانشگاه تهران و قرار بود تشییع جنازه‌ی سی‌صد شهید برگزار شود. سال‌گرد قتل‌های زنجیره‌ای هم بود و قرار بود همه بعد از تشییع شهدا، بروند خانقاه... جایی که محل سال‌گرد بود... به مسعود ده‌نمکی گفتم: «این جریان که تو شروع کرده‌ای تا ابد ادامه دارد و...». خندید و آن روز نیامد. بعد هم که بچه‌ها رفتند و درگیری شد. فردای آن‌روز سه‌- چهار نفر را گرفتند... کاشف به‌عمل آمد که رفیق شما اسم داده و... این بازی نیست؟! اسم آدم‌هایی که با تو هستند را بدهی تا بگیرندشان؟! این خیانت نیست؟ بعد هم فراموش می‌کند که روزی در تمام درگیری‌های تهران بوده و... این جریان را بازیچه‌ها شروع کردند یا رفیق شما؟ چرا یادتان می‌رود؟ این حرف‌ها را برای من نگویید... من این حرف‌ها را از برم. برای دیگران بگویید... بله! کم سن و سال بودم و نوجوان، اما فراموش نکرده‌ام. حافظه‌ام هنوز مثل ساعت کار می‌کند. اگر حرفی نمی‌زنم دلیل بر لال بودن نیست. نمی‌خواهم خیلی چیزها را بگویم. نه به‌خاطر خودم، به‌خاطر روزهایی که فکر می‌کردم این مسیر دادخواهی خون شهداست، نه سوء‌استفاده و پول درآوردن و باریچه کردن دیگران... چه‌کسی بقیه‌ را بازی‌چه کرد؟ من؟ شما؟ یا رفیق شفیق شما؟ چه‌کسی با رانت‌های نجومی انصارحزب‌ا... و نشریه‌ی سیاسی شلمچه و جبهه و «صبح‌ دوکوهه»، مغازه و خانه و ماشین و... خرید؟ منی که هنوز روزنامه نگارم؟ شمایی که نویسنده و محققی؟! آن دوستی که الآن راننده‌ی تاکسی‌ست؟ آنی که سیگارفروش است؟... یا مسعود ده‌نمکی؟!"


در ادامه یادداشت های آرش افشار ... رضا رشیدپور مجبور به پاسخ گویی شد. (در قسمت کامنت های این پست (کدام فرهنگ؟ کدام آشتی (۴)) می توایند این جواب را بخوانید. حرف های میثم یوسفی عزیز هم در ادامه کامنت ها خواندنی ست). این هم لینک کامنت و حرف های آقای رشیدپور
و این جا (کدام فرهنگ؟ کدام آشتی (۵))هم می توانید جواب آرش را به گفته های رشیدپور بخوانید.
کلیه ی مطالب در اینباره.

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


دوشنبه ۴ آذر

مرگ‌نامه‌ی یک!

مدتی‌ست وقتی قلم دست می‌گیرم که چیزی بنویسم، ذهنم خالی می‌شود و اصلن یادم می‌رود که برای چه می‌خواستم بنویسم! شاید برای همین است که کلمات، فقط تلو تلو می‌خورم و گیج می‌زنم... آهـــا! یادم آمد...
مرگ! می‌خواستم درباره‌ی مرگ بنویسم. عجیب و ناشناخته و شاید شیرین است. اما من می‌ترسم. از مرگ می‌ترسم. نمی‌شناسمش. درکش نمی‌کنم. نمی‌فهمم چه‌طور اتفاق می‌افتد. تقریرش را نشنیده‌ام...
می‌دانم که مرگ به این چیزها نگاه نمی‌کند. دنبال این نیست که من را اول توجیه کند و بعد... فقط می‌دانم که هر لحظه ممکن است از راه برسد. خرخره‌ام را بگیرد، توی چشم‌هایم زل بزند و... بله به همین راحتی! البته تا آن‌جا که دیده‌ و شنیده‌ام این "راحتی" از دیده بیننده‌هاست و  برای کسی که جان می‌دهد این‌قدرها هم که می‌گویند راحت نیست.
این همه بالا و پایین، جان بکن، جلو برو، زمین بخور، دعوا کن، بخند، گریه کن، بخور، فارغ شو، عاشق شو، بخواب... ... کشـــــک! مرگ از راه می‌رسد و زرتی به سکانس پلان تو در توی شبانه روزت کـــــــــــــــــات می‌دهد. بعد هم که بقیه می‌ریزند و توی سرشان می‌زنند و واویلا واویلا می‌گویند...
مرگ! پدیده‌ای‌ست که تا بشر زنده است از رازش سر در نمی‌آورد. حتی نمی‌تواند نفوذی بفرستد تا بفهمد پشتش چیست. نفوذی فرستادن همانا و خرج کفن و دفن و... همانا! ترسناک است، نه؟!
نمی‌دانم! شاید این بازی روزگار است که وقتی یکی از نزدیکانت می‌میرد بیشتر به‌یاد مرگ می‌افتی. توی خودت فرو می‌روی و هی از خودت می‌پرسی؛ وآی! یعنی روزی نوبت من هم می‌رسد؟! کی؟! چه‌طور؟! آن روز از خودم راضی هستم؟ و...
بله! ذهنم این‌روزها درگیر مرگ است. وقتی تنهایم و دور و برم پر است از آدم، از خودم سوال می‌پرسم. به آدم‌ها نگاه می‌کنم. می‌بینمشان که بعد مرگ عزیزشان چه می‌کنند. به چیزی فکر می‌کنند. گریه‌هایشان... سخت است.
مرگ! روزی سراغ همه‌ی ما می‌آید. روزی گریبانمان را می‌گیرد و زیرپایمان را خالی می‌کند. روزی به تمام چیزهایی که درگیرشان هستیم پایان می‌دهد...
... روزی روی سنگ غسال‌خانه می‌خوابانندمان. لخت لخت. از پشت شیشه‌ همه تماشای‌مان می‌کنند. می‌شورندمان. توی دهانمان کافور و پنبه می‌کنند. مثل شکلات توی یک پارچه ندوخته شده می‌پیچانندمان. توی تابوت می‌گذارندمان. همه دور جنازه‌مان جمع می‌شوند و شیون می‌کنند. بعد بلندمان می‌کنند و روی شانه‌شان می‌گذارند... لااله‌الا‌الله می‌گویند و به سوی قبر می‌روند. همه‌چیز آماده است تا چالمان کنند. خاک را کنده‌اند. ما را به‌سمت چاله ی کنده شده می‌برند. بغل چاله می‌گذارند. وداع آخر... ... ...سنگین شده‌ایم. سنگین‌تر از قبل. آن‌قدر سنگین که چند نفر باید پاها و دست‌هایمان را بگیرند. هلمان می‌دهند توی چاله. سرازیرمان می‌کنند توی چاله‌ی کنده شده. حالا توی چاله افتاده‌ایم و همه از بالا نگاه‌مان می‌کنند. گریه می‌کنند؟! ...می‌گویند کسی که صدایش برای مرده آشناتر است باید برایش تلقین بخواند. روی صورتمان را باز می‌کنند و به سمت قبله می‌چرخانند. برایمان تلقین می‌خوانند. اسمع افهم یا رضا بن محسن... هل انت علی العهد الذی فارقتنا علیه من شهادة ان لااله‌الاالله وحده لاشریک له و... تا آخر برایمان می‌خوانند. تکانمان می‌دهند... رویمان سنگ لحد می‌گذارند که خیالشان راحت شود دیگر، هیچ‌وقت بیرون نمی‌آییم. از بالای سر تا پایین پا. روی‌مان سنگ می‌گذارند... حالا وقت ریختن خاک است. باید روی‌مان خاک بریزند. می‌ریزند. اگر نزدیکان هم طاقتش را نداشته باشند٬ هستند مردمی که روی‌مان خاک بریزند. خاک می‌ریزند. می‌ریزند... می‌ریزند... می‌ریزند... قبر پر شده. روی‌مان پوشیده‌ی پوشیده است. کار تمام است. خودمان می‌مانیم و خودمان. همه می‌روند. این‌جا منزل تازه‌مان است. همه می‌روند تا نهار بخورند. دور هم جمع بشوند و گریه کنند. حجله بزنند و مسجد بگیرند تا بقیه هم برای تسلیت بیایند... کار از کار گذشته است. حالا مرده‌ایم. همه چیز تمام شده...
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ! هیچ‌کس برایمان بنای یادبود نمی‌سازد. همه‌چیز در این قبر تو در تو خلاصه می‌شود. اعلامیه‌ی ترحیم‌ تا چند روز روی دیوار است و بعد، همه فراموش می‌کنند که روزی زنده بوده‌ایم.


آرش دست به قلم برده و دارد روز و شب‌های سخت و بی خواب و طاقت فرسا و آدم های... "رویش" را می‌نویسد. از بی‌معرفتی‌ها و نامردی‌ها و... رضارشیدپور و امثالهم می‌نویسد. این‌ ماجرا سر دراز دارد... "کدام فرهنگ؟ کدام آشتی؟"


پی‌نوشت:متن بالا طولانی‌ست. اما از این به‌بعد با خودم قرار گذاشته‌ام که درباره‌ی مرگ چیزی بنویسم. این هم اولین مرگ‌نامه بود. شاید در حوصله‌ی خیلی‌ها نباشد که بخوانندش. اما من مسر هستم ادامه‌اش بدهم.

پی‌نوشت:
عکاس قبلی رویش را توی نمایشگاه مطبوعات همراه با خانمش دیدم. قیافه گرفته بودند. رفتم جلو و سلام کردم. تا آن جا که یادم می آمد با هم مشکلی نداشتیم و حتی بین مان رفاقتی هم جربان داشت. حتی برای شکایت از رشیدپور و رویش هم با هم بودیم. ولی بعد از این که رفتند توی "فرهنگ و آشتی" شکایت شان را پس گرفتند و بعد از آن هم دیگر همدیگر را ندیده بودیم. کمی حرف زدیم. بعد بدون مقدمه و بدون دلیل گفت:!!! آرش کجایش سوخته که داره این‌ها را می‌نویسه؟!!!!!
گفتم: سوختن!؟ از چه‌چیز بسوزد؟ از‌بی‌کفایتی آدم‌ها یا کوتوله بودن و ریز بودن‌شان؟! ما چیزی برای سوختن نداریم. ما کار خودمان را بلدیم و می‌دانیم که باید چه بکنیم. ما ننشسته‌ایم تا امثال دوستان شما برای‌مان کاری بکنند. ما سال‌هاست که شغل‌مان روزنامه‌نگاری‌ست و برایش زحمت کشیده‌ایم. آرش همه پرونده‌اش معلوم است. نه چیزی برای از دست دادن دارد و نه از چیزی که دارد به خودش می‌بالد. این دوستان شما هستند که به جیزهایی که ندارند می بالند و با تلنگری به لرزه می افتند و... ما همیشه سعی کرده‌ایم کارمان را خوب انجام دهیم. اما چیزی که سخت است این است که این‌روزها آدم کوتوله‌ها زیاد شده‌اند و ردای بزرگ‌تر از خودشان را بر تن کرده‌اند. حق خوری و گنده‌تر از دهان حرف زدن، دردی‌ست که این‌روزها، در این دیار، خیلی‌ها دچارش هستند...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |