تبليغاتX
سه نقطه
سه نقطه

                                                                                             پنج شنبه ۲۹ فروردین

 

 

وقتی که آفتاب غروب می‌کند٬

سایه‌ی کوتوله ها بزرگ می‌شود...

 

 

 

روزنامه‌نگارها باید همیشه کمی از چیزی را که "بو" کشیده‌اند "توی دماغ‌شان داشته باشند". از آن گذشته، نوع متداول روزنامه‌نگار آن است که موذی باشد و از بدبختی دیگران لذت ببرد تا هیچ‌گاه نتواند بفهمد که خودش هنرمند نیست و حتی استعداد انسان هنری شدن را ندارد. آن وقت طبیعی‌ست که بو کشیدن‌ها اثر خود را از دست می‌دهند و چیزی که باقی می‌ماند حرف‌های تو خالی‌ست که احتمالا در حضور دختران جوانی (و پسران جوانی) زده می‌شود که به اندازه‌ی کافی ساده‌دل و ضغیف‌اند٬ چنان‌که هر ‌آدم کثیفی را فقط به دلیل این‌که در فلان روزنامه "ستون" دارد به آسمان می‌برند. شکل‌های عجیب و ناشناخته‌ای از فحشا وجود دارد که فحشای معمولی(و شناخته شده) در مقایسه با آن‌ها شرافتمندانه است: حداقل در آن نوع از فحشا در مقابل پول٬ چیزی به آدم می‌دهند.

عقاید یک دلقک/ نوشته‌ی هاینریش بل/ ترجمه‌ی شریف لنکرانی/ صفحه‌ی276

 

همیشه دیدن آدم‌های کوچکی که از فرط خودبزرگ‌بینی، انگشت‌شان را در هر سوراخی ‌می‌کنند و اظهار نظرهای نجومی می‌نمایند، برایم جالب بوده و هست. از این‌که عصبی‌شان کنم، یا رفتاری کنم که دچار ری‌اکشن‌های تند بشوند لذت می‌برم. زیرا این دست آدم‌ها موجودات جالبی هستند که در حالت عصبانیت ماهیت واقعی خودشان را نشان می‌دهند. خود را پشت هر چیزی پنهان می‌کنند تا این بُعد از وجودشان را کسی نبیند. حالا فرقی هم نمی‌کند مونث باشند یا مذکر این موضوع در هر دوی جنسیت‌ها وجود دارد و متاسفانه باید بگویم به‌علت بعضی از مسائل، این نوع افراد در مونث‌ها بیشتر هستند. زیرا وقتی جنسیت این نوع افراد مونث است یک فرق بسیار بزرگ دارند. آن هم این است که از جنسیتشان(یعنی زن بودن) استفاده می‌کنند تا پشت آدم‌های ساده‌لوحی که دوروبرش هستند و یا شاید دلی به‌آن‌ها باخته‌اند، پنهان شوند و یا استفاده‌ی ابزاری کنند و به اصطلاح در ذهن خودشان (مثلا) پیشرفت کنند. به طور کل، همیشه از این طیف آدم‌ها که متاسفانه در حال حاضر بین قشر هنری، ژورنالیست و روشنفکر ما زیاد هستند، بدم آمده و می‌آید. همیشه هم، منتظر فرصتی هستم که از عصبی شدن، فحاشی، گستاخی، سخنان قصار و هوچی‌گری‌شان لذت ببرم تا دوستان بفهمند که ماهیت این‌گونه موجودات جالب چیست. شما براحتی می‌توانید این نوع آدم‌ها را در نسل خودمان (از به اصطلاح٬ هم صنف گرفته تا ...) ببینید، فقط کافی‌ست کمی دقت کنید.  همین.

 

پی‌نوشت: به‌قول دکتر علی شریعتی، وقتی می‌بینم روشنفکرها مرا مذهبی و مذهبیون مرا لاییک می‌خوانند و تفکرات و شخص مرا فحش و ناسزا می‌دهند، بیشتر از قبل بر راهم استوار می‌شوم.

 

پی‌نوشت: از همه‌ی این حرف های خاله زنکی٬ گذشته... چون این پست، روز بیست و نه فروردین نوشته شده، دوست داشتم روز تولد دوست  و همکار عزیزم، بهاران رو بهش تبریک  بگم.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 

چهارشنبه ۱۴ فروردین

 

با چشمان بسته

 در خلاء تاب می خورم

 و با چشمان باز

در خلا* درست و پا می زنم

 

 

 

درست وقتی که فکر می کنی همه چیز مرتب است، چیزی تو را متوجه این موضوع می کند که همه چیز بر عکس است و در نامرتب ترین اوقات زندگیت بسر می بری. شاید این قانون طبیعت باشد و مثل تمام جزئیات دیگر همه چیز بر اساس یک پارادوکس از پیش تعیین شده اتفاق می افتد.  درست وقتی که فکر می کنی رسیده ای، دستی سرت را بالا می آورد تا ببینی که تازه اول راهی. راهی که شاید هیچ وقت به انتها رسیدنش ممکن نیست . درست وقتی فکر می کنی صاحب چشمانی شده ای که با دیدنشان همه چیز را فراموش می کنی، می فهمی که کور شده ای. این روزها ذهنم با عجیب ترین متن هستی درگیر است. چیزی که فکر درکش سخت ترین سختی ست. این روزها به "هیچ" فکر می کنم. نهیلیست نیستم و از پوچ گرایی چیزی نمی دانم، اما خودم را در یک دایره ی "هیچ" می بینم که جز "هیچ" چیزی نیست. از دوران مدرسه علامت تهی برایم عجیب ترین علامت بود. دایره ای خالی که خطی ممتد قطرش را قطع می کند و تا بینهایت می رود. درست وقتی که فکر می کنی برایت تهی بودن جالب است، می فهمی که دردناک ترین اتفاق برایت رخ داده و از شرحش بی اطلاعی. همیشه انتظار کشیدن عذاب آورترین شکنجه است. و وقتی انتظار "هیچ" را می کشی سخت ترین و عذاب آور ترین اتفاق زندگیت را تجربه می کنی.

همین حالا که این خط ها را می نویسم و فکر می کنم که دچار این اتفاق شوم هستم لحظه ای بعد می فهمم که "هیچ چیز" آن طور که من فکر می کنم نبوده است. چند خط بالاتر که گفتم، زندگی پارادوکسی از پیش تعیین شده است و حتی حالا که درگیر "هیچ" هستم شاید برایم "هیچی" وجود نداشته باشد و همه چیز برعکس شود.

نفس کشیدن و گذران زندگی، دست مثل همان علامت تهی ست، دایره وار. دایره ای تو خالی و خطی که نشان از پارادوکس و نقض هر قانونی ست که فکر می کنی وجود دارد. قطعا هیچ چیز قطعی نیست. حتی قطعی نبودن قطعیات هم قطعی نیست. دایره، دایره، دایره و من دوره حجم این دایره می چرخم و می ترسم از زمانی که دستی روی شانه ام بخورد و بلند بگوید ... : بتمرگ.

درست وقتی فکر می کنی همه چیز ...


وقتی که همین هستی٬ از چه چیزی باید فرار کنی که پناهت بدهد و دیوانگی هایت را آرام کند؟! ها؟!

 

 

 

حس جنون دارم و از خودم فراری شدم

زمین نخورده مُردم و دچار حاری شدم

فقط می خوام که پشت هم با سر برم تو دیوار

یسه دیگه دستت  از روی شقیقم بردار

سیگارم‘ آتیش بزن دیگه طاقت ندارم

این روزا هی پایین میفته بی دلیل فشارم

سوت می کشه گوشم فقط تو کوچه های بن بست

نمی دونم چه ساعتی، کی اومد و پامُ بست

حالم بده،تکراریم ،سرخورده و شکسته و فراری

تو هم دیگه حوصله ی دیونگی های منُ نداری

امشب و با من از خودم نگو دلم گرفته

خون از سرم میاد رفیق چقدر سر تو سفته

دچار هذیونم و می لرزه تموم جسمم

واقعا نمی دونم کیم، چیه نشون و اسمم

سیگارم‘ آتیش بزن، بمون، بفهم جنونُ

نترس ازم، بازم ببین سرخی لخته خونُ

حس روانی شدن و دندون قرچه کردن

از من بگیر تا بقیه مردا همه نامردن

حالم بده،تکراریم ،سرخورده و شکسته و فراری

تو هم دیگه حوصله ی دیونگی های منُ  نداری

انگار که خیلی وقته گم شدم توی یه چاه عمیق

وقتی می ری درم ببند پشت سرت،  هی رفیق !

 

 

این شعر را به "محمد عزیز" و "رفیق ( ... )" تقدیم می کنم.

 

 

* : دستشویی یا همان مستراح!

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 

دوشنبه ۱۲ فروردین

با دوازده روز تاخیر٬ عیدتان٬ مثل تمام حرف های کلیشه ای مبارک!

 

چرکی ترین حادثه بود رنگ یه اتفاق زرد

مثل صدای جیغ زن موقع زاییدن مرد

 

از تمام رفقا و دوستانی که یادشان بود و لطف کردند و تولدم را تبریک گفتند صمیمانه متشکرم.

 

. . .

از درد به خود می پیچید

زنی

و من با زمین گرد رحم

تاب می خوردم

خون آبه تناول می کردم

و انتظار

می کشیم

خود را در راستای بند ناف

به هر طرف که می شد.

ساعت راس چهار

دوازدهمین روز اولین ماه سالی کبود

و من گریه می کردم

که زمین کماکان می چرخید

و برایش فرقی نداشت

که زنی٬ مادر شده بود. 

گذشته از سال های کوتاه و بلند

در رحم زنی دیگر

زمین می چرخد

و سیگار و شعر

و بغضی سر خورده را

در راستای بند ناف افکاری تهی

تناول می کنم

و در خون آبه ی لزج روزگار

تاب می خورم

و می روم هر جا که می شود

می کشم

خود را

تا تولدی دیگر

و انتظاری سرخورده تر شاید!

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |