یکشنبه ۲۶ اسفند
وقتی نمی فهمی خب٬ نفهمی... به همین سادگی!
خب مطبوعاتی ها عیدیشان را از دولت احمدی نژاد عزیز گرفتند.
در ادامه ی توقیف نشریات در سال هشتاد و شش (هم میهن٬ شرق٬ مجله ی زنان و ...) روزهای آخر ماه اسفند نُه نشریه تخصصی و غیر تخصصی و عامه پسند (زرد) توقیف شدند تا دولت عزیزمان تیر خلاصش را به مطبوعات بزند و شب عید سرش را راحت روی بالش بگذارد.
نشریه های "دنیای تصویر"، "هفت"، "بازنگری"، "صبح زندگی"، "تلاش"، "به سوی افتخار"، "ندای ایران"، "شوکا" و "هاوار" به استناد تبصره ماده ۱۱ قانون مطبوعات لغو مجوز شدند. تبصره ماده ۱۱ می گوید: "درصورتی که صاحب پروانه یکی از شرایط مقرر درماده (۹) این قانون را فاقد شود، به تشخیص هیئت نظارت مقرر درماده (۱۰) و با رعایت تبصره های آن، پروانه نشریه لغو می شود." در این خبر توضیح داده نشده است که صاحبان پروانه های این مطبوعات، در طول این مدت کدام یک از شرط های ششگانه تبصره ماده ۱۱ را از دست داده اند. این در حالی است که این مجلات تا کنون هیچ تذکری از هیات نظارت دریافت نکرده اند و همین موضوع به جای خود جالب است.
مجله ی هفت٬ دنیای تصویر و مجله ی شوکا مطبوعات جدی حوزه هنر و ادبیات بودند که توقیف شدنشان کمی دور از دهن بود. (البته بگذریم که این روزها دیگر هیچ چیز متحیر کننده نیست و هر اتفاقی ممکن است بیفتد)
مرتبط : می توانید این خبر را در رادیو زمانه و ایسنا هم بخوانید.
چه روزهای خوبی ست دارم از خوبی بالا می آورم. وای وای چه قدر خوش می گذرد. مُردم از خوشی!!!!!!!!!!!!!!!
پی نوشت: نشان دادن بازیگران فاسد و ملحد خارجی در تلوزیون ایرادی ندارد٬ اما اگر نشریه ای تخصصی بیاید و درباره ی زندگیش بنویسد ایراد دارد؟ آخر نشریه ی "هفت" و "دنیای تصویر" را دیگر چرا بستید؟ این ها که تخصصی هستند. واقعا نمی فهمم. دیگر شورش را درآورده اند. به گفته ی شما "هم میهن"٬ "شرق"٬ "زنان" و ... به موازین اصول مند حکومتیتان توهیان کردند و ناراحت شدید٬ اما نشریه ی تخصصی به شما چه کاری دارد؟ سر و ته فیلم ها را می زنید ٬٬ فیلم ها را توقیف می کنید ٬روزنامه های خوبمان را می بندید٬ نمایندگان را رد صلاحیت می کنید و ... باید به همه ی این ها بگوییم ... باشد؟! یعنی هیچ حرفی نباید بزنیم؟ واقعا دیگر مسخره است. وقتی فرهنگ و هنر ایران را این گونه پاره پاره می کنید٬ انتظار دارید چه اتفاقی بیفتد؟ دلتان را به "مجید مجیدی"ها خوش کرده اید که برایتان جایزه بگیرند و نطق کنند؟ برایتان" آواز گنجشک ها" (یک فیلم سادیسمی و آزار دهنده) بسازند که آبروی ایران را ببرند؟ دلتان را "حاتمی کیا" ها خوش کرده اید که برایتان فیلم بسازند؟ دلتان را به چه خوش کرده اید؟ نکند دلتان به "ده نمکی" خوش است که بیاید و به اسم فیلم دفاع مقدس طنز فحش خواهر و مادر را برایتان تبلیغ کند؟از همه ی این ها گذشته٬ اگر نوشته های این مطبوعات توقیف شده خرافات است٬ پس سریالی که "حاتمی کیا"یتان برای تلوزیون ساخت چیست؟
دلم برای زمانی تنگ شده است که با بستن یک نشریه (روزنامه ی سلام) هجده تیر هفتادو هشت درست شد . امروز مثل آب خوردن می بندید و توقیف می کنند و همه خفه خوان گرفته اند. چه اصلاح طلب چه طیف علامه و چه هر کوفت زهرمار دیگری... همه خفه خوان گرفته اند. واقعا یادش بخیر... که می شد حرف زد... حرف زد... حرف زد...
نمی دانم سال بعد چه پیش می آید و چه می شود. همان طور که نمی دانستم سالی که گذشت چه اتفاقاتی قرار بود بیفتد.( که سال خوبی هم برایم بود). این روزهای آخر سال را دارم به زور می گذرانم. نمی دانم چرا! اما حتی از برنامه ی فردایم هم خبر ندارم. اگر کسی برنامه ی خوبی به ذهنش می رسد بگوید. شاید هم فکری بهتر باشد. طبق معمول تنها کاری که می توانم بکنم فیلم دیدن و نوشتن است. شاید این ها هم بد نباشند. راستی دلم برای باران های بهار هم بدجوری تنگ شده است.
نمی دانم حرف زدن با تو (...) چه گونه باید باشد. شاید بهتر است خودت بگویی. خودت بگو چطور باید با تو حرف بزنم که حرف بزنی. سکوت سرشاد از ناگفته هاست.
شاعر چه خوب می گوید:
عید آمد و ما لختیم ...
حالا این لختی همه مدله اش هست. مدله لختی ما هم برای خودش قصه ای ست به جان شما!
پنجشنبه ۲۳ اسفند
امید هیچ موجزی به مرده نیست٬
... زنده باش!
بدون شرح!

بیلبورد تبلیغات اصول گرایان. ( میدان هفت تیر )*
عکس: رضا صدیق
ارغوانم دارد می گرید...
... ارغوان خوشه ی خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره ی باز ِ سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من
ارغوان شاخه ی همخون ِ جدا مانده ی من...
این شب ها فقط این شعر را با دکلمه ی خود هوشنگ ابتهاج می شنوم. نمی دانم چرا٬ اما آن قدر پریشانم که دلم برای خودم می سورد. می دانی؟ خیلی وقت می شود که خودم را بغل نکرده ام. دلم برای خودم تنگ شده است...
...من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند...
(هوشنگ ابتهاج)
نامه ای از یک منطق گریز...
به کسی که هیچ گاه نمی بینم.
سلام!
مهم نیست من خوب هستم یا نه. چون من چیزهایی را که نمی بینم بیشتر باور دارم. پس هستی و باور دارم که این نامه را می خوانی. هویتت هم مهم نیست چون اصلا هویتی نداری. خلاصه کنم. اصلا مهم نیست که دیگران مسخره ام می کنند یا نه٬ چون فکر می کنم هستی. همین.
راستی حال شما خوب است؟
والسلام.
داستان های کوتاه تیم برتون را به سفارش میثم گرفته ام و به شدت از خواندنش لذت می برم(مخصوصا منی که این روزهای جز فیلم دیدن حوصله ی هیچ کار دیگری را ندارم٬ مخصوصا کتاب خواندن!). اگر از عجیب و غریب بودن فیلم های تیم برتون خوشتان می آید توصیه می کنم حتما کتاب "مرگ غم انگیز پسر صدفی" را بخوایند و نقاشی های خود برتون هم تماشا کنید که واقعا فوق العاده است...
: عشق پسر هیزمی و دختر کبریتی...
پسر هیزمی عاشق دختر کبریتی شده بود٬خیلی خاطرش را می خواست٬
به نظرش این دختر آتش پاره بود.
ولی مگر می شود عشقی شعله بکشد
بین کبریت و هیزم؟
همین هم شد:
پسر هیزمی آتش گرفت.
*پی نوشت: علت این که عکس مقداری تارافتاده است٬ به خاطر وجود مامورهای زحمت کش نیروی انتظامی بود که دقیقا پشت سرم ایستاده بودند(که یکی شان هم بد جوری روی من کلید کرده بود). بعد از نیم ساعت بالا و پایین کردن و سنجیدن موقعیت٬ شش ٬ هفت تا عکس انداختم که به نظرم این از همه بهتر بود. اصلا و ابدا دوست ندارم درباره ی انتخابات صحبت کنم و بیانیه های آن چنانی بدهم. به اندازه ی کافی همه حرف زده اند و همه مدلش را گفته اند. تنها چیزی که درباره اش می نویسم این است که حتما رای می دهم٬ دلیلش هم کاملا مشخص است. تمام حرف من هم فقط همین یک عکس است و بس٬ خود دانید!
دوشنبه ۲۰ اسفند .
این چه رازی ست که هر سال بهار به عزای دل ما می آید؟!
تنها چهار سوال با ارزش توی زندگی هست دان اکتاویو:
چه چیزی مقدس است؟ ساخته روح چیست؟ ارزش زندگی برای چیست؟! و ارزش مرگ از آن چیست؟
پاسخ هر کدوم ازین سوالات فقط یه چیزه٬ اون هم عشقه!
(یکی ازدیالوگ های فیلم "دون خوان" ... برای من اون چهارتا سوال مهم بود نه نتیجه گیریش.به شدت از دیدن این فیلم لذت بردم٬ حتما ببینینش. "مارلون براندو" و "جانی دپ" دوتا بازیگر بسیار محبوب من هم توش بازی می کنن)
از روزی که ویژه نامه ی عید مجله رویش و هفته نامه سینما تموم شده ( رویش پنجشنبه تموم شده٬ سینما هم دیروز صفحه بندیش تموم شد٬ که آرش سردبیر باید زحمتش رو می کشید و ما نبودیم)٬ تا همین حالا یه ضرب در حال چال* کردن هستم. بی کار بی کارم و نشستم خونه و فقط فیلم می بینم. اگه بخوام دقیق بگم از پنجشنبه تا حالا چندتا فیلم دیدم فکر کنم ده تا فیلم باشه. از کلاسیک گرفته تا تین ایج و بازاری. از اونجایی که اهل تفریح های آن چنانی نیستم به جرات می تونم بگم یکی از بهترین تفریح های زندگی فیلم دیدنه. خلاصه این روزا خونه نشینم و هیچ کاری ندارم٬ البته این بی کاری تا سه شنبه بیشتر طول نمی کشه. چون از سه شنبه قراره دوباره بریم سر فیلم برداری و ادامه ی سکانس های "میان بر" رو بگیریم که گوش شیطون کر می گن دوروز بیشتر کار ندارم. بعدشم باید با آرش افشار عزیز بشینیم و تصمیم بگریم که "منطق سقوط" رو این ور عید کلید بزنیم یا اون ور عید. این روزا خوبم٬ درست مثله اولین کامی که یه تازه وارد به سیگار می زنه! خلاصه این جوریاست رفقا...
این روزها آمیخته شدن با روح کسی برایم حساسیتی ندارد. در پی کشف جسمیت هستم. جسمیتی که درآن تنیده شوی٬ بدون روح. احساس حیوان شدن خود تجربه ای ست مثل تمام تجربه های گذشته ام چه خوب و چه بد!
پی نوشت: از هانیه خانم بختیار عزیز به خاطر لطفش ممنونم. وظیفه بود و خودم ازین اتفاق بیشتر لذت بردم. زمستان است٬ هوا بس نا جوان مردانه سرد است!
پی نوشت ۲:*: چال کردن یکی ازون اصطلاحاتیه که رفقای خسته ی ما (و از همه مهم تر خودم) درگیرش هستم. وارد تفسیرش نمی شم چون طولانیه و فقط اهل فن از اهمیت این موضوع خبر دارند و بس.
دوشنبه ۶ اسفند
"میان بر" بالاخره کلید خورد... آن قدر که جان ندارد!!!
امروز فیلم "میان بر" کلید می خوره. احتمالا ۵ روز سر فیلم برداری هستیم. محل فیلم برداری هم آن طرف تر از کُردان جاییه به اسم برغان. فیلم نامه ی کار رو آرش افشار و علیرضا پوریوسف و من نوشتیم. داستانش بسیار جذاب و به نوعی می شه گفت تازه ست. تیمی که برای ساخت این کار دور هم جمع شدن واقعا حرفه ای هستن و کارشون رو بلدن. فیلم بردار کار "بایرام فضلی" کارگردان فیلم "بازم سیب داری"٬ صدابردار "مازیار شیخ محبوبی" صدابردار فیلم "خواب زمستانی"٬ کارگردان خود علیرضا پوریوسف٬ بازیگر مرد٬ رضا رشید پور و بازیگر زن هم لیلا زراع٬ مدیر تولید مسعود بهارلو، مجری طرح میثم یوسفی و تهیه کننده آرش افشار. من هم که دستیار کارگردانم. خلاصه جمع رفقا جمع شده دیگه. مطمئنم که فیلم خوبی می شه. یعنی پتانسیل یه فیلم خوب شدن رو قطعا داره. تا ببینیم چی پیش میاد و چی میشه. بعد از فیلم برداری و یا شاید تدوین٬ بیشتر دربارش صحبت می کنم.
دیشب همین جور که داشتم با قلمم روی ورق خط خطی می کردم٬ یه چیزی نوشتم که دوستش داشتم. با اینکه هنوز خامه و هیچ کاری روش نکردم اما میگذارمش اینجا.
" فقظ برو٬ گریه نکن "
واسه دلخوشیه تو همیشه همرام
تو لباسم یه دونه قرآن جیبی دارم
وقتی روبه روم نشستی و می خندی
نمی فهمم تو سرم یه ترکش قدیمی دارم
همه چی خوبه برام تا وقتی یاد
شیمیایی و هوای سمیه مجنون می افتم
وقتی شب روشن شد و هوا سیاه بود
یاد بوی تازه از فواره های خون می افتم
یاد شب های جدایی ساختمونای دوکوهه
یاد هم سنگریام که تیکه پارن
وقتی باز صدای خمپاره میاد و
می بینم رفیقامْ، که سر ندارن
دستامْ وقتی می لرزم بگیر و گریه نکن
همه چی درست می شه فقط بخند، گریه نکن
اگه دیدی نمی تونی بمونی کنار من٬ گریه نکن
برو و تنهام بذار، درم ببند، گریه نکن
این اتاق مثل یه سلول و من قربونیم گریه نکن
حالم از دنیا گرفته و دیگه مردنیم گریه نکن
وقتی حتی آینه ها دارن بهم دروغ می گن
می تونم حدس بزنم که وقتشه٬ رفتنیم گریه نکن
تو با من خوبی و جز دستای تو
هیچ کسی نمی دونه چی می کشم
هر کسی رد می شه با یه حس بد
خیره می شه به من و بغض چشم
واسه دلخوشیه تو نمی تونم
جلوی رعشه هامْ هی بگیرم
دست من نیست به خدا، برو نمون
واسه خوش بختیه تو خیلی دیرم
وقتی کلمْ به دیوار می کوبم
یا هوا توی گوشم سوت می زنه
نمی خوام فدای حال من بشی
جلو چشمات شوهرت جون بکنه
دستامْ وقتی می لرزم بگیر و گریه نکن
همه چی درست می شه فقط بخند، گریه نکن
اگه دیدی نمی تونی بمونی کنار من٬ گریه نکن
برو و تنهام بذار، درم ببند، گریه نکن
(رضا صدیق) سروده شده در : ۶ اسفند ماه ۸۶
پی نوشت : دوستم هم نداشته باشی ... دوستم داری!*


