شنبه ۲۹ اردی بهشت
اگه خیالتون این طوری راحت می شه .. باشه ... شماها خوبید ...
خیلی هم خوبید ... همه ماهام بدیم ... !!! خوبه !؟
. . .
ــ تو که هنوز اینجایی ٬ بچه جون نمی خوام برو ... آره داشتم می گفتم ٬ خلاصه
وضعیت جامعه خرابه و ...
ــ آقا تورو خدا ٬ فقط یه دونه آدامس یا فال حافظ بخر ٬ تورو خدا !
ــ ای بابا چند بار بهت بگم ٬ نمی خوام ... آدامس واسه دندونام ضرر داره ٬ فال
حافظ ام که ٬ ای بابا ما خودمون یه پا شاعریم و شعرای مرحوم خواجه حافظ
شیرازی رو از حفظ هستیم ... نه ٬ بدردم نمی خوره ٬ نمی خوام ... شرمنده
داشتم می گفتم ٬ حرفم قطع شد ٬ باید یکی به حال مردم یه فکری بکنه ٬
اینجوری که نمی شه ٬ همه گرسنه و فقیرن ٬ همه دچار روزمرگیه خودشون
شدن ٬ هیچکی ام به فکر هیچکی نیست ٬ ماها باید خودمون به فکر هم باشیم
٬ اونم تو این اوضاع بد مملکت ...
ــ آقا ٬ آقا ٬ به خدا گشنمه ٬ می خوام یه نون بخرم بخورم ٬ از صبح تا حالا هیچی
کار نکردم ٬ تورو خدا یه فال یا آدامس ازم بخر ... تورو خدا ... !
ــ اَه ... عجب گیری کردیم ها ٬ هیچ جا آرامش نداریم ٬ تا بتونیم در باره ی وضعیت
مملکتمون و مردمون یه کم اختلات بکنبم ٬ نه نه نه ٬ می فهمی یا بزنم تو گوشت ؟!
نمی خوام بچه جون نمی خوام ... آقای دکتر شرمنده واقعا بیاین بریم یه کافه ای
جایی بنشینیم و صحبت کنیم تو پارک نمی شه ... باید یه فکره اساسی بکنیم ...
ــ آقا تورو خدا ... تورو خدا ... تورو خدا ... !!!
. . .
این دیالوگ ها رو می شه هر روز توی شهر شنید ... و می شه هر روز بچه های
فال فروش و دست فروش رو که کف دستاشون سیاه سیاه رو دید ...
دیدن این همه تناقض ٬ اون هم هر روز توی این جامعه ٬ دیگه واسه همه تکراری
شده و انگار اگه این تناقض ها نباشه باید شک کنیم ...یعنی واقعا هم اگه نباشه
جای سوال داره ٬ چون با وضعیت و شرایط جامعه ما اگه این چیزها و این تناقض ها
موجود مباشه یک جورهایی می شه معجزه ... دیدن به اصطلاح روشنفکرایی که
بوی اُدکلن شون آدم رو مست می کنه ٬ با کت و شلوارو کراواتی که گمونم به قیمت
جون کندن یک ساله یه کارگر باشه ٬ شاید هم بیشتر ...
. . .
نمی دونم ...
فقط این رو می دونم که نباید این طور باشه ... باید !
همین ...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
سپید گویی که از سفید گویی چیزی نمی دانست ...
و گمان کنم که
می دانست ٬ نه ! ...
چشمانم در انتظار یک اتفاق
هی می چرخید به دوره سرم
کلاغی سیاه
و غار غار ٬ غار غار ٬ غار غار ...
می کرد
این آسمان تکراری و بلا تکلیف
مرا
دچار خودم ٬ دچار تو و دچار هوای بارانی ِ
این روزها ٬
اردی بهشت بوی شعر های مرا می داد
وقتی که چشم هات نمی دانست
که دستان ترک خورده ام
می سوزد از سرمای درونم
و هنوز می نویسد
از تو ٬ از تو ٬ از تو
تویی که هیچ ضمیر مخاطب خاصی نداری و خودت هم می دانی
که تویی
و از هیچ آمده ای و هنوز در راهی
تویی که چشم هات
رنگ همه ی روزهای بی قراری من است
و تویی که شبیه من هستی
درست شبیه من !
وقتی در آینه خودم را می بینم
منظورم تو هستی
تو ... می فهمی ؟!
که در انتظار یک اتفاق
هی چشمانم را شبیه چشمان تو می بینم
و تو همان من هستی و من یعنی
وقتی که هی دوره سرم می چرخند
این کلاغ های سیاه
و هی ٬ غار غار ٬ غار غار ٬ غار غار ...
می کنند مرا ٬
دچار سرد دردهای اردی بهشت ماهی
و من هنوز برایت می نویسم
که این روزها چقدر مزخرفند و تکراری
و این تکرار ها را دوست دارم
مثله دوست داشتن های تکراری ...
. . .
(رضا صدیق)
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
ذهنم این روزها خیلی مشغوله ٬ و خیلی درگیر هستم ... هم با خودم ٬ هم با کارو این جور چیزها ...
و راستش رو اگر بخواهید ٬ اینه که نمی دونم کدوم یکی از چیزهایی که توی ذهنم هست رو توی سه
نقطه بگذارم ٬ و آخر سر هم که می خوام اینجا رو به روز کنم ٬ هیچ کدوم از حرفایی که می خواستم
بگم رو نمی نویسم و موقع به روز شدن کلا مطالبم عوض می شه ... خلاصه ی کلام اینکه سه نقطه
یکجورایی حرفایی که خودش دوست داره بزنه رو می زنه ٬ و من اینجا ٬ تازگی ها ٬ هیچ کارم ...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
زیرا نداره زر زره زیبای زن چیزی نگو و لباس منُ بکن ...
جمعه ۲۱ اردیبهشت
آی چکمه پوشان اروتیک
کاش از چشمانم می خواندید
که به چه می اندیشم !!!
(شعر از دوست عزیزم علیرضا)
امروز صبح بعد از فارغ شدن از زیر سرم و آمپول و این جور چیزها و بعد برگشتن از درمانگاه
که به قول دکتر بخاطره فشار خون و فشار عصبی و کمبود خواب و کمبود تغذیه و ... حاصل شده
بود ٬ نمی دونم چرا این شعر محاوره ی اروتیک رو گفتم که دقیقا حاصل یک ساعت پیشه !!!
(منظورم شعره ) و هیچ ادیت و پرداختی روش انجام ندادم ٬ یعنی میشه گفت چرک نویس این
کار رو گذاشتم و هیچ دلیل خاصی هم برای این کار ندارم ... در ضمن وزنش هم یک مقدار ایراد
داره و عمدی هم نبوده !!! خودمم می دونم که کجای کار ایراد وزن داره !!! ... همین
زیره انعکاس نوره صورتی
بدنت برهنه روی تخته خواب
زل زدی به من که از تو دووورم و
پُرم از یه اضطراب و التهاب
می درخشه روی پوست تنه تو
خیسی شهوت و آغوش و هوس
تنه تو مثه تنه طاووسه و
تنه تو واسه پرنده ها قفس
رگه آبی زیره پوست مرمرت
پُره تحریکه برای من و ما
پُرم از یه حس وحشی واسه تو
هی بیا ٬ آروووم نه ! ٬ وحشی بیا
رو تنه لیز و لذیذ تو دارم بال می زنم
رو لبای تو دارم جون میدم و جون میگیرم
با تو وحشی ترم از عقاب و شیر
لای اندام تو بی چون و چرا هی میمیرم
زیره انعکاس نوره صورتی
تنه من وول می خوره روی تنت
لب تو تشنه ی اندام من و
لب من گر می گیره رو بدنت
هی نفس ٬ نفس زدن کنار تو
هی دم و هی بازدم تو صورتت
دیدن چشمای وحشی تو و
دیدن برجستگیه باسنت
هی کنار تو پر از لذت شدن
هی خزیدن لای اندام لزج
پُر شدن از حس ارضای یه زن
حس ارضای تو ٬ زیبای سمج
زیره انعکاس نوره صورتی
جیغ ارضای تو و لبخند من
تو پر از شهوت شدی از من ٫ ولی
دست به رویاهای کوتاهم نزن
زیره انعکاس نوره صورتی
پر شده احساسم از هوای تو
این اتاق ساکت و این تخته خواب
من بغل کردم خودم رو جای تو !!!
(رضا صدیق)
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
هی ٬ قهوه ی تلخ طعم
تو هم این روزها
با من نمی سازی !
و من سیکارم را با خیال راحت روشن کردم
در حالی که از سر درد و تهوع
مسموم شده بودم
از قهوه ی تلخی که هر شب
خورده بودم
هی ٬ قهوه ی تلخ
تو هم با ما
این شب ها سره سازگاری
نداری !
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
به دوستانی که نیاز به هدف دارند ٬ توصیه میکنم ٬ نوار یا کتاب (( از کجا آغاز کنیم )) دکتر
شریعتی را حتما بخوانند یا بشنوند ... که خیلی مسایل و چیزهای ذهنی و اجتماعی را
روشن می کند ... این روزها بشدت خودم را با خواندن کتاب و شنیدن مشغول کرده ام ! برای
حرف زدن باید پشتوانه ی زیادی داشته باشیم ... تازه گیها بیشتر حس می کنم که نفهمم و
باید بیشتر بیشتر بفهمم ٬ با خواند ٬ دیدن ٬ شنیدن و مشق نوشتن ...
یکشنبه ۱۶ ادریبهشت ...
بررسی وضغیت حال حاضر ترانه همراه با مصاحبه از "یغما گلرویی" ،"محمد صالح
اعلا "، " شاهکار بینش پژوه" ،" افشین یدللهی" و "نیلوفر لاری پور"در شماره ی جدید
همشهری جوان چاپ شد ...
این گزارش نگاه جدی و مو شکافانه ای بود به ترانه ی امروز که متاسفانه هفته نامه ی
همشهری جوان به علت سیاست های ... و داخلی نشریه مقداره زیادی از مطلب را
سانسورکرد و حتی "افشین مقدم" و "روزبه بمانی" عزیز را هم سر خود و بدون
مشورت با من حذف کرد ...
چیزی نمی شود گفت جز اینکه خدا به داد ما روزنامه نگار ها برسد ٬ که زنده ایم
و جلوی چشممان مطالبمان را تغییر می دهند ...
در کل ٬ گذشته از حاشیه های این مطلب که فقط سر درد و اعصاب خوردیش برای
من مانده ٬ به دوستان ترانه سرا و عزیزانی که به ترانه و موسیقی علاقه مند هستند
٬ توصیه ی کنم که این شماره ی همشهری جوان را بگیرند و پرونده ی موضوعیه
تکه پاره شده ی ترانه را مطالعه کنند که قابل تامل است و خالی از لطف نیست !!!
(برای نظر دادن به پست قبل مراجعه فرمایید ... با تشکر سه نقطه )
یکشنبه ۹ اردیبهشت
این تکرار ها را دوست دارم ٬ مثله دوست داشتن های تکراری !
شب بود ... دقیق یادم هست ٬ از دم ایستگاه اتوبوس روبروی سینما فرهنگ تا قیطریه ... پیاده
و ساکت ٬ قدم زدم ... بی بهانه ٬ دلتنگ ... دقیق یادم هست ٬ یادم هست دقیقا چه شبی بود ...
و چقدر دوست داشتنی بود !
از نگاهتان می ترسم
وقتی که زل زل
در این پیاده رو
به چشم های بغض آلود
و لب های آویزانم
نگاه می کنید
و از وحشت
بغضم را قورت می دهم
تا به حنجره ی ساکتم
گره بخورد
و باد کند گلویم
تا خفگی
تا خر خر سینه
و تا سنگینی نفس و هر نفسی که می کشم
چقدر غریبانه است
این غربت
در شهری که نفس می کشی
محرمی نیست
که هم رازه
اشک های تو باشد
و لایق شنیدن
نفس نفس زدنت
هنگامی که اشک
امان صحبت را از تو می گیرد
بی بهانه
اشک ها روی گونه هایم
سر می خورد و
و صدای بوق ماشین ها
موزیک درام این نمایش بود
و صدای قهقه ها
و جیغ زن های زیبا رو
از شادی
آتشی بود
که خط به خط
و ورق به ورق این نمایشنامه را می سوزاند
و من هنوز در پیاده روی افکارم
و شب شلوغ این شهر
تنها و ساکت
گوشه ی خیابان
قدم می زدم
و پیرهنم خیس خیس بود
از اشک هایی که جز خودم
نمی فهمید
که چه بی بهانه و ساده
تبدیل به خاطره می شوند . . . !
(رضا صدیق )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
زیبا ترین جمله های زندگی
در سه تا نقطه کنار هم ٬ خلا صه می شوند
مثله ( . . . )
تقویم هم برایم ورق نخورد
چیزی کسی برایم نمی نوشت
پر بود عطر ــِـ صدایم برای تو
از آخر بهار ٬ تاااااا اردیبهشت
نفرین به روز های نیامده
نفرین به چهار فصلی که ثابتند
نفرین به برگ و ریشه و صدای باد
نفرین به درختان که صامتند
من در کنار تو و کوچه ها سیاه
هی در کنار تو تکثیر می شدم
تو زل زدی به من و بی اراده باز
در دیده های تو تعبیر می شدم
نفرین به دفتر و شعر و نگاه تو
نفرین به هق هق و اشک و نگاه من
نفرین به قهوه و سیگار و بغض مرد
نفرین به عشق و سکوت و وجود زن . . .*
( رضا صدیق )
*( البته این شعر ناقص است ولی بنا به حسم دوست داشتم که در این پست این شعر هم
باشد )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
رفیق ! خوشحالم که این روزها خوشحالی٬ و از باریدن باران اردیبهشت ٬خوشنود می شوی
و امیدوارم که این اتفاق پیوسته باشد ...
رفیق ! لبخند بزن که اردیبهشت ٬ فصل شعر های توست و فصل شکستن ترسی که از ٬
نمی دانم بود . . .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
حالا چی ؟
کلمه ها اومدنُ رفتن ...
حالم خوش نیست !
تلفن یه دِم زِر می زنه !
گربه ها خوابن !
لیندا جارو می زنه !
من منتظرِ زنده گی ام
منتظرِ مُردن
( از چارلز بوکوفسکی ٬ برگردان یغما گلرویی )
.
.
.
همین !
شنبه ۱ اردیبهشت
گاز فندکم دیگه تموم شده ... رفیق آتیش داری ؟!
قهوه ی تلخ ٬ سیگار ٬ کنج کافه سیاه سپید * ٬ تنها ُ و با دوستان ٬ دیدن و نوشتن ٬ خواندن
٬ کشیدن ٬ حرف ٬ فکر ٬ و شب هایی که روزگاری نیمه شبش دیدنی بود ٬ شبهایی که از
چهار راه وصال ٬ تا میدان انقلاب هر شب قدم می زدم ٬ می زنم ٬ و راستش را بخواهید ٬
دیگر به دلچسبیه قدیم نیست این خیابان ها . . .
اما این میز ٬ همینی که هر شب میزبان منه تنها یا من با دوستانم است ٬ دیگر به ما عادت
کرده ٬ می توانی دست نوشته هایم را زیر شیشه ی کثیفش بیبینی ٬ دست نوشته هایی که
روی دستمال کاغذی ٬ با رگه های قهوه ای رنگ قهوه می نویسم :
شب هایی به تلخیه قهوه
و طعم گس لب های تو . . .
هی بنویس ٬ هی بنویس ٬ هی بنویس ٬ هی ... هی ... هی ... هی ... هی ... و باز بنویس
که چقدر جایت خالیست شیرینم !!!
تازه چند شب پیش بود که فهمیدم ٬ چه باره سنگینی روی گرده هایم هست ٬ و من هنوز و هنوز
در علامت های تعجب و علامت های سوالی گیر کرده ام ٬ و هنوز نمی دانم که هر کلمه ٬ چه
انعکاسی را با خود یدک می کشد ٬ و هر واژه چقدر گرده هایم را فشار می دهد ...
و من هی می گویم :
فریاد مُرد ٬ وقتی که باد سپیده دم صدای تو را می خواند ... !!!
*(اسم اصلی کافه ٬سپید و سیاه است و من همیشه دوست دارم که سیاه و سپید بگویم )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
هرچه جلوتر می رویم . . .
شرط کوتاه شدن راه را
بیشتر فراموش می کنیم !
بیست و چند ساله که هر روز چشمون دنبال فرداس
بی خبر دست یکی تبر می دن ، دست یکی داس
واسه کی و واسه چی ، فرقی نداره جون باید کند
تو زباله ، تو کثالفت ، توی این زمونه ی گند
بیست و چند ساله فقط کنار هم ترانه گفتیم
در گوش هم واسه پرنده ها بهانه گفتیم
سینه مون پر شده از سکوت و درد ومرگ و حسرت
واسه چی باید بخندیم توی این شهر کثافت ؟!
بیست و چند ساله که عشقم ، هوس و شهوته مونه
فرقیم نداره انگار کی میره یا کی میمون !
پا به پای لحظه ها بوی تعفن میده امروز
دیگه خورشیدم بهونست واسه ی چراغ گردسوز
بیست و چند ساله نگاه آینه ها رو باد بُرده
واسه ی طعم زمونه تو دلامون خدا مُرده
طعم تلخ تاتری که بازیگراش مبارکن
توی خیمه شب بازی غرور ما رو میمکن
بیست و چند ساله تا امروز ، بعدشُ کی میدونه ؟!
واسه این زمونه ی کپک زده ٬ کی می خونه ؟!
چشمامُ رو هم گذاشتم ، خوابمم تموم شد انگار !
بیست و چند ساله که عمرم تو قفس حروم شد انگار !
(رضا صدیق)
(یک بیت از این کار شکست وزنی دارد ٬ که به عمد و دلخواه شاعر بوده )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
سومین شماره ی نشریه ی پیله های شیشه ای منتشر شد ... !
یکی از نامه های بیانکو (هذیون های یک دیوانه ) رابه اسم
( عجب چاییه ی قند پهلوییه چشمات ! ) در این شماره ی نشریه ی پیله های شیشه ای
مطالعه کنید !
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
مثل قدیم زیاد ذهنم به سمت نوشتنه پست جدید برای سه نقطه نیست . این روزها ٬
بیشتر می خوانم و می نویسم و می کشم ٬ و درگیر مسائل دیگری هستم .
اما هر چه قدر هم دیر ٬ ولی سه نقطه را تا جایی که وقت و حوصله و شرایطم اجازه دهد ٬
به روز می کنم .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
به خاطره ... ٬ از طرف خودم از سید مهدی موسوی عزیز و خانم زنده دل شرمنده هستم ...
و از خودم هم شرمنده هستم به خاطره سکوتم و ...
واقعا نمی دانم چرا ٬ کسانی که خود را روشنفکر و قشر خاص جامعه میدانند ٬ چرا به اندازه ی
شعور یک راننده ی تاکسی ادب و تربیت ندارند و نمی فهمند که رُک بودن و جدی حرف زدن ٬
با تمسخر و بی احترامی و بی ادبی ٬ زمین تا آسمان فرق دارد .
. . .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
تا کشف کنم علت این سکوتم و بغض چیه
بی شک همه ی دفتر سرنوشت من خط خطیه
...


