پنجشنبه ۲۲ آذر
خیلی وقت بود پشت سر هم پست نگذاشته بودم . . . اما اتفاق امروز باعث شد
تا اتفاق بیوفته یک توهم یا حس یا شایدم فقط و فقط سوژه ی جدید شعرهای من. . .
این پست فقط برای توِست . . . تویی که باید با خون برات ترانه بنویسم . . .
چون از رنگ خون و کلمه ی خون و . . . خوشت میاد . . .
و نمی تونی بنویسی و اسمی از خون نبری . . .
(( این پست رو اول با زبان دیگه و نوع دیگه گذاشتم . . . اما بعد از سه ساعت
پشیمون شدم و از خودم ترسیدم . . .))
فقط همین . . . از خودم میترسم . . . وهمون طوری که گفته بودی . . .
بی هیچ نیازی به احساس ماشه را کشیدی . . .و خون ذهنم روی دفتر
سیاه و خط خطیم پاشید تا بگویم . . . :
ترس من رو بفهم . . . بفهم . بفهم . بفهم . . .
میترسم از چشمای تو شاید
پس میکشم بی اختیار ازتو
اینجا هوا پُف کرده تو ذهنم
تو انعکاس حس من . . . از نو
خودم رو پیچ میدم دور افکارم
ببین ـُ سکته ی رفتارم ـُ حس کن
دچاره درد گنگ خنده هاتم من
که امشب سوزش سیگارم ـُ حس کن
تنم میسوزه ـُ میلرزم از یادت
چرا امشب نگات ِانقد نفس گیره
تو نیستی ... من چرا هذیون میبافم
ببین تصویر تو آیینه چرا پیره ؟
سرم منگه دارم بالا میارم . . . من !!!
چقد امشب تو ذهنم جیغ چشماته
چرا حس ترکیدن گرفتم من
زمین ـُ آسمون ـُ عکس تو ماته ؟
نگا کن پاکته دوٌومه سیگاره
که دود میشه روی لب های این اتاق
چقد میترسم امشب پس چرا داغم
دارم گُر میگیرم رو نبض این اجاق
خودم رو پیچ میدم باز توی فکرت
ببینُ سکته ی رفتارمُ حس کن
دچار درد گنگ خنده هاتم من
که امشب لرزش خودکارَم ـُ حس کن . . .حـــــــــــــــــس کن . . .
میترسم از چشمای تو شاید
پس میکشم بی اختیار ازتو
تو انعکاس حس من . . . از نو
اینجا هوات پر کرده ذهنم رو
. . .
(( بند اول و آخر به عمد وزنش با کل کار تفاوت داره و به علت تاکید اینکار انجام شده ))
*******************************************************
سه شنبه ۲۲ آذر
ساعت سه نصفه شب . صدای باد دروپنجره رو به هم میزد و سوزه سردی میومد
منم مثله همیشه بی خواب شده بودم همه ی بچه ها خواب بودن و گهگداری توی
جاشون تکون میخوردن و من بدونه اینکه به چیزی فکر کنم به پوستر شاملو که روی
دیوار بود زل زده بودم .
پا شدم . . . رفتم توی اتاقُ لباسم رو پوشیدم و بی هدف از خونه زدم بیرون . . .
دمه در خونه خشکم زد . . . خیلی وحشتناک و لذت بخش بود برف همه جا رو گرفته
بود و هنوز داشت برف میومد اونم نا بصورت عادی . بلکه همراه باد شدید و طوفان . . .
وفتی که داشتم راه میرفتم باد میخواست منو از زمین بکنه و مثله گوله برفا بچرخونه
وبندازه رو زمین . . .
هیچکی توی خیابون نبود و دقیق شده بود مثله شهر مرده ها . حتی سگای ولگردی
که هر شب با صدای زوزشون بچه ها از خواب میپریدن هم فقط رده پاشون مونده بود
و هیچ خبری ازشون نبود ...
نمیدونستم کجا دارم میرم یا قراره به کجا برسم ... هم لذت بخش بود و هم ترسناک
هم خندم میگرفت از خودم و هم از این تنهایی شب گریم گرفته بود . . .
حدود یک ساعت بی هدف توی شهره مرده ها میچرخیدم تا خسته شدم و گوشه
پارک نشستم و چشمام رو بستم . . . پنج دقیقه نشده بود نشسته بودم که دیدم
یکی میزنه رو شونم . . . به حالتی که داشتم قبضه روح میشدم برگشتم و دیدم ماشین
کلانتریه ویک ماموره نیرو انتظامی پشتم وایساده . . .
منُ تا خونه رسوندنُ رفتن . . . وقتی اومدم خونه هنوز بچه ها خواب بودن . . .
منم حس عجیبی داشتم نمیدونم چرا . . . اما داشتم دیونه میشدم . . .انگار باد توی
سرم میچرخید و با صدای سکوت گوله برفا محکم میخوردم زمین . . .
کناره بخاری نشستم و قلم رو برداشتم و روی ورق نوشتم :
اینجا صدای جیغ کولی
حواس جنسیت کوچه را پرت میکند
هنوز رده پای آخرین سایه
روی دیوار این خرابه استشمام میشود
و از بینیه پنجره ها بالا میرود
نمی شود اینجا
روی دیوار
یادگاری نوشت
وقتی فاضلاب هست
(رضا صدیق)
************************************************************
تو این روزا و شبا حرفای دکتر توی مخم خیلی رژه میرن . . . چند روزه پیش باز هم
یکباره دیگه بهم اثبات شد که هنوز باید به شعور و درک اطرافیانم شک داشته باشم
و توی تنهاییه خودم دست و پا میزنم تا . . .
راه سوم
چه تنگنای سختی است !
یک انسان یا باید بماند یا برود .
و این دو هر دو
اکنون برایم از معنی تهی شده است .
و دریغ که را سومی هم نیست .
. . .
غروب کن
ای خورشید
بر دم دروازه ی مغرب ایستاده ای چه کنی ؟
چشم اتنظار کیستی ؟
غروب کن !
بگذار شب بیاید .
بگذار جامه ی سیاهش را بر چهره ی کائنات افکند .
بگذار شب بر سرم باز خیمه زند .
(راه سوم و غروب کن از <دکتر علی شریعتی >)
************************************************************
چهار شنبه ۱۵ آذر
نمیدونم شاید اینطور بهتر باشه.شاید هم بعضی وقتها نیازه که اینطور
باشه و کاریش نمیشه کرد . احتمالا میشه درست تر ازین باشه و بهتر
اما فعلا من مشکلی باهاش ندارم و میتونم باهاش کنار بیام . . .
بی راهه رفته بودم
آن شب !
دستم را گرفته بود ُ می کشید !
زین بعد همه ی عمرم را
بی راهه خواهم رفت !!
( حسین پناهی )
***********************************************************
دیروز امیر حسین عشقی حرفی رو نقل کرد که خیلی بدلم نشست
برای شما هم میگذارم تا شما هم ازش لذت ببرید
<< زنده آنهایند که پیکار می کنند
آنان که از شیب تند سرنوشتی بلند بالا میروند
و پیوسته در قلب خویش هدفی مقدس دارند
ویا عشقی بزرگ .>>
(یادگار مبارزی گمنام بر سلول انفرادی)
***********************************************************
بغضی از شاعران می گویند : ما برای آینده می سراییم !
من ازین حرف خنده ام می گیردُ
این سوال برایم پیش می آید که : آقای شاعر !
وقتی در حال حاضر وجود ندارید
چه طور می خواهید در آینده وجود داشته باشید ؟
من اصلا نمی دانم صد سال دیگر
بر سر اندیشه و فرهنگ شعر چه می آید !
شاید در آن زمان کتاب به صورت قرص کوچکی باشد
که پیش از خواب آن را بالا میندازند .
(نزار قیانی)
( کتاب جهان در بوسه های ما زاده می شود از یغما گلرویی)
سه شنبه ۷ آبان
سیم فاز قطع شده و فقط سیم نول کار میکنه ...
این ترانه تقدیم شده به تمام روشنفکرایی که از نگرش نو و ایده های جهان بینی
و روشن نگریه افکار تنها و تنها ژست و ادا اصولش رو بلندند ...
(چند جای این ترانه به عمد قافیه و وزنش شکسته میشود )
. . . هنوز اسم خاصی برای این ترانه پیدا نکردم . . .
غصه نخور این روزا عاشقت سر به هوا شده
درگیر فلسفست ـُـ شبیه چگوارا شده
دود میکنه تو و منطق ـُـ ایدولوژی ـُـ
میچکونه رو سرت فرهنگ فالانژی ـُـ
بزرگ شده جای تو فکره میتینگشه
فکر حکومت ـُـ اینکه آخرش چی میشه
فردا باید نطق کنه ـُـ دین رو بکوبونه
معروفیتش اینه و تهش ـُـ کسی نمیدونه
این روزا سخت نگیر عاشقت لیدر شده
سخنگوی دمکراسی ـُـ شبیه هیتلر شده
بزرگ شده اندازه ی رویای کارتون خوابا
اندازه فکر بچه یتیم ـُـ عقده ی دیدن بابا
آره باید بخونه ـُـ سعی کنه حرف بزنه
اگه بگیرنش مجبوره ازت دل بکنه
شبا قهوه ـُـ کتاب ـُـ هی سیگار میکشه
گم شده تو خودش ـُـ طناب دار میکشه
...
پانوشت : تیتر بزرگ ... روزنامه ی صبح فردااعلام شد
حکم قاضی : ارتداد ... دکتر محکوم به اعدام شد
(رضا صدیق)
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
جالب تر از این هم میشه ...
این روزها درگیر گرفتن تصمیم های جدید هستم شاید هم تصمیمات درگیر پیدا کردن
آدم جدید هستند شاید هم آدم تصمیم درگیر کننده ای برای پیدا کردن گرفته یا شاید
این روزها درگیره تصمیم درگیری با درگیری هاست ...
در هر صورت همه با هم درگیرن ... خیلی جالبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ...
(علت غلط های املایی پست ۲۶ آبان)
علت غلط های املائی پست قبلی به خاطره عجله ای وارد کردن این
مطالب بودکه متاسفانه خیلی تند این مطالب رو گذاشتم و وقت نکردم
که دوباره مطالعه کنم و اصلاحشون کنم ...چون باید به سرعت خودم
رو به جایی میرسوندم ... خلاصه زیاد سخت نگیرید دوستان پیش میاد
دیگه... به اصل حرفهای زده شده توجه کنید و این اشتباهات لپی رو
زیر سیبیلی رد کنید ...


